
امروز
ابرِ بیقرارِ آسمان
بر قامتِ بلندِ باد
نقشی کشید
که آشناتر از همهی غریبههای این سالها بود
ابر
خود را
بر لوحِ آبیِ آسمان
چنان آراست
که گویی جغرافیایِ یک رؤیا را
با خطِ نرمِ باران
میخواند
و من دیدم؛
کرانههایش
همان انحنایِ دیرینهی خلیجِ همیشه فارس بود
و بلندیهایش
همان قامتِ افراشتهی دماوند
و فرودِ آرامش
همان دشتِ سبزِ خوزستان
آسمان
نقشِ زمین را
با مهربانیِ ابر
بر سینهاش زد
تا بگوید:
ای مردمِ نقشبسته بر خاک!
من
آینهام
آینهتان
این پیوند
اتفاقی نیست
زمین که میلرزد
آسمان هم
نقشی از آن درد را
بر ابرهایش حک میکند
و امروز
ابر
شبیهِ ایران شد
نه از روی تصادف
بل از رویِ همزادگیِ رنجها و امیدها
پس ای مردم!
هوا را بنگرید
که چگونه
نقشِ شما را
هر شب و روز
بر خود نگاشته است
و هر بار که فریادتان
از خاک برخاست
ابری در آسمان
شکلِ همان فریاد را
به رنگِ باران
در خود گرفت
آسمان و زمین
این دو رویِ یک رؤیا
این دو نیمهی یک قیام
این دو همزبانِ یک شعرِ نو
و ابرِ امروز
پُلی بود میانِ این دو
که گفت:
من
همانم
که شما هستید
همان نقش
همان رنگ
همان امیدِ سبز در دلِ خاکستریِ روزها