ویرگول
ورودثبت نام
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیانزنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
خواندن ۱ دقیقه·۴ ساعت پیش

خدا،قلم،سرزمین

سلام خدا،حالت چگونه است!؟

حال من که هیچ…

حال تمام دوستانم نیز؛

و تمام قلم های سرزمینم!

و کاغذ های سپیدشان،

هیچ خوب نیست.

همیشه فکر میکردیم افسردگی؛

فقط برای روان است.

اما…

این روزها قلم هایی را دیدیم، افسرده تر از مغزهای روانی!

قلم هایی که هیچ مطب قلم شناسی؛

برای درمان دردشان ساخته نشده.

قلم هایی که ،کنج عزلت را بغل کرده اند؛

و اشکشان دم مشکشان است.

قلم هایی که …

حتی با صدای ورق خوردن تای کاغذی؛

عرش تو را خیس باران کرده اند!

یادت هست خدا…

این روزهای عجیب را،

در قصه ها می خواندیم و می نوشتیم!؟

آخر…

در این حوالی کاغذهایمان نیز،

انگار ویار واژه دارند!

اما …

توان دیدن و شنیدن هیچ حرفی؛

روی سپیدی تنشان نیست!

و بالا می آورند تمام کلمات هوس کرده خودشان را.

شاید این نیز قصه ای ست!

قصه ای که در آن…

دست های قلم هامان را قطع کرده باشند.

پاهای قلم هامان را شکسته باشند.

لب های قلم هامان را دوخته باشند.

چشم های قلم هامان را …

با دستمال های سبز و سفید بسته باشند.

اما…

باور داریم که آخر این قصه قشنگ است!

چون قلم هامان ،قلبی سرخ دارند.

قلبی که تو ،در نبضشان می تپی!

خدایا اینبار تو ،

جای ما برخیز و قلمت را دست بگیر!

قلمی با قلب ما ،

که در دستان تو می تپد!

تو این بار بنویس…

بنویس تا اتفاق بیفتد.

اینترنتآزادیقطع اینترنت
۱۱
۰
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
زنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید