ویرگول
ورودثبت نام
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیانزنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
خواندن ۱ دقیقه·۱۲ روز پیش

جوانه

قبرستان امسال جوان شده است،

در هیاهوی ماتم،

دست‌هایش به آسمان می‌رَقصَد،

پاهایش زمین را می‌کوبَد،

کل می‌کشد برای خورشید،

اشک می‌ریزد برای باران.

مشت‌هایش بسته‌اند،

گویی جهان را نگاه داشته‌اند،

خاک

سبک شده از  وحشت،

سنگین اما،از خاطراتی

که با گلوله سوراخ شدند،

در کفن پیچیدند،

در سکوت خفه شدند.

پدری آنجا ایستاده بود،

فریاد می‌زد: آسمان را !

پاسخش را باد می‌داد…

و مادری، خالی از طاقت،

پالتویی می‌کشید بر پیکری خاموش،

می‌لرزید…

نه از بادِ زمستان،

از تلاطمِ هراس

مبادا نسیمی بیاید

و تنِ بی‌جانش سرد شود.

و فریاد،

در گلوی خاموش،

شعر می خواند:

فردا خواهد آمد

از دل این خاک سوخته،

از میان چشم‌های باز،

از میان دست‌های سرد،

از میانِ  ناله های مادر،

فردا،

با رهایی

دوباره…

جوانه خواهیم شد.

۲۷
۵
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
زنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید