من آدم بدی نبودم
نیستم
و هرگز نقاب خوبی بر چهره نزدم
فقط خواستم
یک انسان باشم
با همین دوپای ساده و دلی بیآذین
اما انگار
در این سرزمین خشک و خسته
در این خانههای بیپنجره
انسان بودن
گناهی نابخشودنی است
و تاوانش
دشنهای ست در تاریکی
کینههایی که در خوابت برایت میکارند
حسادتهایی که جوانه میزنند
از دل خاکستر لبخندهات
و بدنامیهایی
که چون کلاغی سیاه
بر بام تنهاییت مینشینند
حصاری میسازند دورت
از سیمهای خاردار
از نگاههای تیغخورده
از کلماتی که پوست میکنند
آدمیت را از تنت
و تو
هر روز
از پس این سیمها
به خورشید سلام میکنی
با همان دستهای خالی
با همان دل بیتزویر
که هنوز
فقط میخواهد
انسان باشد