ویرگول
ورودثبت نام
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیانزنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

حسادت

من آدم بدی نبودم

نیستم

و هرگز نقاب خوبی بر چهره نزدم

فقط خواستم

یک انسان باشم

با همین دوپای ساده و دلی بی‌آذین

اما انگار

در این سرزمین خشک و خسته

در این خانه‌های بی‌پنجره

انسان بودن

گناهی نابخشودنی است

و تاوانش

دشنه‌ای ست در تاریکی

کینه‌هایی که در خوابت برایت می‌کارند

حسادت‌هایی که جوانه می‌زنند

از دل خاکستر لبخندهات

و بدنامی‌هایی

که چون کلاغی سیاه

بر بام تنهاییت می‌نشینند

حصاری می‌سازند دورت

از سیم‌های خاردار

از نگاه‌های تیغ‌خورده

از کلماتی که پوست می‌کنند

آدمیت را از تنت

و تو

هر روز

از پس این سیم‌ها

به خورشید سلام می‌کنی

با همان دست‌های خالی

با همان دل بی‌تزویر

که هنوز

فقط می‌خواهد

انسان باشد

۲۸
۷
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
زنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید