ویرگول
ورودثبت نام
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیانزنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
خواندن ۱ دقیقه·۱۴ روز پیش

در امتداد یک شعر

این چشمان باز

که نباید ببینند.

این عبورها

از کنار آینه‌های خیس.

شهر را چه کسی

به صبح بدهکار کرد؟

که هر بامداد

شبِ تازه‌ای را

قبضِ رسید می‌زند.

ساعت‌ها

تنها یک عقربه دارند:

دستوری که از بالا

ثانیه‌های خاک‌خوردۀ ما را

می‌شمارد

و عمر را

بی امضای ما

تمدید نمی‌کند.

صف‌ها

از انتهای کوچه

تا آغاز تابوت رشد کرده‌اند:

صفِ نان،

صفِ واژه،

صفِ نَفَس،

صفِ مجوّزِ زنده‌ماندن.

و هیچ کس نمی‌پرسد

که این همه ایستادن

قرار است

ما را

به کدام ایستگاه

برساند؟

وعده‌ها

بر پوسترها می‌خندند

و وقتی کنده می‌شوند

فقط ردِ چسبِ تلخشان

بر پیشانیِ دیوار

می‌ماند.

کلمات

یا ممنوعند

یا مسخره

یا آن‌قدر تکرار شده‌اند

که بی‌جان

به دهان می‌افتند.

حقیقت

در زیرنویسِ سکوت

خفه شده است.

ما

به ندیدن عادت کرده‌ایم

نه از ترس

بلکه از فراموشیِ دیدن.

از این رو

هر فریاد

پیش از آن که متولد شود

ترجمه می‌شود

به سکوت.

کودکی

دفترِ رنگ‌هایش را

با خط قرمز

قیچی کرده‌اند.

به او گفته‌اند:

نقاشی کردن آینده

خطرناک است

و پرسش

لازم نیست.

شب که می‌آید

شهر سبک‌تر نمی‌شود

فقط چهره عوض می‌کند.

چراغ‌ها

برای دیده‌شدن نیستند

برای دیده‌نشدنِ تاریکی‌اند.

و ما

در میانهٔ بقا و باور

درنگ کرده‌ایم:

نه آن‌قدر زنده که برخیزیم

نه آن‌قدر مرده که بخوابیم.

اما

جایی…

در ترکِ دیواری قدیمی

در نگاهی که هنوز

پایین نیفتاده

در سطری نیمه‌کاره

که دستِ نوشتنش

لرزیده اما نشکسته

چیزی مقاومت می‌کند:

نه فریادِ بلند

نه پرچم

فقط

نه ی کوچکی

که این همه

باید

را

طبیعی نمی‌داند.

۳۳
۲۰
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
زنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید