ویرگول
ورودثبت نام
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیانزنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

دو زن

اتاق مطالعه غرق در سکوت نیمه‌شب بود. تنها صدا، خش خش نوک قلم فرانک بر روی کاغذی سفید بود که به نظر می‌رسید هرگز به پایان نمی‌رسد. انبوهی از دست‌نوشته‌ها، مثل کوهی از رویاهای دفن شده، روی میز و قفسه‌های کتاب تلنبار شده بودند. کتاب‌هایی که هرگز جلدی به خود ندیدند. فرانک، در نور کم چراغ مطالعه خم شده بود و می‌نوشت. ناگهان، قلم از حرکت ایستاد. سکوت، سنگین‌تر از قبل شد.از جایی در عمق سایه‌های پشت چراغ، صدایی آشنا، ولی بی‌نهایت آرامش‌بخش و در عین حال هراس‌انگیز، برخاست. صدای فرانک درون.

فرانک درون: هنوز هم می‌نویسی؟ برای چه؟ برای کی؟

فرانک بیرون حتی سر برنداشت. به کلمات ناتمام روی کاغذ خیره ماند : برای خودم. همیشه برای خودم بوده.

فرانک درون با خنده‌ای کوچک: دروغی که هر شب به خودت می‌گویی تا بخوابی. اگر فقط برای خودت بود، آنقدر درد نمیکشیدی که کسی آن را نمی‌خوانَد. تو برای طنین می‌نویسی. برای پژواک وجودت در ذهن دیگری. و وقتی هیچ پژواکی در کار نباشد، وجودت را زیر سوال میبری.

فرانک بیرون قلم را روی میز گذاشت. دستانش را به هم فشرد تا لرزیدنشان را متوقف کند : پس تو چه پیشنهادی داری؟ که بنشینم و تماشا کنم که خاک روی رویاهایم می‌نشیند؟ که بپذیرم هیچ چیزی برای گفتن نداشتم؟

فرانک درون: برعکس. تو آنقدر برای گفتن داشتی که دنیا ظرفیت شنیدنش را نداشت. یا شاید تو ظرفیت درست گفتنش را نداشتی. اما سوال اینجاست: آیا ارزش یک فکر، به تأیید دیگران گره خورده است؟ آیا الماسی که در غاری تاریک بدرخشد، واقعاً می‌درخشد؟

فرانک بیرون: الماس برای درخشش ساخته شده. من برای نوشتن. اگر نوشته‌هایم دیده نشوند، گویی هرگز وجود نداشته‌ام.

فرانک درون: آیا درختی که در جنگلی خلوت می‌افتد، صدا ندارد؟ یا صدا دارد ولی کسی نیست که بشنود؟ تفاوت این دو در چیست؟ وجود تو، افکارت، دنیایی که در سینه ات ساختی، مستقل از قضاوت ناشرین و خوانندگان است.تو نه یک نویسنده گمنام، که خالق جهانی کامل هستی. جهانی که قوانینش را تو می‌نویسی و ساکنانش را تو خلق می‌کنی. چه کسی جرأت می‌کند بگوید این جهان کمتر از جهان بیرون است؟

سکوت عمیقی حاکم شد. فرانک به دست‌نوشته‌هایش نگاه کرد. هر کدام دنیایی بود با شخصیت‌ها، دردها، شادی‌ها و سوالاتش :پس این همه تنهایی... این همه حس بیهودگی... برای چیست؟

فرانک درون: برای اینکه یاد بگیری هدفت از آفرینش، تحسین نیست؛ تو مانند خدایی هستی که به عبادت مخلوقاتش نیاز ندارد تا وجودش را تأیید کند. او هست چون هست. تو می‌نویسی چون باید بنویسی. این فرمان درونت است، نه تقاضای بیرون. تنهایی ؛ قیمت این آگاهی است. قیمت فهمیدن این که مهمترین گفتگو، نه با جهان، که با خودت است.

فرانک اشکی را احساس کرد که مسیرش را روی گونه‌اش پیدا می‌کرد. اشک رنج نبود. اشک رهایی بود : پس من چه کار کنم؟

فرانک درون: بنویس. بدون انتظار. بدون التماس برای فهمیده شدن. بنویس چون این ذات توست. این کلمات، این داستان‌ها، فرزندان روح تو هستند. آیا یک مادر به دلیل اینکه جامعه فرزندش را نابغه نمی‌داند، از عشق ورزیدن به او دست می‌کشد؟ عشق تو به آفرینش باید اینگونه باشد. بی‌قید و شرط.

فرانک بیرون دوباره قلم را برداشت. نگاهش به کاغذ،دیگر تهی از ناامیدی نبود. پر از وظیفه‌ای مقدس بود : متشکرم.

فرانک درون صدایش آرام و محو می‌شد:همیشه اینجا هستم. در سایه‌ها. در سکوت. من همان صدایی هستم که وقتی همه صداها خاموش شدند، هنوز زمزمه می‌کند. به نوشتن ادامه بده. برای من. برای ما و سایه محو شد.

فرانک تنها ماند، با قلمش و کوهی از دنیاهای خلق شده. او دیگر نه یک نویسنده بی‌نام، که نگهبان اسرار بی‌پایان خود بود. او دوباره شروع به نوشتن کرد. نه برای چاپ، نه برای خواننده، بلکه برای مهم‌ترین مخاطبش: خودش و برای اولین بار، در سکوت آن شب، احساس کرد که کتابش کامل شده است. حتی اگر هرگز به پایان نرسد.

عشق ورزیدن
۳۸
۲۴
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
زنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید