چند روزی ست
که قلمم،
بیشتر از خودم
گریه می کند!
گاهی…
برایش قصه می گویم.
قصه ی زجه های مادری،
که جای خالی فرزندش…
خیس اشک های شب است!
گاهی شعر مشت ها را،
برایش زمزمه میکنم!
مشت هایی پر از رزهای قرمز پر پر شده.
گاهی عکس های دختران آفتاب،
و پسران مهتاب؛
در دهه هشتاد را
با قلمم به اشتراک میگذارم.
عکس هایی که بوی شجاعت و عشق
در مدار زندگی پخش میکنند.
گاهی روی بدن قلمم؛
با میخ های کوبیده شده بر دیوار اتاقم،
شعر آبادی را،
حک میکنم.
شاید…
در رگ های خشکیده اش،
ریشه دوانند!
شاید واژه ای ناب
در جوهر سیاه قلبش به جوش آید،
شاید تن این وتن
لابه لای دستان بی جان من نیز؛
دوباره جان بگیرد.
شاید…
صدای شاعرانه شب،
اشک های قلمم را؛
به واژه های نور تبدیل کند.
من اینجا ایستاده ام!
در امتداد صبح بعد از این شب.
من اینجا ایستاده ام!
و قلمم را؛
بر کاغذی سپید،
به پاس صلح و صبر؛
بر بلندای آسمان بی کران
برافراشته ام!
شاید…
اشک هایش!
نوید بهار این زمستان سرد باشد.