ویرگول
ورودثبت نام
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیانزنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
خواندن ۱ دقیقه·۱۱ روز پیش

طبل طلوع

در کوچه های خیس از اشک،

خشم مقدس می‌رقصد

با گیسوی پریشان سحر

با پاهای برهنه‌ای که

بر سینهٔ زمین نقش می‌زنند

واژه‌های آتشین قیام را…

این هیاهوی خاموش

از ژرفنای تاریخ می‌جوشد

چون آتشفشانی که

اشک را به گدازه بدل کرد.

اشک؟ نه…

دریای شوریده‌ای که

لبهٔ چشمان مادران را

به مرز طوفان برد

هر قطره‌اش تگرگی شد

بر بام سکوت جهان.

ای گلولهٔ شوم

که پروازت را

از لوله‌های تاریک آغاز کردی

و بر گلوی آه

نشستی

جوانی را چیدی

پیش از رسیدن به بوسهٔ خورشید…

و تو، ای انگشت نحس

که بر ماشه خوابیدی

سایه‌ات هرگز نخواهد رفت

از دیوار روزگار.

حالا مادران

با مشت‌های گره کردهٔ زمین

کلنگ می‌زنند

بر گورستان ظلمت

هر ضربه، سرودی است

برای رویش دوبارهٔ نور.

داغ جوان ناکام

بر پیشانی این خاک

همچون خورشیدی سیاه می‌سوزد

و باد

عطر یاس را

با بوی باروت می‌تند

تا آسمان بیاموزد

ترانه‌های شکسته را.

رقصشان را ببین:

پروانه‌های سوگندند

بر شعله‌های قامت

هر چرخش، اقرار است

به زایش دوبارهٔ سپیده…

تا از زخم‌های این زمین

به جای گلوله، شقایق بروید

به جای دود، آواز قناری

و به جای خاموشی

آوایی که از گورستان برمی‌خیزد

با آهنگ پای مادران

که بر خاک می‌کوبند

طبل طلوع را.

۳۳
۱۴
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
زنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید