
اگر عطرساز بودم،طلسمِ بوهای فراموششده را میشکستم.
عطری میساختم به وسعتِ تمامِ کودکی و جوانیِ یک نسل؛
عطری به نام «یاد».
نت اولش،بوی کهنگیِ کاغذِ دفترهای دههی شصتی بود؛
همانهایی که با خطِ کودکانهمان در گوشههایش جا مانده بود.
بوی کیف و کفشِ نوِ مدرسه را با بوی ماهِ مهر درمیآمیختم،
و رایحهی کتابهایی که با روزنامههای باطله جلد میکردیم،
طنینی از اشتیاق و بیتابی به آن میداد.
بوی پاکتِ نامههای خاکخورده و تمبرهای چسباندهشده بر لبۀ پاکت،
که نویدِ رسیدنِ داستانی از دورترین شهرها را میداد.
نت میانی،قلبِ این عطر،صحنهای بود از یک زندگیِ ساده و پُرازدحام.بوی پاککنِ خوردهشده و آدامسِ خرسیِ کج و معوج.
عطر نوارهای کاست که صدای «هایده و مهستی» یا «داریوش و ابی» را برای همیشه در خود محبوس کرده بود،
و با نوای «جغد بارونزده» یا یک ترانۀ راک، روحمان را نوازش میداد.
بوی نگاههای پنهانی و عاشقانه،شرمِ یک لبخند و حُجبِ سر به زیر انداختن،که مانند ابریشمی نازک، در تار و پود این عطر تنیده میشد.بوی کوکاکولا و ساندویچ کالباسی که توی زنگ تفریح،با حرص تمام قورت داده میشد.عطر تمام حسهای نگفته و دفنشده،که چون گنجی پنهان، در اعماق قلبمان خوابیده بود و بوی کیوسک روزنامهفروشی،با آن همهمۀ رنگارنگ مجلهها و هفتهنامهها،که دنیایی از رویا را پیش چشمان کنجکاومان میگشود.
در عمق این عطر،خاطراتِ خانه موج میزد.بوی سفرههای سحر و افطار،که با عطر چای داغ و نانِ گرم،در فضای خانه میپیچید.
بوی مهمانیهای پُرسر و صدای آخر هفته و عطرِ به یادماندنیِ سفرهای جادهای با پیکان جوانانِ پدر.بوی حمامِ اجباریِ جمعه ها...کشمکشِ مادرباسفیدآب و کیسه و سوزشی وصفناپذیر که نویدِ پاکی و یک هفتهی تازه را میداد.
و در نت پایانی،تمبری از معنویت و آرامش مینهادم.بوی گندم و بوی کبوتر و گنبد طلایی،تنها تکیهگاهِ تابستانهای داغِ مسافران شهر مشهد.بوی صبحهای خیس و سرد زمستان،وقتی پتو را تا چشمانمان میکشیدیم و بوی شبهایی که در سکوت،زیر نور مهتاب به خواب میرفتیم.
اگر عطرساز بودم،این را میساختم.عطری برای بوییدنِ گذشته،
برای زنده نگه داشتنِ چیزی که بودیم و هرگز بازنخواهد گشت.
تنها با یک پاشیدن،کافی بود چشمانت را ببندی و دوباره در همان کوچههای آشنا قدم بزنی و کتابخانهای کامل از حسهای دفنشده را ورق بزنی.