ویرگول
ورودثبت نام
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیانزنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
خواندن ۲ دقیقه·۴ ماه پیش

عطری به نام یاد

اگر عطرساز بودم،طلسمِ بوهای فراموش‌شده را می‌شکستم.
عطری می‌ساختم به وسعتِ تمامِ کودکی و جوانیِ یک نسل؛
عطری به نام «یاد».
نت اولش،بوی کهنگیِ کاغذِ دفترهای دهه‌ی شصتی بود؛
همان‌هایی که با خطِ کودکانه‌مان در گوشه‌هایش جا مانده بود.
بوی کیف و کفشِ نوِ مدرسه را با بوی ماهِ مهر درمی‌آمیختم،
و رایحه‌ی کتاب‌هایی که با روزنامه‌های باطله جلد می‌کردیم،
طنینی از اشتیاق و بی‌تابی به آن می‌داد.
بوی پاکتِ نامه‌های خاک‌خورده و تمبرهای چسبانده‌شده بر لبۀ پاکت،
که نویدِ رسیدنِ داستانی از دورترین شهرها را می‌داد.
نت میانی،قلبِ این عطر،صحنه‌ای بود از یک زندگیِ ساده و پُرازدحام.بوی پاک‌کنِ خورده‌شده و آدامسِ خرسیِ کج و معوج.
عطر نوارهای کاست که صدای «هایده و مهستی» یا «داریوش و ابی» را برای همیشه در خود محبوس کرده بود،
و با نوای «جغد بارون‌زده» یا یک ترانۀ راک، روحمان را نوازش می‌داد.
بوی نگاه‌های پنهانی و عاشقانه،شرمِ یک لبخند و حُجبِ سر به زیر انداختن،که مانند ابریشمی نازک، در تار و پود این عطر تنیده می‌شد.بوی کوکاکولا و ساندویچ کالباسی که توی زنگ تفریح،با حرص تمام قورت داده می‌شد.عطر تمام حس‌های نگفته و دفن‌شده،که چون گنجی پنهان، در اعماق قلبمان خوابیده بود و بوی کیوسک روزنامه‌فروشی،با آن همهمۀ رنگارنگ مجله‌ها و هفته‌نامه‌ها،که دنیایی از رویا را پیش چشمان کنجکاومان می‌گشود.
در عمق این عطر،خاطراتِ خانه موج می‌زد.بوی سفره‌های سحر و افطار،که با عطر چای داغ و نانِ گرم،در فضای خانه می‌پیچید.
بوی مهمانی‌های پُرسر و صدای آخر هفته و عطرِ به یادماندنیِ سفرهای جاده‌ای با پیکان جوانانِ پدر.بوی حمامِ اجباریِ جمعه ها...کشمکشِ مادرباسفیدآب و کیسه و سوزشی وصف‌ناپذیر که نویدِ پاکی و یک هفته‌ی تازه را می‌داد.
و در نت پایانی،تمبری از معنویت و آرامش می‌نهادم.بوی گندم و بوی کبوتر و گنبد طلایی،تنها تکیه‌گاهِ تابستان‌های داغِ مسافران شهر مشهد.بوی صبح‌های خیس و سرد زمستان،وقتی پتو را تا چشمانمان می‌کشیدیم و بوی شب‌هایی که در سکوت،زیر نور مهتاب به خواب می‌رفتیم.
اگر عطرساز بودم،این را می‌ساختم.عطری برای بوییدنِ گذشته،
برای زنده نگه داشتنِ چیزی که بودیم و هرگز بازنخواهد گشت.
تنها با یک پاشیدن،کافی بود چشمانت را ببندی و دوباره در همان کوچه‌های آشنا قدم بزنی و کتابخانه‌ای کامل از حس‌های دفن‌شده را ورق بزنی.

عطر
۲۶
۱۱
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
زنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید