ویرگول
ورودثبت نام
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیانزنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
خواندن ۱ دقیقه·۱۱ روز پیش

فریاد ما

اینجا، در سکوتِ سنگینِ این روزها،

تفنگ‌ها هنوز با نفس‌های تند می‌رقصند.

گوش‌ها کر شده‌اند از فریادهایی

که از پشتِ سیم‌خاردارِ زمان عبور نمی‌کنند.

چشم‌ها را بسته‌اند با دستمالِ تاریکی،

تا نور را نبینند.

چه کسی جرأتِ دیدن دارد؟

من در آینه می‌نگرم؛

خدا را بر سکوهای بلند می‌بینم،

در حالی که ایمان را

تکه‌تکه می‌فروشند

در بازارِ گرانِ آرزوهای مرده.

جوانان را به باد می‌دهند

به ازای سکه‌های زنگ‌زدهٔ قدرت.

و زمین، این مادرِ خسته،

هر روز سبک‌وزن‌تر می‌شود

از خاطراتی که دفن می‌شوند

در گورستانِ سکوتِ جمعی.

اما من می‌دانم،

در دلِ هر شبِ بی‌ستاره،

دست‌هایی هستند که می‌نویسند

بر دیوارهای نامرئیِ تاریخ:

ما هنوز ایستاده‌ایم.

و فریاد ما،

گرچه کر است در گوشِ جهان،

اما در رگ‌های زمین جاری است

تا روزی که شکوفه دهد

از خاکِ هر شکنجه.

۳۷
۲۰
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
زنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید