در اتاقی که سقفش از جنس تردید بود،
خواب دیدم مغز و قلب جایشان عوض شده...
صبح که بیدار شدم،
دستم را روی سینه گذاشتم
هیچ تپشی نبود.
دستم را روی شقیقه بردم
زندگی میزد.
از آن روز
با شقیقه ام عاشق میشوم.
نبض شعر میزند زیر پلک هایم.
قلب بیقرارم با فرمولهای جبر
دوستت دارم میگوید.
و من میان این دو،
گیج مانده ام...
که با کدامین عقل
دیوانه ات باشم؟