
هوا همیشه در آن قهوهخانه،خاکستری به نظر میرسید. جوان پشت میز چوبی کهنه اش نشسته بود و به پاکتی که روی میز گذاشته بود، خیره شده بود. روی پاکت نوشته بود بود: ۳۰ روز تمام عیار. این پاکتِ عمرش بود. تنها پاکت این ماه.
درست مثل یک سیگار، گوشهی پاکت را پاره کرد و یک روز را بیرون آورد. به شکل یک مکعب کریستالی کوچک و درخشان بود که اگر به درستی به آن نگاه کنی، میتوانی طلوع و غروب خورشید را در اعماقش ببینی. آن را میان دو انگشتش گرفت. نفس عمیقی کشید و روز را روشن کرد.
نوری ملایم از مکعب کریستالی ساطع شد و زمان به آرامی شروع به گذر کرد. اولین جرعه از قهوهاش، گرم و دلچسب بود. باد برگها را روی پیادهرو میرقصاند. این لحظات ساده، سوختِ آن روز بودند.
ناگهان سایهای روی میز افتاد. مرد غریبهای، بدون اجازه، روبرویش نشست. چهرهاش آرام اما چشمانش پر از طوفان بود.
غریبه: میبینم که از برند ۳۰ روز استفاده میکنی. کیفیتش خوبه؟
جوان با احتیاط مکعب کریستالی را روی میز گذاشت:همینه که دارم. مثل همیشه.
غریبه با خندهای تلخ:همیشه؟ همیشه یعنی چی؟ یعنی عادت کردهای به هدر دادن؟ دیدم چطور داری این روز رو میکشی. منتظر چی هستی؟ منتظری که خودش بسوزه؟
جوان اخم کرد: منتظر یک لحظهی خاصم. برای یک اتفاق بزرگ.
غریبه:اتفاق بزرگ؟ مثل مرگ؟ فکر میکنی اگر ده تا از این پاکتها را یکجا روشن کنی، مرگ با تشریفات بیشتر میآید؟ همه همین کار را میکنند. یا با حرص تمام روزها را پشت سر هم میسوزانند تا به آینده برسند، یا از ترس تمام شدن، آنها را در پاکت نگه میدارند تا تاریخ مصرفشان بگذرد و تبدیل به خاکستر خاطراتی شوند که هرگز اتفاق نیفتادند.
جوان به پاکت نگاه کرد. هنوز ۲۹ روز تمام و کمال درونش بود. دستش را برد تا یکی دیگر را بردارد، اما تردید کرد: پس راه درست کدام است؟ چطور باید روزها را مصرف کرد؟
غریبه خم شد به جلو : سوال درستی پرسیدی، اما جوابش را من ندارم. این را از کسی بپرس که جرات کرده است یک روز را تا نیمه خاموش کند و برای فردایش نگه دارد. یا کسی که یک روز کامل را در ازای یک لبخند معامله کرده است. یا آن دیوانهی مقدسی که تمام یک پاکت را یکجا سوزاند تا آفتابِ یک لحظهی عاشقانه را برای ابدیت ببیند. ما فقط دودمان را میبینیم، نه آتشی که دود را ایجاد کرده.
جوان به مکعب کریستالی روی میز نگاه کرد. نورش داشت محو میشد. غروب درونش در حال تکمیل بود. احساس کرد دارد یک موهبت گرانبها را به باد میدهد: اما این همه ناامیدی... اگر بدانی هر پاکت محدود است، چه انگیزهای برای باز کردنش داری؟
غریبه با نگاهی نافذ: برای اینکه بفهمی عمرت با تعداد پاکتهایی که سوزاندی سنجیده نمیشود، بلکه با شدت نوری که از هر روزت ساطع کردی اندازهگیری میشود. بعضیها با یک روز، نوری به جا میگذارند که قرنها میدرخشد. و بعضیها با سیصد و شصت و پنج روز، فقط دود غلیظ و سیاهی از خود به جا میگذارند که چشم انداز را میبندد.
غریبه برخاست: حالا دیگر وقت رفتن است. روز خوبی داشته باشی.
جوان : صبر کن! تو کیستی؟
غریبه در آستانهی در قهوهخانه ایستاد و نگاهی به شیشهی پر از پاکتهای روزهای عمر در کنار صندوقی انداخت که رویش نوشته بود؛ برای فروش :من؟ من کسی هستم که یاد گرفته پاکتهایم را نه در جیب کت، که در کف دست کودکی بگذارم که میخواهد برای اولین بار آسمان را با چشمان خودش رنگ آمیزی کند.
و سپس رفت.
جوان به پاکت نگاه کرد. روز تقریباً تمام شده بود، فقط خاکستری کمرنگ در مرکز مکعب باقی مانده بود. اما این بار، به جای احساس پشیمانی، آرامش عجیبی در خود احساس کرد.
او پاکت را برداشت و با دقت گوشهی پاره شدهاش را با نواری نقرهای پوشاند. امروز را نه سوزاند، نه ذخیره کرد. فقط آن را زیست. فردا صبح، وقتی پاکت را باز کند، نه از روی عادت، که از روی انتخاب خواهد بود. انتخابی آگاهانه برای روشن کردن آتشی که دودش، بوی زندگی دهد.