ویرگول
ورودثبت نام
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیانزنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
خواندن ۱ دقیقه·۱۷ روز پیش

پایانِ آغاز

چشمانت را
به نشانهٔ رهایی
بر شانه‌های مرگ نهادی
و ناگاه
نور، چون فریادی بی‌صدا،
رخسارت را شکافت
و دیوارهای خانه
از یادت روشن شدند
و تو،
چون بیدی که می‌داند
وقتِ ریختنِ برگ‌هاست،
آهسته‌تر از نسیم،
در آغوشِ آن مهربانِ همیشه‌رفته،
به ژرفای زمانه فروخزیدی
آنجا که پایان‌ها
همه آغازند

اینجا،
در رگ‌های کوچه‌های یخ‌زدهٔ دی،
نه برای آنکه بمیری،
که برای همیشه زاده شدن،
تمام گشتی
اکنون
در هر تنفسی که نامت را
با بادِ زمستان زمزمه می‌کند،
در هر گامی که به سویِ ناکجاست،
در هر نوری که
از پشتِ میلگردهای ایستاده
به چشمانِ فردا می‌تراود
تو جاری‌ای،
نه در حافظه،
که در خونِ بیدارِ این خاکِ همیشه‌بی‌قرار

۲
۰
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
زنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید