میان انبوه سایههای بینام
که هر روز از کنارم میگذرند
تو پیدا شدی
بیآنکه دستی تکان دهی
بیآنکه چشمانت را ببینم
نامت برایم یک نشان شد
یک نقطهی روشن
در این شب پیچیدهی کلمات
حرف میزنیم
از پشت دیواری از نور
و من
گرمای نفسهایت را
در سکوت میان دو پیام
حس میکنم
ای دوست
که هرگز با من
زیر باران نایستادهای
اما رگبار غم که میگیرد
چترت را
از پشت این صفحه
باز میکنی
دوستت دارم
نه برای آنکه باید
نه برای آنکه میبینمت
فقط برای آنکه هستی
بیهیاهو
بیچشمداشت
مثل نوری که نمیپرسد
این اتاق تاریک
مال کیست