
یاد آن روزهایی که زمان آرامتر نفس میکشید و شادی در چیزهای کوچک پنهان بود. یاد خانههای حیاطدار با درختان توت و حوضی که ماهیهای قرمزش عاشقانه می رقصیدند؛ یاد اتاقهای پذیرایی همیشه آراسته، با پشتیهای لاکی و فرشهای گلدار که گویی حریمی برای وقار بود و تنها به روی مهمانان ویژه گشوده میشد.
یاد سفرههای بزرگ، گسترده بر زمین، با عطر زردچوبه و زعفران و همهمهی فامیل؛ سفرههایی که نه فقط غذا، که مهر را نیز قسمت میکرد. یاد دید و بازدیدهای بیآلایش، با چای در استکانهای کمرباریک و میوههایی که در مشتهای کوچک ما جا نمیگرفت.
یاد زمستانها و بخاریهای نفتی، و بوی نان گرمی که رویشان تست میشد؛ نانی که طعمش با عسلِ محبت شیرینتر میگردید. یاد تابستانهای داغ و بازیهای پنهانی در سکوت نیمروز، پشت پنجرههای مشبک، وقتی فرصتِ قایمباشک با خواب پدر و مادر آغاز میشد.
یاد پدربزرگها و مادربزرگها، ستونهای استوار خانه، با قصههای کهن و دستهای مهربانی که خستگی را از تن ما میزدود. یاد تهسیگارهای پدر که ما دزدکی مسئول پرت کردنشان بودیم و گمان میبردیم رازی بزرگ را پنهان کردهایم.
یاد دورهمیهای خانوادگی و دستگاه ویدئویی که از ترس کمیته در پتو پیچیده میشد.
یاد سینما رفتنهای دستهجمعی با خانواده، به تماشای عروس و مهاجر و خون بس که دلمان را یکرنگ با پردهی سینما میکرد. سالنِ تاریک، بوی کهنگیِ مخمل صندلیها و افسونِ قصه.
یاد تلویزیونهای برفکی و چرخش آنتن بر پشتبام، با فریادِ بسه… همینجاست! و آن لحظهی پیروزی که تصویر واضح میشد. همان تلویزیون سیاهوسفید که دنیا را رنگیتر از امروز به ما نشان میداد.
یاد وَک وَک وَکِ نوستالژیک و تیتراژ پرتپشِ برنامه کودک، که پرده را کنار میزد و جهانی از شوق میگشود.
یاد یکشنبهها بخیر؛ از اشکهای اوشین تا خندههای هانیکو، از مهر گل پامچال تا انتظار برای دوشنبهها و قصههای آئینه. جمعههای آن وقت ها را دوست داشتیم ، مسابقه ی محله و آقای حکایتی که دنیایمان را بیکران میکرد.
آن روزها شاید دور شده باشند، اما در قاب خاطره، گرمیشان هنوز بر تن زمان میدود. یادش بخیر… وقتی زندگی با تمام سادگیاش، ژرفترین شادیها را در قلب ما میکاشت.