تمام دارایی من
یک مداد سیاه بود
و چند نقاشی احمقانه
که ذهنم
با سادگیِ یک دیوارِ سفید
کشیده بود روی خودش.
اما مداد
از وفا کردن خسته شد
و ذهنم
از رقصیدن با کلماتی
که دیگر باروت نداشتند.
زانوی غم را بغل کردم
و نشستم
مثل زنی
که هنوز به معجزه اعتقاد دارد
اما دیگر منتظر نیست.
امروز
منِ بیرون
به منِ درون
یک جعبه مداد رنگی هدیه داد.
شاید
برای اینکه باور کند
هنوز هم میشود
با خطهای کج و معوجِ کودکانه
به دیوارِ قهوهایِ این اتاق
چتری رنگینکمانی آویزان کرد.
اما سنگ
هنوز بوی باروت میدهد.
و آسفالت
لیلی بازیِ دخترک را
با رنگ سرخ
مثل زخمی تازه
به خاطر دارد.
آقای حکایتی
(همان قصهگوی قدیمیِ همیشگی)
صدا زد
و من
بغضهایم را
مثل قرصِ خوابِ ارزان
قورت دادم.
کودک درونم
یال شیر را
پشت ابری سپید پنهان کرد
و فکر کرد
کسی نمیفهمد
که غرش
هیچوقت
رعد نمیشود.
اما آسمان
دلتنگ است.
میشود این را
از طرز ایستادنِ درختها فهمید.
آه...
یک بغل میخواهد.
شانهای که بوی باران بدهد
و حوصلهٔ گریه کردن داشته باشد.
من امشب اولین نفر نبودم
که فهمید
تنهایی
همیشه
یک جعبه مداد رنگی دیگر نیست.