نه من اولین زخمی این جادهام، نه تو آخرین دروغی که رد میشود از تاریخ.
جهان قفس قفس است، اما کوک شده با صدای تو.
تو خاطره را زدی به آب، ریشه به دست من دادی
من از برکتِ زخم تو، بستن دروازه را آموختم.
دهانت خالی از واژهست، سبدی بیانگور.
اما آستانهی من، جایی که قفل با سنگ تبریک میگوید.
حسادتت خرمن خرمن سوخت،
چه آرام میسوزد این کینه، از کودکی،
تا لا به لای سپیدی گیسوانت
نه کینهات را میخواهم، نه آشتیِ بیریشه.
شاید کمی دیر اما ؛
امروز بر پیشانی ام نوشتم:
«خانهات را ببند، حتی به روی سایهات»
دروازه چنان بستهست که نامت از شکافش نگذرد.
تو در هوای خودت خوش باش
من در امنیتِ «نه» ساکنم.
و سکوتِ آرام تو، برای من از هر نسبتی مقدستر است.