ویرگول
ورودثبت نام
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیانزنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
خواندن ۷ دقیقه·۱۴ روز پیش

روزی که عددها نفس کشیدند

انبارِ شمارهٔ ۱۴ را باز کردند. صد هزار جفت کفش، ردیف شده بودند پشتِ درِ فلزی. من آنها را شمردم. یک‌یک. با انگشت. با چشم. با نفس‌هایی که در هوای سردِ دی، ابر می‌شدند.

پیش از آنکه نور از پنجرهٔ سربیِ دفتر بگذرد، لیستِ تازه را باز می‌کنم و عددها را یکی یکی وارد ستون‌های خاکستری می‌کنم. این کارِ من است. شمردن. ثبت کردن. طبقه‌بندی کردن. «صد هزار و سی‌وچهار جفت کفش»، «نود و هشت هزار و دویست و هفت گوشی همراه»، «چهل و دو هزار و پانصد و یازده جوازِ دفن»...

اعداد، یگانه چیزهایی بودند که هنوز به من وفادار مانده بودند. صاف. صریح. بی‌حاشیه. بی‌گریه. بی‌تپش. اگر می‌گفتم «صد هزار»، یعنی صد هزار. نه یک نفر بیشتر، نه یک نفر کمتر. پشتِ عددها هیچ‌کس نیست. این را سال‌ها پیش، در اولین روزِ کاری‌ام یاد گرفتم. آن روز گفتم: «عددها راحت‌اند. آدم‌ها سخت‌اند.»

نمی‌دانستم که دارم دروغ می‌گویم. نمی‌دانستم که روزی می‌رسد که عددها، نفس می‌کشند.

در طبقهٔ دوم، گوشی‌های همراه را چیده بودند. قفسه‌های فلزیِ سفید، تا سقف. بعضی هنوز روشن بودند. نوتیفیکیشن‌ها روی صفحه‌شان چشمک می‌زدند. پیام‌هایی از مادر، از خواهر، از بهترین دوست: «کجایی؟»، «جواب بده»، «نگرانیم»، «دوستت دارم». صفحه‌ها نور داشتند، اما کسی نبود که آنها را ببیند.

نشستم پایِ یکی از آنها. پیام از مادر: «عزیزم، هوا سرده، ژاکتت رو پوشیدی؟»

پاسخ: «آره مامان، نگران نباش.»

و آخرین پیامِ یک دختر به مادرش: «امشب با دوتا از دوستام میام خونه، کیک درست کن مامان جان.» مادر پاسخ داده: «چشم، عزیز دل مامان.»

پیام خوانده شده بود. اما پاسخِ بعدی هیچ‌وقت نیامد.

گوشی را خاموش کردم. نه برای اینکه باتری‌اش را نجات دهم. برای اینکه دیگر نتوانم چشمک‌زدنِ نورِ امید را تحمل کنم.

در طبقهٔ سوم، شناسنامه‌ها را گذاشته بودند. پاکت‌های پلاستیکیِ شفاف. هر کدام، یک تولد. یک اسم. یک تاریخ. یک عکسِ سیاه‌وسفید که در آن، کسی نگاه می‌کرد به دوربین و نمی‌دانست که این عکس، روزی سندِ مرگش می‌شود.

شناسنامه‌ها را یکی یکی برمی‌گرداندم. می‌خواندم: «متولد۱۳۸۳»، «متولد ۱۳۷۹»، «متولد ۱۳۷۲»...

در سطرِ ۷۴,۵۹۱، به عددِ ۶ رسیدم. شش سال. یعنی قدی به اندازهٔ میزِ کارم. یعنی دست‌هایی که تازه بلد بودند مداد بگیرند. یعنی کوله‌پشتیِ تازه‌خریدِ عروسکی که هنوز برچسب داشت.

خودکار از دستم افتاد.

برای اولین بار، صورت‌ها را دیدم. پشتِ هر عدد، یک صورت بود. پشتِ هر شناسنامه، یک زندگی. کفش‌ها پا داشتند. گوشی‌ها انگشتانی که آخرین پیام را تایپ کرده بودند. شناسنامه‌ها تولدهایی که مادرها، شبِ زایمان، تا صبح به یاد داشتند.

از دفتر بیرون زدم. به گورستان رفتم. زمین، نقطه‌چینِ قبر بود. ردیف‌ها. ستون‌ها. مثل یک صفحه‌گستردهٔ بی‌نهایت. اما اینجا عددها جواب نمی‌دادند. هر قبر، یک جملهٔ ناتمام بود که نقطه نداشت. هر سنگ‌قبر، علامتِ سوالی بود که زمین از آسمان می‌پرسید.

جوازِ دفن را در دست گرفتم. کاغذِ کوچکی با مهرِ قرمز. سندِ رسمیِ وداع. نوشته بود: «به استحضار می‌رساند، فوتِ ... در تاریخ ... به تأیید رسید.»

اما زندگی، همان زندگیِ سرکش، در گوشه‌ای از همین کاغذ فرار کرده بود. زیرِ امضاء، با مدادِ کمرنگ، کسی نوشته بود: «مادرش منتظرش بود.»

من آن مداد را دیدم. آن دست را. آن دلِ شکسته‌ای را که حتی در جوازِ مرگ، باز هم می‌خواست زنده بودنِ عزیزش را ثابت کند.

کنارِ قبرِ کوچکی ایستادم. روی سنگ نوشته: «اینجا کودکی آرمیده که آرزو داشت معلم شود.»

زیرِ سنگ، یک جفت کفشِ قرمز گذاشته بودند. کسی آمده بود و کفش‌هایش را آورده بود. شاید مادرش. شاید پدرش. شاید کسی که نمی‌توانست باور کند که این پاها، دیگر راه نمی‌روند.

زمین زیرِ پاهایم سست شد.

در تالارِ شمارهٔ ۳، مراسمِ ختم برگزار می‌شد. هر روز. چند نوبت. کاورِ مشکیِ زیب، روی تابوت‌ها را پوشانده بود. عکس‌ها، ردیف شده بودند پشتِ شیشه. لبخندهایی که در قاب، فرار کرده بودند از دستِ زمان.

چشم‌ها را دیدم. بسته. اما نه مثلِ کتابی که تمام شده باشد. مثلِ پنجره‌ای که طوفانِ دی، آن را به هم کوبیده بود.

صداها خفه شده‌اند. اما در دیوارهای این تالار، هنوز لرزشِ فریاد مانده. کسی فریاد می‌زد، همین دیشب: «بیست‌ساله بود! فردا تولدش بود!»

آری، من فریادش را شنیدم. اما هر کاری کردم نتوانستم عددش را تکرار کنم.

مادری را دیدم که دست بر صورتِ پسرش می‌کشید و زمزمه می‌کرد: «چشمات رو باز کن، عزیزم. هوا سرده، بیا بریم خونه.»

اما چشم‌ها بسته ماندند. مثل پنجره‌هایی که دیگر باز نمی‌شوند.

کفن‌ها را دیدم. هر کدام، یک سپیدارِ بی‌ریشه. پارچهٔ سفیدی که نه ریشه داشت، نه شاخه، نه سایه. اما زیرِ هر کدام، کسی خوابیده بود که پدر داشت. مادر داشت. کسی بود که صبحِ آن روز، برایش صبحانه درست کرده بودند.

پیرمردی نشسته بود کنارِ یک تابوت. مثل بچه‌ای که مادرش مرده باشد، برای نوهٔ از دست رفته‌اش زجه می‌زد. پیرمرد، پارچهٔ سفیدِ کفن را بوسید و گفت: «این سپیدار، ریشه‌اش در قلبِ من است.»

دوربین‌ها را در گوشه‌ای از تالار جمع کرده بودند. کاورِ مشکی رویشان بود. خاموش. مثلِ چشم‌هایی که دیگر نمی‌بینند.

اما من یک دوربین را برداشتم. روشنش کردم. در حافظه‌اش، آخرین فیلم را پیدا کردم.

تصویر: خیابانی شلوغ. جوانی با کلاهِ سفید، در حالِ دویدن به سمتِ کسی. لبخند می‌زند. دست تکان می‌دهد. سپس... تصویر قطع می‌شود.

من آن لبخند را دیدم. همان لبخندی که در عکس‌های روی تابوت‌ها، فرار کرده بود از قاب. اما اینجا، در این فیلمِ ناتمام، هنوز زنده بود. هنوز می‌دوید. هنوز دست تکان می‌داد.

دوربین را خاموش کردم. نمی‌خواستم پایانِ فیلم را ببینم. پایان را همه می‌دانستیم.

شب شد. به دفتر برگشتم. اما نتوانستم پایِ میز بنشینم. نتوانستم دوباره عددها را بشمارم.

از پله‌های انبار بالا رفتم. به طبقهٔ کفش‌ها. کفش‌های کوچک را پیدا کردم. یک جفت با طرحِ ابرقهرمان. یک جفت با گل‌های صورتی. یک جفت با چراغ‌های کوچک که وقتی پا می‌زد، روشن می‌شد. آنقدر کوچک که در کفِ دستم جا می‌شد.

روی پله‌ها نشستم. کفشِ ابرقهرمانی را در دست گرفتم. نفس‌هایم را حبس کردم. قلبم را شمردم. یک. دو. سه. تا صد هزار.

اما این بار، هر ضربان، یک صورت بود. یک خاطره. یک لبخندِ فرارکرده از قابِ عکس.

یک قلبِ هفت‌ساله که هنوز نمی‌دانست فشنگ یعنی چه.

یک قلبِ نوزده‌ساله که برای اولین بار، بدونِ مادرش خوابیده بود.

یک قلبِ بیست‌وچهارساله که قرار بود روز ولنتاین از عشقش خواستگاری کند

یک قلبِ سی‌ساله که قول داده بود برای کودکش پاستیل بخرد.

دستم را گذاشتم روی قفسه. کفش‌ها را لمس کردم. همه‌شان را. انگار که دستِ بچه‌ها را گرفته بودم. انگار که بخواهم بگویم: «دیدمتان. شناختمتان. به یادتان هستم.»

از انبار بیرون زدم. به خیابان رفتم. هوای دی، سوز داشت. اما در دیوارهای شهر، هنوز لرزشِ فریاد مانده بود. روی دیوارها، با اسپری نوشته بودند: «لعنت بر این شهر بی‌لبخند.»

زیرِ یک دیوار، شمعی روشن بود. کسی عکسِ پسرکِ هفت‌ساله را چسبانده بود و زیرش نوشته بود: «امیرعلی، کفش‌هایت را بردار. برف آمده.»

من کنارِ شمع نشستم. کفش را از جیبم درآوردم. گذاشتم پایِ دیوار. گفتم: «امیرعلیِ عزیز، برف آمده. پاهایت سرد نشود.»

و گریه کردم. برای اولین بار، بعد از سال‌ها شمردنِ اعداد، گریه کردم.

نیمه‌شب، به خانه‌ام رفتم. مادرم بیدار بود. پرسید: «چرا اینقدر دیر؟»

گفتم: «مادر، امروز بچه‌ها را شمردم.»

گفت: «چند تا؟»

گفتم: «صد هزار.»

مادرم سکوت کرد. بعد دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت: «من هم یکی از آن مادرها هستم.»

به مادرم نگاه کردم. برای اولین بار، فهمیدم که پشتِ هر عددِ انبار، یک مادر نشسته است. یک مادرِ بی‌خواب. یک مادرِ بی‌جواب.

صبحِ روز بعد، دفتر را باز کردم. صفحهٔ جدیدی درست کردم. ستون‌ها را عوض کردم. به جای «تعداد»، نوشتم «اسم». به جای «سن»، نوشتم «آخرین حرف».

ستونِ اول را پر کردم: «بچه‌ها».

زیرش نوشتم: «همه‌شان. از ۷ سال تا ۷۰ سال. از امیرعلی تا زهرا. از کفشِ ابرقهرمانی تا کفشِ چرمِ مشکی.»

رئیسم وارد شد. گفت: «آمار را آماده کردی؟ چند تا بودند؟»

خودکارم را زمین گذاشتم. به چشم‌هایش نگاه کردم. آرام گفتم:

«صد هزار قلب. و یک مادرِ منتظر برای هر کدام.»

برخاستم. از دفتر بیرون رفتم. به سمتِ خیابان. به سمتِ دیوارهایی که هنوز فریاد داشتند. به سمتِ شمع‌هایی که هنوز روشن بودند. به سمتِ بچه‌هایی که مانده بودند و بچه‌هایی که رفته بودند.

از امروز، دیگر عددها را جمع نمی‌زنم.

قلب‌ها را جمع می‌زنم.

یکی یکی. نفس به نفس. با تمامِ سنگینیِ به‌دوش‌کشیدنِ عشق.

و من فهمیدم که وظیفه‌ام، فقط شمردنِ رفته‌ها نیست.

وظیفه‌ام، محافظت از مانده‌هاست.

برای اینکه روزی، هیچ‌کس ناچار نباشد کفش‌های بچه‌اش را در انبارِ شمارهٔ ۱۴ ردیف کند.

برای اینکه عددها، دیگر نفس نکشند.

برای اینکه قلب‌ها، تنها چیزی باشند که می‌شماریم.

این بار، در آخرین صفحهٔ دفتر خاطراتم نوشتم: «هوای امروز، سرد بود. اما دلِ مادرها، سردتر.» و زیرش، خط کشیدم و نوشتم: «به یادِ همهٔ بچه‌هایی که رفتند، و به امیدِ همهٔ بچه‌هایی که ماندند.»

دفترچه را بستم. گذاشتم روی قلبم. و برای اولین بار، با خودم گفتم: «امروز، دیگر عددی وجود ندارد. فقط انسان‌ها هستند. فقط مادرها. فقط بچه‌ها. فقط عشق.»

سند رسمیپدر مادر
۱۹
۰
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
زنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید