در گودی خشاب،
خواب بود و باروت.
هر شب،
دست سربازی گرمش میکرد
با نوازشِ سردِ انگشتان.
روزی رسید
که در تنهاییِ گرمِ کلت
نجوا کرد:
کاش من یک لب بودم،
نه دهانی برای مرگ.
کاش یک بوسه بودم
که بر پیشانیِ صلح بنشیند.
اما او را فشنگ ساخته بودند
با عطشی از جنس فولاد.
و او چارهای نداشت
جز اینکه
در شاهرگِ سکوت
منفجر شود
و نامش را
آخرین حرف
بگذارند.
و بعد از انفجار،
در گودالِ گرمِ زمین
تکهای از او ماند،
خمیده چون پرسش.
آمدند
با موچینِ سردِ تاریخ
بردند به موزه.
نوشتند:
بقایای یک آرزو
که شکلِ مرگ را دوست داشت.
اما شبها
همان جا، در ویترین
رویا میدید:
درخت چناری است
بر لب جوی آب
و پرندهای
آشیانه میبندد
میان انگشتانش.
و نسیم
گوشوارهای از بوسه
به شاخههایش آویزان میکند.
صبح که میشود،
موزهبان
شیشه را پاک میکند
و غبارِ بیداری
رویای مس را
مثل زنگار
میزداید.
و فشنگ
در بندِ تاریخ
دوباره
تنها میماند
با باروتِ کهنهاش
و عطشی
که اسمش را گذاشتهاند:
«صلحِ گمشده در ماشه.»