ویرگول
ورودثبت نام
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیانزنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
خواندن ۱ دقیقه·۱۲ روز پیش

رویای فشنگ

در گودی خشاب،

خواب بود و باروت.

هر شب،

دست سربازی گرمش می‌کرد

با نوازشِ سردِ انگشتان.

روزی رسید

که در تنهاییِ گرمِ کلت

نجوا کرد:

کاش من یک لب بودم،

نه دهانی برای مرگ.

کاش یک بوسه بودم

که بر پیشانیِ صلح بنشیند.

اما او را فشنگ ساخته بودند

با عطشی از جنس فولاد.

و او چاره‌ای نداشت

جز اینکه

در شاهرگِ سکوت

منفجر شود

و نامش را

آخرین حرف

بگذارند.

و بعد از انفجار،

در گودالِ گرمِ زمین

تکه‌ای از او ماند،

خمیده چون پرسش.

آمدند

با موچینِ سردِ تاریخ

بردند به موزه.

نوشتند:

بقایای یک آرزو

که شکلِ مرگ را دوست داشت.

اما شب‌ها

همان جا، در ویترین

رویا می‌دید:

درخت چناری است

بر لب جوی آب

و پرنده‌ای

آشیانه می‌بندد

میان انگشتانش.

و نسیم

گوشواره‌ای از بوسه

به شاخه‌هایش آویزان می‌کند.

صبح که می‌شود،

موزه‌بان

شیشه را پاک می‌کند

و غبارِ بیداری

رویای مس را

مثل زنگار

می‌زداید.

و فشنگ

در بندِ تاریخ

دوباره

تنها می‌ماند

با باروتِ کهنه‌اش

و عطشی

که اسمش را گذاشته‌اند:

«صلحِ گمشده در ماشه.»

۲۵
۱۶
فرانک یعقوبیان
فرانک یعقوبیان
زنی بود که با دنیایی از کلمات محاصره شده بود. او یاد گرفت که می‌توان با آن کلمات، پل ساخت به سوی قلب های دیگران.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید