چشمانت را
به نشانهٔ رهایی
بر شانههای مرگ نهادی
و ناگاه
نور، چون فریادی بیصدا،
رخسارت را شکافت
و دیوارهای خانه
از یادت روشن شدند
و تو،
چون بیدی که میداند
وقتِ ریختنِ برگهاست،
آهستهتر از نسیم،
در آغوشِ آن مهربانِ همیشهرفته،
به ژرفای زمانه فروخزیدی
آنجا که پایانها
همه آغازند
اینجا،
در رگهای کوچههای یخزدهٔ دی،
نه برای آنکه بمیری،
که برای همیشه زاده شدن،
تمام گشتی
اکنون
در هر تنفسی که نامت را
با بادِ زمستان زمزمه میکند،
در هر گامی که به سویِ ناکجاست،
در هر نوری که
از پشتِ میلگردهای ایستاده
به چشمانِ فردا میتراود
تو جاریای،
نه در حافظه،
که در خونِ بیدارِ این خاکِ همیشهبیقرار