کمی زمین بخور، اما نه برای گریه کردن.
برای آنکه گردِ راهت را بتکانی.
نه برای آنکه بنشینی و بشمری
زخم هایی را که روزگار دوخت بر پیکرت.
بیا از آن بپرسیم:
ما چه چیز را به این لحظه های بی پناه هدیه کردیم؟
جز یک امیدِ بی جواب؟
تو از روزنه پرسیدی:
زندگی چه آورد برایم؟
اما من از آنچه بردی با خودت میپرسم:
آیا به جز یک ترسِ عادت کرده،
چیزی برای افزودن به تقویم دیوارهای سرد این خانه نداشتی؟
نه، زندگی نه قرض داری ست، نه بخشنده.
ما خود برای خود نامِ بخشش را بریدیم از درختِ خیال.
بیا گم شویم در این صبحِ بی اعتماد.
بیا با دستهای خالی بگوییم:
ما آمدیم تا شعری را از جنسِ بودن حفظ کنیم،
نه که بنشینیم و فهرستِ نداشته ها را زیر لب زمزمه کنیم.
این را بگو:
من به این روزهای بی سقف،
نفس دادم.
نور دادم.
امتحانِ یک لبخند را دادم.
بعد، دیگر مهم نیست
که زندگی چه پس گرفت یا چه داد.
تو چیزی را به جریانِ لحظه ها بخشیدی
که جز تو کسی نتوانست ببخشد:
حضورِ پرسشگرِ یک انسان
که به جای پرسش از چه داری،
گفت: ببین چه بودم و چه ساختم از خویشتن.