لحظاتی که محو می‌شوند...

امروز سوار اتوبوس شهری شدم و از اعلان اتوبوس چشمم افتاد به تاریخ ۹۸/۳/۳۰. با اینکه این روزها حواسم کاملا به تاریخ بوده اما از خواندنش متعجب شدم. باخودم گفتم خردادهم رو به اتمام است.



اما چه چیز باعث شده بود تا متعجب شوم؟ شاید دلیل تعجبم این بود که چند روزی است نوشتن روزانه‌ام را به خاطر مشغله‌ها انجام نداده ام.


هر روز که تاریخ می‌زنم و می‌نویسم انگار خودم را در تاریخ شرکت می‌دهم. اما با ننوشتن، نه تنها ایده‌ها را از دست می‌دهم بلکه حتی انگار از تاریخ حقیقی جدا شده و در سرزمینی ناشناخته پرت می‌شوم.




بدون نوشتن روزانه، گویی که یک روزم غیب می‌شود و دیگر جز تاریخ زندگی روزانه ‌ام به حساب نمی‌آید. لحظاتی که محو می‌شوند و به صورت خط کم رنگی درمی‌آیند و لابه لای تاریخ کلی، گم می‌شوند.

چقدر می‌توان لحظاتی را که می‌توانند از آن ما باشند از دست داد ؟ گلشیری در آینه های در دار از زبان راوی داستان می‌گوید: «وقتی که به امکانات شاعران سبعه معلقه فکر می کنم، دلم برایشان می سوزد : سیاه چادری بوده و چند شتر و ماندابی یا چاه آبی شور و معشوقی که با کاروانی رفته ، آن وقت آنها از همین چیزها گفته اند. منوچهری خودمان مثلا سوار برشتر از بیابانی گذشته و ابزارش خورشید و ماه بوده و باران اما اگر حق همین چیزها را خوب ادا کرده باشد، من فکر می کنم نباخته.»