ویرگول
ورودثبت نام
Sholeh
Sholehنوشتن رو دوست دارم، اغلب طنز سیاه ، طتز ابزورد و گاهی فلسفه مینوبسم . ورزش در صدر علایقم جا داره .
Sholeh
Sholeh
خواندن ۱ دقیقه·۷ روز پیش

ضیافت خونین


رهایی همیشه از بالا نمی‌آید

گاهی از زیر پا شروع می‌شود؛

و رد قدمها

جرئت سرد کرد‌ نشان را ندارد

بالا نشینان

با چشمهای بی‌رنگ

روح را وزن می‌کنند

نه تن را .

روح سبک تر است.

زودتر می رود

زودتر گم می‌شود.

در سقف های کوتاه.

دندان های دراز

لبی برای لبخند ندارند

فقط اندازه می گیرند.

اندازه ی ترس،

اندازه ی صدا،

اندازه ی کسی که هنوز

نمی داند

چطور باید سکوت کند.

جمله های باد کرده

بی معنا

باد می کنند و باد می‌ کنند

تا جایی که دیگر

در هیچ معنا یی نمی گنجند

فقط هوا است

که از دهان ها بیرون می زند

و بوی هیچ نمی دهد.

بند یک

بند شش

بند دوازده

بندهایی که قرار نبود

بند انگشت باشند

اما شدند.

مشت بسته قانون خودش را دارد؛

باز نمی شود

مگر با درد.

ضیافت شروع می‌ شود

بی آنکه کسی دعوت شده باشد.

صندلی ها خالی اند

اما سایه ها نشسته اند.

سایه ها همیشه

به موقع می رسند .

پاها می لرزند،

دست ها می‌سوزند،

رگ ها تند می روند

و کاغذ

چیزی که نمی فهمد.

کاغذ فقط

اثر را نگه می‌دارد _

نه دلیل را

و بعد

سیاهی

نه از جنس شب،

از جنس پرده ایی که

کسی نمی‌کشد

اما خودش

آهسته پایین می آید

چشم ها خاموش،

هوا سنگین،

و روی تپه ها

شوری می ماند

که هیچ بارانی

نمی شوید ش.

ضیافت تمام شد

اما صدا

هنوز

در دیوارها

گیر کرده.

نه نه تن را

شروعصدامعنا
۱
۰
Sholeh
Sholeh
نوشتن رو دوست دارم، اغلب طنز سیاه ، طتز ابزورد و گاهی فلسفه مینوبسم . ورزش در صدر علایقم جا داره .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید