بی شهر، بی هویت!

پیام اومد:

«برگزاری نمایشگاه توانایی‌های تولیدی، صادراتی و فرصت‌های سرمایه‌گذاری صنایع کوچک و متوسط استان از ۲۶م تا ۲۹م در مجموعه‌ی پارک شهر برگزار می‌شود.»

داشتم برنامه می‌چیدم که در نمایشگاه شرکت کنم. بعد با خودم فکر کردم: چرا؟

من که دیگر در آن شهر نیستم.

قضیه این جا بود که دو سال بود از شهری که در آن بزرگ شده بودم به پایتخت نقل مکان کرده بودیم و خانواده قضد جدی ای برای برگشت به آن جا نداشت. چون اصالتا اهل آن جا نبودیم.

با خودم فکر کردم انگار بی هویت شده‌ام. هنوزم می‌گویم اهل آن شهر هستم.

بعد با خودم فکر کردم گویا لذت می‌بریم از هر اتفاقی وضعیتی پیچیده بسیازیم و در لایه‌های فلسفی به آن فکر کنیم. بعد اما همت نمی‌کنیم که بیشتر دنبالش بریم. نتیجه این می‌شود که کوله‌باری از سوال ها را همواره به دنبالمان می‌کشیم.