زندگی فهم نفهمیدن هاست.

امروز بالاخره بعد از یک هفته کلنجار رفتن باخودم اقرار کردم که جایی که توی ان به دنیا امده ام را دوس دارم یا حداقل مشکلی با آن ندارم .وبلا فاصله بعد از آن به یکباره دلم خواست تمام چیزی که این هفته رشته های خیالم را درگیر خودش کرد را باز کنم و توی دفترم بنویسم.نمی دانم این روز ها عجیب دختری شده ام بدون اینکه اتفاق خاصی بیفتد دلم میخواهد در تنهایی ام بدون هیچ جسم اضافه ای ساعت ها بنویسم وبنویسم وبنویسم....در سکوت دوست داشتنی خانه ی مان که این روز ها برایم حکم کیمیا را پیدا کرده همرا ه یک فنجان قهوه کتاب عقاید یک دلقک را تمامش کنم ساعت ها با آخرین ولوم صدا قطعات بتهوون را گوش کنم ویا تماشای گیم او ترونز را از جایی که سه ماه پیش ولش کردم از سر بگیرم و.....

داشتم میگفتم اینجا به دنیا آمدنم را دوست دارم یعنی نه اینکه از سطح بسیار بالای فرهنگی جامعه لذت ببرم نه فقط فکر میکنم اینجا را دوست دارم چون تمام آرزو هایم را بیشتر از تمام دنیا دوست دارم.

در واقع فکر میکنم آرزو های ما با داشتن ها ونداشتن هایمان شکل میگیرد .حالا نداشتن های من هرچه که هست از نبودشان خوشحالم چون باعث شده داشتن چیز هایی را توی سرم آرزو کنم که حتی فکر کردن به انها میتواند کلی حال خوب را به من هدیه کند .