روزهایی که می‌نویسم

این روزها کمتر از همیشه می‌نویسم، بیشتر از همیشه کلمات را حرام می‌کنم. این روزها با خودم جنگ می‌کنم. یک جنگ تن به تن باخت باخت...

ساعت‌های زیادی را حرام می‌کنم.

از آشغال نریختن می‌گویم، اما تک تک کلمات را آشغال می‌کنم.

بدون فکر...

تو بگو زنی که فقط دارد بچه می‌زاید، بدون پدر... بدون اینکه بخواهد نگهشان دارد.

میزایم تا زاییده باشم.

مثل علف‌های هرز...

کلماتی که از دست می‌روند.

یک روز از یلدا می‌گویم.... فردا از فروش... یک روز خبر مرگ احمقی را مخابره می کنم و هی می‌گویم از کلماتی که کلمات نیستند.

و با مرگ هر کلمه در خود فرو می‌ریزم.

و اصلا نمیدانم اینجا، این تو، چه خبر است.

و چرا هی حرامی به بار می‌آورم.

و مدام از خودم می‌پرسم کلمات... کلمات... کلمات...

این کلمات دارد فدای چه می‌شود؟