شاید نباید

شاید نباید میرفت.

اصلا شايد نباید بهش می‌گفتم.

شاید نباید اصلا تلفن را جواب می دادم...

نه!

نه،نه. حتما باید می رفت. باید با چشم خودش می دید.

اگر نمی رفت...

شاید همیشه فکر می کرد زنده است.

شاید فکر می کرد ولش کرده.

شاید اینطور فکر کردن بدتر بود.

شاید هم...

نه، شاید هم بهتر بود.

شاید اینطوری کینه اش را به دل می‌گرفت.

شاید اینطوری غیظش به جانش می ماند، نه غمش.

حالا همه اش فکر می کند که شاید سر دعوای آخری... شاید مردک ...؟!

حالا هرچقدر بگویم مادرِمن، یارو که بعد از یک ماه آتیشیِ یک دعوای قدیمی نمی شود.

می گوید: چرا می شود. شاید بشود... تو که پدرت را نمی شناسی!

‌شايد هر روز خوره به جانش افتاده. شاید آخرش...

آخرش خودش خودش را پرت کرده!

می گویم شاید را بی خیال. مرتیکه نعشه بوده، حالش سرجایش نبوده... اصلا یادت رفته كه همين یارو شب آخری گردنبندت را دزدید؟

می گوید از کجا می دانی او دزديده؟ شاید يكي ديگه دزدیده.

می گوید اصلا شاید خودم جایی انداخته باشمش!

می گویم : شاید اگر کار هربارش نبود، حرفِ شما هم درست بود، اما دفعه اولش که نبود.... از مفنگی جماعت چه انتظاری داری مادرِ من؟

می گوید انقدر نگو مفنگی.

می گوید شاید اگر توی دهنت زده بودم، حرمت پدرت را نگه می داشتی، اینطوری شاید دعوایتان نمی شد... اشک می‌ریزد و می‌گوید: شاید نمی رفت.

می گویم: شايد اگر مفنگی نبود، دعوايمان نمی‌شد.

می گوید: نمي‌دانم... شاید!

صبح تا شب کارش شده شاید شاید کردن....

شاید از پزشکی قانونی که زنگ زدند نباید جواب می‌دادم

شاید نباید به او می‌گفتم.

شاید فقط باید خودم می رفتم. می‌رفتم و می گفتم نه، این مرتیکه پدرم نیست.

شاید اگر فکر می کرد زنده است...

شاید آن وقت این طور زنده، راست راست توی مخمان نمی رفت!