هرجا چراغی روشنه، از ترس تنها بودنه...

هرجا چراغی روشنه، از ترس تنها بودنه!

ای ترس تنهایی من، اینجا چراغی روشنه!


لیان با خودش فکر کرد بعضی از آدمها وقتی هستند، نیستند و وقتی نیستند، با تمام وجود هستند. وقتی هستند آن قدر حضور فراگیر و مسحور کننده ای دارند که تو نمی توانی آن چنان که باید، بودن شان را بفهمی، اما وقتی نیستند... اول جلو چشمانت ظاهر می شوند و کم کم تمام جانت را فرا می گیرند. بعد دلت تنگ می شود که چرا آن موقع، حضورش را نفهمیده ای....

"ناتمامی_زهرا عبدی"