
“دموکراسی بدترین نوع حکومت است، به استثنای سایر اشکال حکومت که از آن هم بدترند”
-وینستون چرچیل
ما دموکراسی را بخاطر بهشتی بودنش نمیخواهیم، بلکه بخاطر “کمرنج” بودنش میخواهیم. چرا که بهگمانم خوشبختی مفهومی گریزان است و در سیاست، بهجای خوشبختی باید بهدنبال دفع رنج و بلا بود. من منکر نقایص و شکنندگیهای دموکراسی نیستم. چهبسا که آنها را چالشهایی جدی و قابلتوجه میدانم اما اساسا آنچه که باعث میشود من برای دموکراسی تلاش کنم و قلمبزنم و در روزگار تیرهرأییها و ایدئولوژیزدگیها از آن صحبت کنم بهشتی بودن دموکراسی نیست. من دموکراسی را برای گریز از استبداد میخواهم. چنانکه کارل پوپر همواره در سخنرانیها و گفتارهای خود متذکر میشد که دموکراسی را برای دفع استبداد میخواهد، نه برای علمی کردن آرمانشهرهای لیبرالیستی.
“همهی مردم صلاحیت سیاستگذاری ندارند اما همهی مردم صلاحیت قضاوت دربارهی سیاستهارا دارند”
-پریکلس
بهزعم پوپر دموکراسی بهمعنای حکومت مردم نیست. او این را حاصل یک برداشت تاریخی غلط میداند. پوپر بخاطر این دموکراسی را میخواهد که از استبداد ما را میرهاند. او بخاطر این از دموکراسی دم میزند چون بدنبال ساختاریست که تغییر در آن کار حضرت فیل نباشد. پوپر به این علت برای دموکراسی میجنگد چون بدنبال ساختار و نظامی است که تغییر در آن بدون خشونت بتواند صورت بگیرد، بدون ۲۸ مرداد، بدون ۲۲ بهمن، بدون انقلاب و …
“دموکراسی ادعای کمال ندارد”
-همایون کاتوزیان
بهگمانم یکی از دلایلی که موجب آن شد که دموکراسی غرب بماند اما کمونیسم شوروی برود، همین است. گفتمان شوروی متوقف شد، چون ادعای مطلق بودن و حق بودن کرد. اما دموکراسی در غرب به حیات خود ادامه داد چون چنین ادعایی نداشت. حیاتی که از زمان شاه سلیمان صفوی، همان شاهی که سر پسرش را در حوض کرد و پسر دیگرش را بخاطر عزاداری برای برادر کوچکترش مجازات کرد، تا به امروز وجود دارد. چه شکاف جالبی! البته که ایرانیان متوجه این شکاف هنگامی شدند که در قرن نوزده، میرزا ابوالحسن خان ایلچی با حیرت، “حیرتنامه” را نوشت و از شگفتیهایی چون “پارلمان و کنستیتوسیون” یاد کرد. چنانکه در جایی با شگفتی داستان یک نماینده انگلیسی را نقل میکند. نمایندهای که به خاندان سلطنتی در صحن علمی توهین کرده بود و تنها به سه سال حبس محکوم شده بود. حال اگر آن فرد ایرانی بود و آن خاندان سلطنتی، ایراننشین، خدا داند! البته که نیازی به خدا نیست خودمان هم پیش پیش میدانیم چه در انتظار آن فرد بود، بگذریم.
معرفتشناسی و دموکراسی: چرا دموکراسی ادعای کمال ندارد؟
اینجاست که بهزعم عباس میلانی، چنانکه در یکی از مقالات تجدد و تجددستیزی در ایران میگوید، رابطهی حساس معرفتشناسی و حکومتداری بر ما آشکار میشود. مختصر بگویم، در غرب معرفت و دانش از آسمانها و عالمهای مثال و ماورای عقل و متافیزیکال، به زمین آورده شد و در شرق هم مبنای معرفت و دانش آسمانها و عقلفعال و وحی و مکاشفه و بهقول غزالی “صیقل دادن آینهی قلب” قرار گرفت. نتیجه مشهود هم آنکه، مبنای مشروعیت سیاسی در حکومت غربی روابط زمینی همچون بدهبستان سیاسی و رای و انتخابات شد و مبنای مشروعیت سیاسی در ایرانمان هم ظلاللهی و نیابت امام عصر و فرّه ایزدی شد.
دموکراسی ارشادی به قول علی شریعتی،
یا همان پدرسالاری فکری به قول ایمانوئل کانت
شریعتی با ذوق و شوق، گویی که راه حل تمام بحرانهای فکری فلسفهی سیاسی را یافته است، در یکی از رسالات خود از دموکراسی ارشادی سوکارنو صحبت میکند. پس از استقلال اندونزی و برقراری نظام پارلمانی در آن اندونزی با چالشهای بسیاری مواجه بود از جمله بیثباتیهای سیاسی، این شد که سوکارنو ایدهی دموکراسی ارشادی و راهنمایی شده را پیش نهاد. بهزعم سوکارنو، اندونزی برای دموکراسی غربی واقعی نبود و لذا باید برای آماده شدن اندونزی قدم برداشت، بوسیلهی برقراری دموکراسی ارشادی. دموکراسی ارشادی همانا و سرکوب احزاب و مطبوعات هم همانا. آخرش هم از دل آن دموکراسی ارشادی دیکتاتوری نظامی بیرون آمد. بهزعم شریعتی پس از انقلاب بایستی نظامی به هدایت نخبگان برقرار کرد که در ابتدا مردم را تربیت و سپس دموکراسی را برقرار ساخت. ایدهی که شریعتی از سوکارنو وام گرفته بود و آن را دموکراسی ارشادی میخواند. کانت پرسش بهجای در این زمینه مطرح میکند: تربیت مردم کی تمام خواهد شد؟ خدا داند! البته باز هم احتیاجی به خدا نیست پاسخش نزد خودمان است: هیچوقت. و این همان مزاح تکراریست که همواره مستبدان در ابتدای قدرتگیری با مردمان میکردهاند.