هوا خیلی سرد بود هر از گاهی به دستانم ها میکردم
روی خاک سرد قدم میزاشتم دور تا دور مسیر را درختان بلند احاطه کرده بودند
از اون دور کلبه ی کوچکی دیدم نزدیکتر رفتم نه واقعی بود یک کلبه ی چوبی پر از خزه که کنارش یک اتش هم بود،از دور درست مشخص نبود اما وقتی نزدیک رفتم معلوم شد انش هنوز دود میکرد.
دو دل بودم که درون بروم یا نه مثل س...ترسیده بودم دستم را درون ذخال بردم ذغال هنوز داغ بود و روشن دستم سوخت در کلبه را ارام باز کردم
_سلام کسی اینجا نیست؟
=کی هستی
_به من میگن بتمنی اه ببخشید ماهان هستم
_میتونم داخل شم
=نه
_چرا؟
=بیا تو
وارد که شدم یک پیرزن زشت دیدم شبیه مادربزرگ شرک جلو تر رفتم مادر بزرگه امد منو خورد خدافظ .
میدونستی لایک و کامنت هاتون چقدر بهم امید میده.