مادربزرگم میگوید که هنگام انقلاب یکبار به یکی از بستگان، که عضو فداییان خلق بود، گفت که بعد از انقلاب با آدمهای ساواک چکار کنیم؟ او، در مقام کسی که خود زندانی ساواک شده بود، گفت آنها آدمهای بدبختی هستند. باید کمکشان کرد. چرا که اگر بدبخت نبودند کارشان به آنجا نمیکشید که دستشان را روی برادر و خواهر خودشان بلند کنند. البته شاید هم آنها به خیال خودشان فکر میکردند آنها معترض نیستند بلکه مزدورهای جمالعبدالناصر (چنانکه شاه خود معتقد بود وقایع پانزده خرداد توطئهی جمال عبدالناصر، رییسجمهور مصر، بود) و یا جاسوسهای شوروی و کمونیسم هستند. فوکو که همزمان با انقلاب ۵۷ به ایران آمده بود در یکی از گزارشات خود دربارهی ارتشیان آن زمان مینویسد:
هر چه ناآرامی بیشتر میشود حکومت هم بیشتر ناگزیر میشود برای برقرار کردن نظم به واحدهای نظامیی متوسل شود که نه آمادگی این کار را دارند و نه انگیزه آن را و در این میان تازه میفهمند که سر و کارشان با کمونیسم بین الملل نیست بلکه با مردم کوچه و بازار است با کاسبهاست با کارمندهاست و یا با بیکارانی است مثل برادرهای خودشان، یا مثل خودشان اگر سرباز نبودند. اینها را میتوان یک بار به تیراندازی وادار کرد اما دو بار نه. در تبریز هشت ماه پیش مجبور شدند همه پادگان را عوض کنند؛ و برای تهران هم هر چند واحدهایی از استانهای دور دست آورده اند، باز ناچار میشوند عوضشان کنند به من گفتند که سربازان روز جمعه سیاه دست کم یک افسر را که دستور تیراندازی به روی جمعیت داده بود کشتهاند و میگفتند که سربازانی بودهاند که فردای آن روز خودکشی کردهاند...کسی به من یک بخشنامه داخلی ارتش را نشان داد که میگفت هیچگاه نباید زنها و بچه ها را کشت البته مگر اینکه کمونیست باشند.
آن فامیل که گفتم، بعد از انقلاب فراری شد. چرا که اگر میماند اعدام میشد. هم خودش و هم دیگر برادرانش همگی تبعید شدند. امروز آن فامیل سلامتش با مشکلات بسیاری روبروست. شاید بهخاطر ماهیتابهی ساواک و ردِ سیگاری که هنوز روی دستش است، شاید هم بخاطر شلاقِ بعد انقلابی که هنوز روی کمرش رژه میرود. شاید هم بخاطر کتابخانهاش که از آن مشتی خاکستر ماند. دو هفته پیش که با مادربزرگم صحبت میکرد گفت پشیمانم که در انقلاب شرکت کردم اما در عین حال هنوز هم برگردم به آن دوره باز هم علیه شاه فعالیت میکنم.
چند وقت پیش، مقالهای را، در اینترنت، که این روزها به مرخصی بدون حقوق رفته است، دیدم. از داریوش شایگان بود. مقاله برای اول انقلاب بود. نویسنده در آن داشت آیتالله خمینی و جایگاه اخلاقیاش را با گاندی مقایسه میکرد. چند سال قبل از مرگ در دههی ۱۳۹۰، همان نویسنده گفت که “ما گند زدیم انقلاب کردیم” در یک جای دیگر هم میگفت جمهوری اسلامی دیانت را به یک مانیفست سیاسی تقلیل داده است (نقل به مضمون)
چه شد که به اینجا کشید؟ امروز آن کسی که گاندی توصیف میشد، برای عدهای یادآور تبعید است. برای عدهای دیگر هم رهبر انقلاب اصیل اسلامیست. بهرحال، هرکه باشد، دیگر کسی فکر نمیکند گاندی باشد. کار به کجا کشیده است که افرادی که برای انقلاب دست به اسلحه (یا احتمالا با ادبیات کنونی، اغتشاش) بردند. امروز اعلام پشیمانی میکنند. البته که ما ترجیح میدهیم از شناخت و منطق خودمان مطمئن باشیم و در مسیرِ حقطلبی، تردیدی به خود راه ندهیم. ترجیح میدهیم بدون راه دادن تردیدی به دل خود، آنان را تماما مزدورِ ترامپ بنامیم. چنانکه شاه به ارتشیهایش گفته بود آنان که مقابلتان هستند مزدورِ ناصر هستند. شاید به همین خاطر بود که آن فامیل میگفت شکنجهگران و ماموران آدمهای بدبختی هستند. چرا که ترجیح دادهاند بدون فکر دربارهی کلانروایات، تنها در مقام کارمندی وظیفهشناس، فقط عمل کنند. شاید این بیوجودی باشد. شاید از بدبختیست. شاید راهشان حق است واقعا. شاید هم همان چیزی باشد که آرنت ابتذال شر مینامد. بهرحال، بنظرم بدبخت بودن مزخرف است. آدمی را بیارزش میکند. آدمهای بدبخت بسیار وظیفهشناس هستند، اما گاه حس میکنم در عین حال بسیار گریزان از ایستادن هم هستند.

امروز که به سایت شرق رفته بودم این کتاب را دیدم. حتی یک صفحهاش هم نخواندهام و از محتوایش آگاه نیستم و قضاوتی راجبش ندارم. تنها جلدش را دیدم. ببخشید اما گاهی حس میکنم متخصصان علومانسانی ما نسبت به بعضی کلمات فیتیش دارند. مثلا یکی از آن کلمات عقلانیت است. یکی دیگرش تساهل است. یکی دیگرش توسعه. نمیدانم این چه نوع عقلانیتیست که در عصر عقلانیت، فرماندهی بسیج در تلویزیون میآید و با صراحت میگوید بچههایتان را نگذارید بیرون بیایند چرا که اگر بیایند هرچه پیش آید پای خودتان است. خودِ آقای گفتمان عقلانیت هم که معترضان را به رسمیت نمیشناسد و حتی ایرانی نمیداند. البته آقای عقلانیت اصرار دارد که به خوردمان بدهد که اعتراضات را بهرسمیت میشناسد لیکن تنها بلد است این را در مصاحبات بگوید. شاید هم وسعش در همین حد است.
بگذریم، این ماجرا تمام نشده است. امیدوارم آنچه که در این مدت گذشت زیر گرد روزمرگی فراموش نشود. نه از این رو که بخواهیم از سر فرقهبازی بعدا انتقام بگیریم، چنانکه آقای اژهای خواهان خونخواهی شدهاند، بلکه از سر چارهاندیشی. این آخرین یادداشتی نیست که دربارهی این وقایع خواهم نوشت اما فکر کنم فعلا بهتر باشد دیگر چیزی ننویسم. تا آنموقع، بهتر است همگیمان، به خودمان یادآوری کنیم که زیستِ جمعی ما فراتر از فرقههایمان است و سعادت، نه کالای انحصاری، که آرزو و تلاش شرافتمندانهایست، برای تمامیِ ملت. لازمهی رسیدن به این وضعیت این است که هم آقای اژهای بپذیرد که آنان که در خیابان حاضر شدند جزئی از ملت هستند، و هم آنانی که در خیابان حاضر شدند بپذیرند اژهای جزئی از ملت است. البته دیگر خیلیوقت است این حرفها برو و بیایی ندارند. این روزها فقط بزن و بکوب میچسبد و بس! میان این بزنوبکوب، آنچه که هزینه میشود، دویست و پنجاه نعش کهریزک است و پیکر آرمان علیوردی.
بهرحال، فعلا میتوانم به مالکین حقیقت غیرقابل تغییر و نجاتبخش بگویم که بزنوبکوب کافیست. چرا که ناسلامتی عشقوحال هم هزینه دارد و روزی خواهد رسید که وقتی گردوغبار میخوابد، نگاه میکنید و میبینید نه آزادی مانده، نه اخلاق، نه حقیقت. فقط خاکستری از چیزهایی که سوزاندید.
بهظاهر آزادیخواهان یا متدینان حقطلب مملکتمان فراموش نکنند که با کاشتن بذر خشونت در دل جامعه، چه بهوسیلهی ایرانگرایی چه به وسیلهی ارشاد جمعی، نه تنها خودشان را به باد خواهند داد، بلکه سرنوشت چند نسل هم به کینهتوزی، جنگ و حسرت آرزوهای فراموش شده، گره خواهند زد.
گاندی در سخنرانیای میگفت بدترین کاری که استعمار انگلیس با ما کرده است این است که هموغم مارا تنفر از انگلیس کرده. این احتمالا وضعیتیست که هم باعث و بانی نفرت را غرق میکند و هم مخالفانش را. گاندی درست اشاره کرده بود، ناامیدیها مارا به جایی کشانده که امروز در خیابانها فراموش کردهایم که هم مامور پلیسی که عدهای آن را مزدور اشغالگر مینامند، ایرانیست و هم معترضی که عدهای آن را اغتشاشگر وابسته به بیگانه مینامند، ایرانیست.