
ژنرال حسین فردوست در جایی از خاطراتش میگوید، هنگامی که تظاهرات عظیم عاشورا و تاسوعا پیش آمد، شاه همراه با نخستوزیر خود غلامرضا ازهاری، با هلیکوپتر از سطح شهر بازدید کردند، شاه خطاب به ازهاری گفت: همه خیابانها مملو از جمعیت است، پس موافقین من کجا هستند؟
ازهاری پاسخ داد: در خانههایشان.
شاه نیز گفت: پس فایدهی ماندن من در مملکت چیست؟ و ازهاری هم گفت: این بسته به نظر خودتان است.
حقیقتا تمامی ماجرای رفتن پهلوی را هم میتوان در همین یافت: در فروپاشیدن و متلاشی شدن، نه در سرنگون شدن.
حکومت پهلوی، همان پادشاهی نفتیِ تنومندی که پشتش به غرب گرم بود و خریدهای نظامی میلیارد دلاری میکرد، همان سفره پر و پیمان و فسادخیزی که گردانندهاش (شاه) در واپسین سالها همه را مجبور به عضویت در تنها حزب کشور، رستاخیز، کرده بود، و به مخالفانش با پتک آهنین میگفت اگر عضو نمیشوید، کشور را ترک کنید، حالا با عجز از ژنرالش دلیل برای حکومت کردن میخواست. این نتیجهی همان چیزیست که باید فروپاشی حاکمیت استبدادی توصیف کرد.
البته که تاریخ بهقول پوپر ظرف عظیمیست که ادعای آگاهی از تمام ابعاد آن، ما را بدل به یک پیامبر دروغین و پیشگوی دروغگو خواهد کرد، اما با اینحال از این جهت با اطمینان میتوان گفت که سرنوشت تمامی استبدادها در عصر جدید، در این کولاک تعاملات و تبادلات فکری و ارتباطات بینالمللی، نابودیست: دیگر استبدادها دوام نخواهند آورد. منظور من هم از استبداد ساز و کار اقتدارگرایانهی نوین مانند پدیدهای که در چین یا سنگاپور با آن مواجه هستیم نیست، بلکه استبداد و پدرسالاری کهنه است، همچون تجربهی شوروی یا فاشیسم. استبدادهایی که بر باور متعصبانه بر یک صدا و روایت شکل گرفتهاند.
بله! در عصر جدید تمامی استبدادها و روایتهای بسته و یکسونگرانه محکوم به فروپاشی هستند. چنان که برای روایت عجیب و غریب پهلوی، که ترکیبی از سنتگرایی احساسی و مدرنیسم و باستانگرایی متعصبانه بود، بخاطر ماهیت استبدادی و دیکتهگویانهاش فرو پاشید.
دیگر در عصر جدید نمیتوان به کسی دیکته گفت، نه به این خاطر که همهی مردمان بدل به فیلسوفان سیاسی آزادیخواه شدهاند، بلکه بخاطر آنکه ویترین روایات گسترده است و هرروز دارد گستردهتر میشود، در چنین وضعیتی دیگر امکان ندارد یک تک روایت جزمی، خواه باستانگرایی متعصبانه، خواه خمینیسم، بتواند تداوم وجود خود را بر آن همه روایت دیگر تحمیل کند. دیگر دوران قدیم که در آن مردمان محکوم به همزیستی با روایات سلاطین قلدر باشند گذشته است. حال دیگر روایات متکثر است.
در تکثر روایات هم، تک روایات بالاخره فراموش میشود. حتی اگر با درآمد نفتی ۲۰ میلیارد دلاریاش، بخواهد صداهای مخالفخوان را سرکوب کند، چنانکه شاه توانست، اما فروپاشید.
پهلوی نه بر اثر یک یورش خارجی فروریخت و نه بر اثر یک سازمان انقلابی منسجم. آنچه فروپاشی را رقم زد، پوسیدگی درونی یک نظام استبدادی و تکروایتمحور در برابر دنیایی بود که بهسرعت در حال تکثر و گسترش روایتها بود. در عصر جدید، هیچ روایت بستهای نمیتواند ذهن جامعه را برای همیشه در تصرف خود نگه دارد.
روایت پهلوی، آمیزهای از باستانگرایی متعصبانه، مدرنیزاسیون شتابزده و تکحزبی اجباری، نمیتوانست در برابر جریان پرقدرت ارتباطات و آگاهی دوام بیاورد. ثروت نفت و سرکوب ساواک نیز نتوانست شکاف عمیق میان حکومت و جامعه را پر کند. دولت، بیآنکه سرنگون شود، از درون تحلیل رفت و فروپاشید.
در جهانی که روایتها تکثر یافتهاند، تکروایتها دیر یا زود در برابر وزن واقعیت خرد میشوند؛ همانگونه که پهلوی خرد شد.
پس شاید از این حیث هم باید امیدوار بود که زیست دموکراتیک در عصر جدید وارد دوران جدیدی شده است، هم از این جهت باید بیم داشت که سیاست، ویترین کالا ها شده است، کالاهایی که بعضا براساس ترندها شکل گرفتهاند. و این، تقلیل سیاست به ترند اجتماعی، همان چالشی میتواند باشد که سیاست را از جدال فکری-فرهنگی، به عرصهی تصمیمات گذرا بدل کند. از همین رو است که امروزه جهان با پیروزیهای متعدد جریانات پوپولیستی، هرج و مرجهای فکری، بیهنجاریهای سیاسی و حتی توهم آزادی مواجه شده است. این بیم را میتوان گفت در زن زندگی آزادی دیدیم.
البته که عدهای آن شورش عمیقا دردناک و صادقانه را تا حد یک اغتشاش و هرزگی تحقیر کردهاند، که حقیقتا نشان از نامردی آنها است، عدهای دیگر هم آن را تاحد یک قیام آزادیخواهانه و حسابشده بالا بردهاند، که حقیقتا این هم نشان از سودجویی آنها است، در حقیقت زن زندگی آزادی عقدهی فرهنگیای بود برخاسته از همان تکثر روایات، تکثر روایاتی که فریادی رسا، هرچند کوتاهمدت، بر سر تک روایت کلهسفیدانه جمهوری اسلامی کشید، فریادی که البته با کشیدهی سخت پدر خانواده خاموش شد. همین تکثر روایات هم بود که زن زندگی آزادی را بوجود آورد و همین تکثر روایات هم بود که زن زندگی آزادی را بدل به جنبشی کرد با صداهای مختلف و گاها متناقض و دشمن.
هرآینه یک هشدار میخواستم به پدرسالاران فکری بدهم: در جهانی که روایتها پیوسته تکثر مییابند، هیچ قدرتی نمیتواند روایتی واحد را برای همیشه بر جامعه تحمیل کند. همانگونه که پهلوی خرد شد، هر نظام دیگری نیز که بر انحصار روایت بنا شود، دیر یا زود در برابر وزن واقعیت فرو میریزد.