این متن را پانزده دی نوشته بودم. مردد بودم بگذارم یا نه. هرچند وقت یکبار چیزی به آن اضافه میکردم اما باز من میماندم و همان تردید از انتشار. تا اینکه بالاخره به اتفاقات دیشب رسید و من را مجبور کرد بگذارمش.
دیشب دور و بر پارک تندرستی در فردیس بودم. اخلاق و سلیقهمان بپذیرد یا نه، آن اغتشاشگرِ منافقِ مزدورِ اجنبی، که چه بخواهیم چه نخواهیم ایرانی میماند، پرشور بود. در صدای او، که میگویند همین دیروز پاداشش را از سنتکام گرفت، نیرویی نادر میدیدم. نیرویی که خیلی وقت بود در ایران خاموش بود. بهقول فوکو در سال ۵۷، هنگامی که او به ایران آمده بود، یک نیروی گیرا و وحدتبخش در میان ما حاضر بود. این نیرویی را که فوکو از آن میگفت رگههایی از آن را دیشب احساس میکردم. بسیاری از آنها آرمان داشتند. آنها حاضر بودند برای آرمانشان کشته شوند. من آرمان بسیاری از آنها را استبدادی و مزخرف میدانم، اما بیگمان آنها آرمان داشتند. مانند آنهایی که "استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی" سرمیدادند. یا مانند "باخون خود نوشتیم از جان خود گذشتیم یا مرگ یا مصدق" یا مانند "نان، کار، آزادی، حکومت شورایی" آنها هم آرمان داشتند. قرار است با این آرمان چه شود؟ راه حل چیست؟ یک مقابلهی فرسودهی دیگر که تنها انباشت خشم و بغض با خود میآورد؟ تقی ارانی سال ۱۳۱۸ در زندان کشته شد اما سی سال بعد جوانانی سربرآوردند که با مسلسلهای خودکار به جنگ با بانیان قتل ارانی میرفتند و خود را ادامهدهنده راه او میدانستند. آنها بالاخره سرکوب شدند و همگیشان در دههی ۵۰ توسط شاه تارومار شدند اما دست آخر چه شد؟ در آن نبرد ناعادلانه میان دیکتاتور مغرور و انسانهای دست خالی چه کسی آخر ماند؟ مصدق سال ۳۲ با رژهی تانکهای آمریکایی، چاقوکشهای میدان ترهبار و تنفروشان شهرنو، سرنگون شد. شاه میخواست جوانان او را نشناسند اما ربع قرن بعد، جوانان بسیاری با عکس مصدق در دست، به مبارزهی با شاه شتافتند.
امشب آن حوالی خبر چندانی نبود. جاهای دیگر کرج هم به شلوغی دیشب نبود. شاید بخاطر حوادثی بود که دیشب و پریشب رخ داد. خصوصا دیشب که به چشم خودم آن کنش رادیکال و انقلابیای را که فانون و شریعتی از آن حرف میزدند دیدم.
امروز من عصبانی هستم. هرچه بگویید عصبانیتر میشوم. آن نیروی الهامبخش و معنوی و هر چیز دیگری که در تمجید از آن میگویید دیگر نیست. من دیگر حسش نمیکنم. امروز تنها فرسایش بهمشامم میخورد. میخواستم این متن را با کمی خاطره و قصه شروع کنم و بعد هم برسم به رودهدرازیهای همیشگی. بهخودم آمدم دیدم از دستم در رفت و هجونامه شد. ببخشید! امروز تودههای مردمی در ایران گلههای گوسفندی شده است که گویی هیچ ارزشی ندارند. امروز زبان مشترک برباد رفته است. سقف جمعی برباد رفته است. خواستِ سعادت و فضیلت برای تمام اجتماع برباد رفته است. برعکس، هرگروه، از بیترهبری تا سلطنتطلبان، سعادت را در انحصار خود میکوشد نگهدارد و بالاخره بزرگترین تناقض ماهم در آن است که باوجود این بیاخلاقی عظیم امیدِ دموکراسی داریم. گاهی حس میکنم آنچه که دارد رخ میدهد از عمد اینگونه دارد پیش میرود تا شاید به همین ترتیب سپاه بخواهد در ادامه به بهانهی جدی شدن مسائل ورود کند و بدین شکل سایهی خود را گسترش بدهد و پزشکیانی را هم که احتمالا اواخر، در مجلس، ترجیح داده است تحرکاتی از خود نشان دهد را، بهجای خود بنشاند. (مثل آنکه ورود کرد و از بعد ۱۸ دی بیشتر از آنکه با بیانات وزیر کشور و رئیسجمهور طرف باشیم، با پیامکهای اطلاعات سپاه روبرو شدهایم)
بهرحال، ما که سهمی از کنش رادیکال نبردیم. چرا که منافقیم. آنها اما در مراسماتشان هرکاری برایشان جایز است. افسوس که کار به آنجا کشیده که در ناخودآگاهمان حک شده است که آنها خودی نیستند. افسوس که عدهای دیگر فراموش کردهاند آن مامور پلیس هم ایرانیست و بالاخره افسوس که آنها هم فراموش کردهاند ما منافقان هم ایرانی هستیم.
آن نیروی معنوی که بدنهایمان را در ۵۷ به حرکت درآورد، نه از روی برنامه، بلکه از روی معنا، چرا امروز الهیاتِ تنبیه شده است؟ چرا امروز لگدی شده است که دیروز درِ کمر من و فردا پسِ کلهی دیگری میخورد؟
من نه ته پیازم نه سر پیاز. در خانه بهم بسیجی میگویند. در بیرون هم طبقه متوسطیای هستم که هیچگاه تعیینکننده نبوده و ایدئولوگها یا او را خرده بورژوا مینامیدند یا قشرخاکستری یا دومِ خردادیمآب یا عین جلال آلاحمد "هروئینیِ مالیخولیایی" ! البته من نمیدانم هروئین چی است اما تا دلتان بخواهد رولِ ماریجوانا یا وینستون دستِ جوانان همسنوسالم دیدم. بوی وینستون آبی عجیب است. در آن بیطعمی و جدیت، بویِ واقعیای دارد، حس میکنم تنها چیز واقعی، در این دوران که زندگیمان را تصاویر و واسطههای معرفتی پرکردهاند، بوی وینستون است. معشوقهی هرکسی هم نمیشود. یا در آغوش مکانیکیها و صافکارها دیدمش یا دست آن رانندهی ونِ حصارک پایین. یکبار دیگر هم که کلاس هشتم بودم یادم است بوی گُلِ سوسن و یاسمن نیامد و عوضش یک بوی تیر و تلخِ ایندیکا، طبقهی دوم مدرسه را برداشت. اما حالا که تجربیاتم بیشتر شده است میگویند ستیوا و ایندیکا خیلی فرقی ندارند. بالاشهریها با هاکوپیان بچههایشان را به مدرسه میفرستند، پایینشهریها با ایندیکا.
چندوقت پیش که با کلی بدبختی و از مسیری طولانی رفتم امامزاده عبدالله شهرری با تقی ارانی، یک نسبتا طبقه متوسطی بیچارهی دیگر که از ترکیب ناهمگون آمپول پزشک احمدی و تیفوس زندانیِ قبلی و درد کمر در سی سالگی در زندان کشته شد، صحبتی کردم. تنها بودش، گلایه میکرد میگفت اینجا خیلی سرد است. کسی هم مارا آدم حساب نمیکند. خانههای گرم و نرم یا برای بازاریهای گردن کلفت است یا برای حکومتیها. کمی برایش تعریف کردم که بعد از ۱۳۱۸ که به امامزاده عبدالله مهاجرت کرد چه در ایران گذشت. مثلا برایش گفتم که سید احمد فردید، همان فیلسوفی که دغدغهی اصالت مشرقی داشت، فردای انقلاب پسرش احمدرضا را به کالیفرنیا فرستاد. آنقدر ارانی خندید که نگم برایتان. آخرش که صحبتمان تمام شد بهم گفت مانند کوه محکم، مانند رود جاری و مانند جیوه سیال باشم. فردایش که خواستم بروم به کوه دیدم در آنجا بچههای منطقه یک پارتی گرفتهاند نمیگذارند بروم. بعدش خواستم بروم به رود دیدم سنبل زرد باتمام حسدش رود را بلعیده. با خودم گفتم دیگر حتما جیوه وقتش آزاد است. رفتم پیش جیوهفروش گفتش قرار است جیوه گران شود بخاطر همین مردم دیروز همهی جیوههارا خریدند. فکر کنم باید بروم پیش احمدرضا، پسرِ کالیفرنیانشین همان فیلسوف اصالتجو، و کمی ازش کوه و رود و جیوه بخرم! علی میرسپاسی، که او هم اتفاقا یک طبقه متوسطیِ بیچارهی دیگر است، میگوید برای تحقیق راجب احمد فردید وقتی که فصلی از کتابش مربوط به او بود، کلی ایمیل به احمدرضا زد اما احمدرضا در جواب گفت من سیاسی نیستم. میدانید حس میکنم احمدرضا یا خیلی زاهد شده است که اصلا از ما خبر نمیگیرد، مثلا در غارهای هالیوود و وستساید به عبادت میپردازد، یا خیلی بخیل شده است که اندکی از اصالتِ شرقیاش را در اختیار ما بدبختها قرار نمیدهد. وقتی میبینم احمد فردید موقع انقلاب زن و بچه را فرستاد آمریکا یاد آن سربازانی میافتم که موقع جنگی سهمگین عزیزانشان را به خارج از کشور میفرستند. اما صبر کنید، مگر قرار بود قیامت شود؟ مگر قرار نبود بعد انقلاب معنویت و معنا بر ما سایه بیفکند؟

شاید فردا نباشم. شاید هم اگر باشم، اینجا نباشم. شاید هم اگر اینجا باشم، دیگر اینگونه نباشم و هدایت شوم. بهرحال چه باشم چه نباشم، دیگر نخارانید. منِ یابو هم دیگر منتظر کسی نمیمانم. قول میدم فقط به ایرانی نامیدن بقیه بسنده کنم. شما هم قول میدی؟
این روزها که چپ و راست عین پت و مت کلاه سرم میرود در این دزدخانهی کلانشهری، حس میکنم تنها راه امن کردن کشورمان، همانجایی که در آن احساس مستاجر بودن نکنیم، احیای همان معنا و صمیمیت است. شاید بههمین خاطر باشد که منِ منافق را برخی اسلامگرا مینامند. (مگر اسلامگرا بودن ننگ است؟ منافق بودن چطور؟) اما حس میکنم راه حل نه در خشکاندن آن ریشهای که چهل سال پیش مارا گرد هم جمع کرد، که در احیای نجابتش است. گاهی دلم برای تاریخ تنگ میشود. برای اشتیاق شریعتی، برای مصطفی شعاعیان، برای مهدی باکری و عقب ننشستنش، برای آن لحظاتی که شایگان فکر میکرد خمینی "گاندیِ ایران" است. لعنتی چرا به سلطهی طبقاتی رسید؟ چرا آخرش به اینجا ختم شد که من در تپههای کثیف شهری و آنها در عوالم مثالی و ملکوتی؟ شاید هم یه پخمهی احساسزده هستم. شاید از اول همین بود. شاید از اول من تنها یک ابزار بودم برای اجرای رسالت آسمانیِ دیگران.
آقای خامنهای، میدانیم شما بهعلت تجربیات زیادی که براثر زیستن در ماورالطبیعه تجربه کردهاید، در تشخیص نیّات دشمن ماهر هستید. ولیکن این بار این را از زمینیان کمعقل و کمتجربه، از این دوزخیان روی زمین، نشنیده نگیرید. چه شد که به اینجا رسید؟ چرا میان ملت "آگاهِ اسلامی" اینقدر "مزدور و منافق" سربرآوردهست؟ نمیدانم شاید هم "جنگ شناختی دشمن" تبلیغات سهمگینی راه انداخته است.
بگذریم، انشالله که امنیت برقرار شود. اما بعدش چه؟ چرا به اینجا رسید؟ مگر این ملت انقلابی و اسلامی و اصیل و نجیب نبودند؟ چه شد که اینقدر مزدور و اغتشاشگر از میان آنها سربرآورد؟
آنچه که در این چند روز رخ داد. انقلاب نبود. فتنه هم نبود. تنها علامت یک زخم بود. زخمِ ناامیدی و نبود چشمانداز. چندوقت پیش که داشتم بیبیسی را میدیدم کسی را دیدم به نام "شهران طبری". طرفدار رضا پهلوی بود. با خودم گفتم نکند نسبتی با احسان طبری دارد. بله. عمویش احسان طبریای بود که در دوران پدر همان رضا پهلوی به اعدام محکوم شده بود. البته که فکر سیاسی یک ارث خانوادگی نیست که حتما شهران طبری انقلابی مارکسیست باشد اما خب لاقل انتظار داشتم که استدلالش برای حمایت از رضا پهلوی، "کارنامهی سیاسیِ درخشان خانواده آقای پهلوی" نباشد. این هشداریست برای همهی ما و اول از همه حاکمیت. این آرمان استبدادخواهانهای که پا گرفته است، که بیشک حاصل این است که چون عقل لگدمال شود چماق عَلم شود، هم حکومت را با شعارهای براندازانهاش نابود خواهد کرد، و هم مارا با مطالبات ساواکخواهانهاش ویران. خلاصه آنکه، آنقدر شخم زدیم و کشتیم و سوزاندیم و کندیم و خوردیم، که امروز تنها پاسخ معقول نزد مردم منطق دوگانهسازانهی رضا پهلوی و نوستالژی دوران پدرش است. (البته به این ادبیات بسیار حساسم، چرا که این مردم مردم کردنها هم من را یاد گفتارهای عوامفریبانه میاندازد و هم یاد ابهامهای عامدانه در سیاست و اندیشه، که خب نیاتش هم واضح است و البته بالاخره من را به یاد این صحبتهای نوریزاده، که از طرفداران پادشاهیست، هم میاندازد که میگوید مردم در خیابان آلترناتیوشان را فریاد زدهاند. مگر تمام هشتاد میلیون به خیابان ریختند. حقیقتا سلطنتطلبان به ناشیانهترین شکل ممکن سعی در چپاندن رضا پهلوی دارند. عدهای میگویند رضا پهلوی عامل وحدت است. نمیدانم چطور کسی که دخترش "مرگ بر سه فاسد" سر میدهد و خود و هوادارانش حول ناسیونالیسمی فارسمحور، به سبک دههی ۱۳۱۰، جمع شدهاند، قرار است برای این موزاییک فرهنگی-فکری وحدتبخش باشد. برخیشان استدلال میکنند که باید از اختلافات چشم پوشید و متحد ماند. لیکن گویی عدهای فراموش کردهاند که اتحاد به معنی "همه با من" نیست. اگر اتحاد واقعی میخواهیم و نه بازتولید سلطه، بایست بر تفاوتها تاکید ورزید و با وجود آن، از سعادت جمعی سخن گفت. بگذریم، احتمال تداوم این جنبش را ناچیز میدانم. فرسایش پوچی امروز میان صداهای مخالفخوان و حکومت شکل گرفته که فکر میکنم در این فرسایش، اسباب اقتدار (بخوانید گاز اشکآور، باتوم و رفقایشان) حکومت عامل برتری خواهند شد. در این میان، رضا پهلوی ثابت کرده است که سیاستورزنترین شبهسیاستمداریست که از اکسپلور اینستاگرام عَلم شده است. فراخوانهای بیحکمت رضا پهلوی که تودههای مردمی را به امان خدا در خیابان رها میکند، نمونهی مشهود آن است. رضا پهلوی خود را اصلا یک سیاستمدار عادی نمیداند. یک فراسیاستمدار میداند که میخواهد خود را در مقام "پدر ملت" به خوردمان دهد. گویی که مردمان و دیگر جریانات سیاسی، گلهی گوسفندی هستند که همواره نیاز به یک رهبر فراقانونی دارند. دفترچهی اضطرار پادشاهیخواهان را ببینید! در دوران گذار (که معلوم نیست تا کی قرار است طول بکشد، احتمالا تا هنگامی که آقای پهلوی عشقش بکشد) کنترل سه قوا و تشکیلات اطلاعاتی (همان ساواک خودمان) تحت ارادهی تام رضا پهلوی خواهد بود. امیدوارم که دوران گذارِ رضا پهلوی، البته که دلفینها پرواز خواهند کرد اگر چنین فرد بیسیاستی همهکارهی ایران شود، همچون دوران گذارِ بعد از انقلاب، ۴۰ سال طول نکشد! آقای حامد شیبانیراد، از هوادارن رضا پهلوی، در یکی از مصاحباتش امروز با اینترنشنال، میگفت مردم باید خیابانها را حفظ کنند. اگر هم کسی خسته شد جای خود را با دیگری عوض کنند. گویی آقای شیبانیراد خیابان را با شیفتکاری اشتباه گرفته است. انگار که آقای شیبانیراد بهخیال خود راه حل تمام مشکلات توسعه سیاسی در ایران را پیدا کرده است و مردم باید از جان و همهچیز خود بگذرند تا اهداف "نجاتبخش" ایشان محقق شود. اما اقای شیبانیراد وضعش بسیار خراب است چرا که حتی این را هم فراموش کرده که ما نیازی به ناجی نداریم. انگار که ما رعیتی هستیم و نیازمند تدابیر نجاتبخش رضا پهلوی هستیم. ناجیهای ما همواره سلطهجو بودند. همچون امروز که انتقاد ازشان برابر شده است با پذیرایی ناصمیمانهی گلولههای جنگی و فرآوردههای گازی توطئهزدایانه. چیزی هم بگوییم نابلد و کمعقلایم، چرا که راه حل را ناسلامتی ناجیان از قبل کشف کردهاند)
امشب در افشار تجمعاتی شکل گرفت. دقیقا جلوی پنجرهای که من همیشه آنجام. همان تراژدی همیشگی بود. فرسایش. فرآوردههای گازیِ توطئهزدایانه تا جلوی پنجرهای که طبقه چهارم بود هم آمدند. آخرش که جمعیت را متفرق کردند رژهی افتخار آغاز شد. صلواتی فرستاده شد و شعارهایی با محوریت "شیعهی علوی" بودن مطرح شد. نمیدانم این لامصب خاصیت سلطه است خاصیت قدرت است یا چه چیزی. اما هرچه بود خداراشکر امنیت برقرار شد و فتنههای غرب دفع.
حالا که فکرش را میکنم ما خیلی بیچارهایم. همگیمان داریم تحقیر میشویم. از آن مسجدی که پریشب نصف دیوارش پایین آورده شد، تا آن باتومی که همان شب چنان به پشتش خورد که صدایش پیچید و برای ثانیهای، به من، آن پسر و آن مامور پلیس، اجازه داد فکر کنیم چقدر بیچارهایم. کالیفرنیانشینان، بجز احمدرضا فردید که خب او راهش جدا است و زاهد و اصالتجوست، تجمع برگزار میکنند و ادعای حمایت اعلام میکنند. رضا پهلوی چنان فراخوان میدهد گویی که گاندیای خمینیای دوگلای چیزی است. نمیدانم این چه نوع حمایتیست که هزینهاش برای خارجنشینان قبض اینترنت است و برای بومیان جان و نفس آدمی. اما هرچقدر هم از این حرفها بزنیم همگیشان به سوال اصلی ختم خواهند شد. چرا اینقدر تغییر پرهزینه است؟ امروز خواست تغییر میان بسیاری از ما وجود دارد اما چرا باید اینقدر رنج کشید؟
با اینحال من تا میتوانم برعلیه این بیچارگی و رنج، داد و فریاد خواهم کشید. من نمیخواهم سلطهای جدید بیاید. امید چندانی به آینده ایران ندارم. نمیدانم، عقلم قد نمیدهد. آنکارها مخصوص فلاسفهی کلانروایتساز است. مخصوص هگل و افلاطون و جواد طباطبایی و همایون کاتوزیان و امثال آنهاست. من فقط میخواهم بر علیه این بیچارگی داد بزنم. امروز چنان خشونتی میان ما پخش شده است که گمان نمیکنم این بیچارگی از بین برود. اما این تنها راه است. برای اینکه بخواهم دستکم سعی کنم زیستِ شرافتمندانهای داشته باشم. امروز رنجهای واقعی ما تحقیر دارند میشوند. مسئولان مسئولیتناپذیر برای فرار از مسئله، رنجهایمان را اغتشاش و تروریسم توصیف میکنند و خارجنشینانِ سیاستزده، که ما معترضان صادق را به چشم گلهی گوسفندی برای طمعهای سیاسی میبینند، رنجهای مارا به سمت خشونتورزی و فرقهگرایی میکشانند.
سردار رادان در مصاحبات و اطلاعات سپاه در پیامکهایش به ما، چنان از برخورد قاطع با اغتشاشاگران دم میزنند، گویی که امروز بحران اصلی بحرانِ سطل آشغالهاست. بحران اصلی ما در امروز سطل آشغالی نیست که منِ منافق پریشب برعکس کردم بلکه روایت و مشروعیتیست که چندین سال است دستکم برای من، فروپاشیده است. راه حل عبور از این بحران، نه تحقیر احساسات جمعی و کوچکانگاشتن شعور و فهم ما، بلکه گشتن بدنبال ریشههای مسئله است. چرا باید امروز از میان تودههای مردمی، که حکومت همواره بر حمایت آنان افتخار و اعتماد میکرده، امروز دستههای چند صدهزار نفری تروریست و اغتشاشگر سربلند کند؟ بیشک امنیت مهم است. بیشک در میان معترضان رفتارهای نسنجیدهای هم است. اما باز سوال اصلی باقیست. راه حل چیست؟ چه باید کردمان چیست؟ آیا برخورد ریشسفیدانه با صادقانهترین احساسات دردی را دوا میکند؟ حکومت از حق برگزاری تجمعات مسالمتآمیز میگوید اما من بهخاطر ندارم هیچ تجمع گستردهای با پذیرایی فراوردههای گازی توطئهزدایانه تمام نشده باشد. شاید هم من یادم رفته است. اما هرچه باشد فکر کنم فعالیتهای حاکمین کنونی هم برای بهقدرت رسیدن، چندان مسالمتآمیز نبوده است. مثلا نواب صفوی و فداییان اسلام، که اکثر پدران بنیانگذار جمهوری اسلامی از آقای خامنهای تا هاشمیرفسنجانی بر الهامبخش بودنش برایشان معترف شدند، یدی طولانی در مبارزات مسلحانه داشتند. از ترور احمد کسروی گرفته تا ترور ناموفق حسین فاطمی، که اتفاقا کسی که ترور را انجام داد اگر اشتباه نکنم امروز نمایندهی مجلس هم هست، هژیرِ وزیر دربار و … البته که آنها آرمان آزادیخواهانه و حقطلبانهیِ اسلامی داشتند و فلان و بیسار. اما مگر ما از سر بیکاری آمده بودیم؟
گیریم که خیابان امن و امان شد و باز همگان غرق در روزمرگی شدند. با افکار چه کنیم؟ با دلخوریای که هرروز به کینه بدل میشود چه کنیم؟
از بعد از ظهر حرف از مداخله، حمله، یا هرچیز دیگر، از جانب آمریکا زده میشود. شاید این هم از بیچاره بودنیهایمان است که به امید آمدن "اسکندری" باشم. اگر ترامپ بیاید حتما با خود چیزی هم میآورد و حتما هم با خود چیزی میبرد. مطمئن هستم که آنچه میآورد در پشت پرده تثبیت میشود و آنچه هم که با خود میبرد بسیار باارزش. البته این هم از بیچارگی ماست که عدهایمان دل بستهاند به جوششهای تصادفی و دقیقهای ترامپ و سناتورهای دور و برش.
آقای علیرضا کیانی، یکی از شبهاندیشمندان حلقهی پهلوی، در صحبتی ضرورت دخالت ترامپ در ایران را با دخالت فرانسه در انقلاب آمریکا مقایسه کرد. او میگفت باید این را به آمریکاییها یادآوری کنیم تا اهمیت دخالت را متوجه شوم. گویی آقای کیانی فکر کرده است استراتژیستهای آمریکایی از داخل ایران بیخبر هستند. نمیدانم آقای کیانی چطور به این نتیجه رسید که شرایط آن زمان آمریکا را به ایران الان مقایسه کند. ایرانی که رهبر انقلاب ملیشان، که بسیار هم بهش افتخار میکنند، تنها تواناییاش انتشار بیانات یکدقیقهای در اینستاگرام است. در یک جای دیگر هم آقای کیانی در دفاع از رضا پهلوی گفت که حمایت از رضا پهلوی حاصل انسداد سیاسی در ایران است. بله آقای کیانی درست گفتید. حاصل انسداد سیاسیست. آنقدر خوردیم و سوزاندیم و شخم زدیم که امروز برای بسیاری از مردم، منطقِ بیمنطق رضا پهلوی مرجع سیاسی و فکری شده است.
تلویزیون را بالا پایینی کردم چشم افتاد به “برنامه” اینترنشنال. یک خارجنشینی آمد گفت قطع اینترنت برای ما مثل گلولهای است که در کف خیابان آن است. کاری با بقیه اراجیفش ندارم. فقط خواستم بگویم آخر لعنتی آن اینترنتی که قطع میشود تو را از ویدیو کال با خانوادهات قطع میکند اما آن گلولهای که به من میخورد مرا از هر تماس واقعیای با خانوادهام محروم میکند. مردک میآید میگوید شاهزاده باید فراخوان برای تسخیر پادگانها بدهد. آخر این آرمان دموکراتیک بود؟ در مقام کسی که منتقد اسلام سیاسیست، که البته امروز یک طبقه متوسطی قشر خاکستری هم بهش میگویند، میگویم، شما سلطنتطلبانی که برنامهتان برای کنش سیاسی در حد استراتژیهای جنگی سلطان محمود غزنوی باقیمانده است، انقلاب ۵۷ را شورش و چریکهای شهری را تروریست، نگویید.
تکلیف دیگران که معلوم است اما اقای پهلوی شما یک افتضاح واقعی هستید. اقای پهلوی در مصاحبهای با شبکهای امریکایی، وقتی که مجری از او پرسید که آیا فراخوان دادنهای شما فرستادن معترضان به سمت “مرگ” نیست؟ و آیا مسئولیت یا بخشی از مسئولیت مسائل را به عهده میگیرد یا نه؟ آقای پهلوی با یک جواب شاهکار نشان داد چقدر میتواند “ایرانگرا” باشد. آقای پهلوی یا خیلی پخمه است و جایگاه کلمات را نمیداند و یا خیلی افتضاح است. رضا پهلوی آمده در جواب میگوید جنگ است و جنگ کشته دارد! آخرش هم میگوید مردم از من خواستهاند که این فراخوانهارا بدهم! گویی ما برای رهبران سیاسی گله گوسفند هستیم. آقای پهلوی فراموش کرده است که حتی اگر هم جمهوری اسلامی برود باید با آنهایی که “پنجاهوهفتی” مینامد، بسازد و نمیتواند از الان مارا در جنگ بیاندازد. البته که باید از همه، از جمله حکومت، پرسید که چه شده است که چرا آنقدر چندپاره شدهایم؟