
احتمالا میتوان گفت جهان پس از جنگ جهانی دوم، پوستاندازی و تحول ژرفی را آغاز کرد. این تحول را میتوان در گسست از جهان استعماری که ریشه در قرن نوزدهم داشت، خلاصه کرد. در کولاک همین تحولات بود که جنبشهای استقلالطلبانهی متعددی در سرزمینهای مختلف از جمله در هند، الجزایر، کنگو، ویتنام و امثالهم شکل گرفت. مقارن با این تحولات سیاسی، اندیشمندان این سرزمینها نیز به تامل دربارهی مسیر پشتسرشان نشستند: مسیری که تجربیات استعمار زخمهای زیادی بر آن حک کرده بود.
فانون در یکی از مستعمرات فرانسه در دریای کارائیب، در خانوادهای برخاسته از طبقهی متوسط، متولد شد. بعدتر به فرانسه رفت و روانپزشک شد. تجربهی تبعیض نژادی و نابرابریهای اجتماعی روی باورهای وی تاثیر بسیار گذاشت و او را به مطالعهی وضعیت روانی و فردی سیاهپوستان در فرانسه سوق داد. در همین دوران بود که همزمان با اوجگیری مبارزات استقلالطلبانه از فرانسه در الجزایر، فانون جذب آن شد و عملاً در سالهای آینده بدل به نماینده و سفیر آن در جهان شد.
استعمار در الجزایر
سرآغاز استعمار الجزایر به دههی ۱۸۳۰ بازمیگشت. استعمار در الجزایر ابعاد وسیعی را دربرمیگرفت. استعمار در الجزایر تنها در بهرهبرداری از منابع آن خلاصه نمیشد. رفتهرفته فرانسویان متعددی در الجزایر ساکن شدند و با اقدامات خود به اختلافات و نارضایتیها دامن زدند. آنها با تصاحب آمرانهی زمینهای زراعی متعدد بومیان، و تلاش برای ترویج فرهنگ و زبان فرانسوی در الجزایر، پدیدهای که عموما از آن بهعنوان ناسیونالیسم فرهنگی فرانسه یاد میشود، زمینههای نارضایتی و شکلگیری خواست استقلال را در الجزایر ایجاد کردند. فانون استعمار در الجزایر را تنها در نابرابریهای اجتماعی و اقتصادی خلاصه نمیکرد. او در اثر معروف خود “دوزخیان روی زمین” استعمار را وضعیتی روانی توصیف میکرد که هویت شخص بومی را تحقیر و خدشهدار میکند. بهزعم فانون، استعمار وضعیتیست که تنها حیات سیاسی یک ملت را تهدید نمیکند بلکه موجودیت فکری و فرهنگی یک ملت را نشانه میگیرد. گویی که استعمارگر، با تصور برتری فکری و فرهنگی، وارد سرزمین خارجی شده و با این پیشفرض سعی در غالب کردن خود دارد. بهعنوان نمونه فانون از مسئله حجاب در الجزایر بهعنوان نمونهای از این مسئله یاد میکند. بهزعم فانون، فرانسویان با تشویق بومیان به برداشتن حجاب در ظاهر مقصود مدرن شدن زنان داشتند اما در واقع قصد تضعیف مقاومت فرهنگی و روان بومی در برابر استعمار داشتند. بهبیان دیگر، نزد فانون، حفظ حجاب در آن دوره تنها عملی دینی نبود بلکه نوعی مقاومت در برابر جنبههای فرهنگی استعمار نیز بود. حال اما جای سوال دارد، که فانون به آن پاسخ نمیدهد، در چهزمانی میان حجاب بهعنوان مقاومت فرهنگی و حجاب بهعنوان امری دینی، مرزبندی میتوان کرد؟ فراموش نباید کرد که تجربیات تاریخی نشان دادهاند همین نمادهای مبارزه و مقاومت در پیش از انقلاب، گاها به ابزارهای سرکوب در پس از انقلاب تبدیل شدهاند.
بهعقیدهی فانون، در وضعیت استعماری، فرد بومی نیازمند کنش رادیکال است. کنشِ رادیکالی که هویت خُردشدهی او را ترمیم کند و او را رها سازد. از منظر فانون، استعمار تنها یک اشغال فیزیکی نبود، بلکه یک پروژه روانی بود که هدفش نابودی هویت، فرهنگ و روحیه فرد مستعمرهشده بود. در چنین شرایطی، که گفتوگو و مذاکره تنها با سرکوب خونین پاسخ داده میشود، خشونت انقلابی به یک کنش درمانگرانه تبدیل میشود. این تنها راهی است که فرد مستعمرهشده با آن میتواند ترس را از خود براند، احساس تحقیر شدهاش را پاک کند و خود را به عنوان یک فاعل تاریخ، و نه یک مفعولّ منفعل، بازسازی کند. فانون از خشونت به عنوان همان کنش رادیکال نام میبرد. با این حال فانون بهدرستی مشخص نمیکند که تفاوت خشونت رهاییبخش و انتقامجوییهای انقلابی در چیست و چگونه میتوان آنها را از هم جدا کرد. نگاه فانون به خشونت البته که رمانتیک و نادقیق است اما فراموش نباید کرد که وی زادهی زمانهای سرشار از تبعیض، جدال، و نابرابری بود. سرزمینهایی زخمخورده از چندین سال استعمار که حال راه فرار را تنها در تخریب و فریاد میدانستند.
ژان پل سارتر، فیلسوف برجستهی فرانسوی، در مقدمهی تند و صریح خود بر “دوزخیان روی زمین” از کنش رادیکال و خشونت انقلابی دفاع میکند و آن را ضروری میخواند. تز اصلی سارتر در این مقدمه این است که خشونت موجبات رهایی واقعی انسان را از استعمار مهیا خواهد کرد. چنانکه میدانیم، فانون در سنت اگزیستانسیالیستی با سارتر همدل بود اما او گام را فراتر نهاده بود و در امتداد اندیشهی سارتر این را مطرح کرده بود که آزادیِ مطلوب سارتر، تنها در صورت برابری و استقلال دستیافتنی خواهد بود. مقدمهی سارتر بر رسالهی دوزخیان باعث شد که فانون در محافل فکری غرب شناخته شود و ایدهی مطرح شده از جانب وی در جهان غرب بحث و گفتوگو برپا کند.
فانون در ایران
تاثیرات فانون اما تنها به غرب محدود نبود چنانکه متفکرین ایرانی بسیاری از او تاثیر پذیرفتند. در دههی پنجاه بسیاری از آثار فانون از جمله دوزخیان روی زمین، که توسط بنیصدر ترجمه شده بود، در کتابفروشیهای تهران و خارج از تهران به چشم میخوردند. علی شریعتی نیز با الهام از فانون ایدهی بازگشت به خویشتن را مطرح کرد. او با الهام از کنش رادیکالِ مدنظر فانون، تصویری انقلابی و بومی از تشیع ترسیم کرد که در آن شهادت و مبارزهی سخت، تنها یک شیوهی فعالیت نیست، بلکه سبک زندگیای است که در برابر استعمار و تهاجم فرهنگی مقاومت میکند، جای پرسش و تامل فراوان اما دارد که چقدر این تصویر شریعتی صادق بوده است؟ چگونه میتوان روابط پیچیدهی میان تمدنهای غرب و شرق را، که ارتباطاتشان پیشینهای چند هزارساله دارد تنها در تقابلی خصمانه خلاصه کرد؟ اگرچه که دیدگاه شریعتی عمیقا آن ترمیم هویتی مدنظر فانون را عملی کرد، اما در ادامه در دورهی پساانقلابی، آشکار شد که نظریات شریعتی توانایی تحلیل و توضیح دقیق ندارند. ایدههای فانون میان چپهای رادیکال و انقلابی در ایران نیز تاثیرگذار واقع شد. چنانکه بیژن جزنی، نظریهپرداز مشهور چریکهای فدایی خلق، که عمیقا برای تبیین تئوریک مبارزهی مسلحانه قلم زده بود، از فانون اقتباس و الهام بسیار گرفته بود. بههمین دلیل بود که نزد چپهای انقلابی در ایران آن زمان، مبارزهی خشن و مسلحانه تنها نوعی مبارزهی سیاسی نبود. چنانکه جزنی در نوشتجاتش متذکر میشود، آنها قصد داشتند با این شیوهی مبارزه هویت تودههای مردمی را تعریف کرده و آنهارا به مقاومت دربرابر سختیها تشویق کنند.
فانون و انقلاب الجزایر
البته که فانون خشونت را راه حل احیای هویت و زیست جمعی نمیدانست. او در اصل خشونت را کنشی میدانست که موجبات رهایی انسان را از تحقیر استعمار و نابرابری فراهم خواهد کرد. بهبیان دیگر، نزد فانون، خشونت اقدامی بود که اعتماد به نفس را در فرد احیا خواهد کرد. او قیام سخت را واکنشی مناسب به جاهطلبیهای استعماری میدانست، با اینحال او انقلاب را تنها به این کنش محدود نمیساخت. بهزعم فانون، انقلابیون باید هوشیار باشند که در فردای پیروزی، جنبش بهدست نخبگان غیرمردمی نیوفتد و موجب بازتولید نابرابریها نشود. از این روست که فانون عامل اصلی در انقلاب و تحول را تودههای مردمی میداند نه نخبگان نظریهپرداز.

در طول قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم جنبشهای استقلالطلبانه مختلفی در الجزایر شکل گرفت اما در نهایت همگی آنها بوسیله تاکتیک زمینسوخته یا پیادهسازی نیروهای ویژه فرانسه در الجزایر، سرکوب شدند. پس از جنگ جهانی دوم نیز فعالیتهای اولیهای از جانب بومیان در جهت کسب حق و حقوق یکسان شکل گرفت. از جمله در سال ۱۹۴۵ در شهر قطیف و اطراف آن، تظاهرات گستردهای برپا شد. پاسخ فرانسویان به این مطالبات اما سرکوب خشن بود. چنانکه در جریان تظاهرات قطیف، براساس منابع غیررسمی، قریب بر ۴۰ هزار نفر کشته شدند.
پس از کشتار قطیف و شکست مذاکرات، فعالیتها وارد فاز جدیدی شد. این بار دیگر تنها مسئلهی حقوق برابر مطرح نبود بلکه فراتر از آن خواست استقلال کامل از فرانسه وجود داشت. در همین زمان بود که جنبش ازادیبخش ملی (FLN) تشکیل شد. جبهه دست به فعالیتهای مسلحانه و نبردهای چریکی زد و با نبرد الجزیره، مبارزهی مسلحانه خود را وارد فاز جدیدی کرد. از جمله بمبگذاری در سطح شهر، کمین و جنگ و گریز. فضای خشونت و درگیری هرروز بیشتر بر الجزایر سایه افکند. تا آنکه فرانسه نیروهای چترباز خود را در الجزایر مستقر ساخت. نبردهای الجزیره با سرکوب سیستماتیک به پایان رسید اما اینبار همراه با رسوایی اخلاقی و سیاسی فرانسه بود.
جهان به اقدامات فرانسه در الجزایر واکنش تندی نشان داد و بسیاری از چهرهها از سارتر فیلسوف گرفته تا جان اف کندی رییس جمهور، به انتقاد از اقدامات فرانسه در الجزایر پرداختند. همزمان FLN نیز دولت موقتی در خارج از الجزایر و با حمایت جهان عرب تشکیل داده بود. تداوم بحران سیاسی در فرانسه، دوگل، رییسجمهور وقت فرانسه، را وادار به مذاکرات محرمانه با جبهه ازادیبخش کرد. در نهایت در جریان همهپرسی ۹۹ درصد رایدهندگان به استقلال الجزایر رای دادند. البته که پس از پایان این مسیر پرهزینه، الجزایر توانسته بود استقلال خود را بدست آورد. اما این پایان مسیر الجزایر نبود.
الجزایر و ایران پس از انقلاب
درست است که فانون انقلاب را در خشونت و شور اولیهاش خلاصه نمیکند و سفارش به خودسازی بعد انقلاب میکند. بهزعم فانون، انقلابیون در فردای انقلاب و بههنگام خودسازی، نباید از اروپا الگو بگیرد همانطور که خود میگفت اروپا مُرده است و الگو گرفتن از جهانی که بردهداری و استعمار را با خود آورد، عملی عبث است. حال جای بحث دارد که چگونه فانون یک حکم ثابت دربارهی مسیر تاریخی مدرنیته صادر میکند. مدرنیته یک کل واحد در غرب نیست بماند که مسیر تاریخی مدرنیت را نمیتوان کاملا در بردهداری یا استعمار خلاصه کرد. بومیگرایی فانون هم از آن جهت باارزش است که شاید لحظهای مارا به تعاملی نو با سنتها فرابخواند، هم از آن جهت جای بیم دارد که روایت ما تنها یک تکصدای احساسی از سنت باشد. بهرحال آنقدر که دربارهی عمل رادیکال صحبت میکند، بهدرستی دربارهی خودسازی صحبتی نمیکند، شاید بتوان گفت که فانون از اهمیت ساختن تاحد قابلی مطلع است اما بیشتر از آنکه بخواهد از ساختن بنویسد، از گسست و تخریب مینویسد، آنهم در زمانهی خشن و سخت در الجزایر. شاید اگر فانون، که بهراستی باید او را نظریهپرداز انقلاب الجزایر بدانیم و رساله دوزخیان را مانیفست فکری آن انقلاب، تاکید کمتری رو خشونت میورزید، شاید استقلال الجزایر با هزینه کمتری بدست میآمد، شاید هم بتوان گفت برای تسلیم کردن فرانسه این خون بها لازم بود.
هرآینه، الجزایر پس از استقلال هم با چالشهای بسیاری مواجه بود. پس از استقلال FLN تنها جریان سیاسی رسمی در الجزایر بهحساب میآمد، که سردمدار آن، هواری بومدین، با اقتدار و تا آخر عمر، بر الجزایر حکومت کرد. FLN پس از مرگ بومدین قدرت را حفظ کرد تا آنکه پس از انتخابات ۱۹۹۱ میلادی، اسلامگرایان در الجزایر بهقدرت رسیدند. اما ارتش نتایج را بهرسمیت نشناخت و دست به کودتا زد. اینگونه شد که دههی ۱۹۹۰ در الجزایر دههی خونریزی و جنگ داخلی شد و احتمالا به دلیل همان تجربیات تلخ دهه ۱۹۹۰ بود که بههنگام بهار عربی در الجزایر واقعه خاصی رخ نداد.
فانون یک سال پیش از استقلال الجزایر بهعلت ابتلای به نوعی سرطان خاص فوت کرد، همانطور که شریعتی هم یک سال پیش از پیروزی انقلاب، احتمالا اگر زنده میماندند هردوشان نسبت به وضعیت سیاسی بعد از انقلاب گلایههایی داشتند.
بالاخره به خشونت نیاز داریم یا نه؟
شاید بتوان گفت امروز الجزایر با محدودیتهای سیاسی و مشکلات اقتصادی کمتری مواجه است اما احتمالا هنوز هم به آن خودسازیِ پساانقلابی نرسیده است، و شاید بتوان گفت از همان کنش رادیکال اولیه جلوتر نرفته است. این همان نقص اساسیست که در عنصر خشونت میتوان دید. خشونت نهایتا میتواند امری رادیکال در کوتاهمدت باشد. اما دست آخر تنها عنصری کوتاهمدت و ناپایدار در اجتماع خواهد بود. از این روست که بنا کردن هویتِ پساانقلابی براساس خشونت و کنش رادیکال، شاید در ابتدا برایمان شور و کوشش بیاورد، اما درنهایت بهگمان من فروکشکردن آن مارا بدل به ملتی جدا و سردرگم خواهد کرد. چنانکه شور انقلابی در دههی ۶۰ از ایرانیان ملتی انقلابی و استقلالطلب ساخت که هشت سال عمیقا بهطرز ستودنی مقاومت کرد، اما در فردای پس از جنگ و انقلاب، همان ملت بدل به مردمانی شدند که عدهای از آنها ایدئولوگهای فرسودهی حکومتی شدند، عدهای دیگر هم یا غرق در روزمرگی شدند یا هم بدل به تبعیدیانی فراموش شده، شدند. خشونت یک نیاز همیشگی نیست، بلکه یک تراژدی اجتنابناپذیر در مواجهه با نظامهای تراژیک است. ارزش اندیشه فانون در افشای مکانیسمهایی است که این تراژدی را میآفرینند، و هشدار او درباره محدودیت ذاتی خشونت در ساختن آیندهای بهتر است. آیندهای که باید بر پایه خودسازی، گفتوگو و ساخت نهادهای عادلانه بنا شود، کاری که متأسفانه هم الجزایر و هم ایران در آن با چالشهای عظیمی روبرو بودهاند. البته که فانون در نوشتجات خود همانطور که از خشونت به عنوان انتخاب اجتنابناپذیر و رهاییبخش قلم میزد، از نهادسازی و خودسازی پساانقلابی هم میگفت، ولیکن خوانشی که از او در ایران و الجزایر از او شکل گرفت، غالبا حول همان خشونت ماند و به خودسازی توجه چندانی نکرد.

