هگل تراژدی را برآمده از تعارضِ دو حقیقتی میداند که هردو جزئی از حقیقت هستند اما در عین حال میکوشند خود را کل حقیقت جا بزنند.
آنچه که بیش از هرچیز در موقعیت مهدی برای من چشمگیر بود همین تراژدی بود. برخلاف برخی نقدها که این فیلم را بریدهبریده و لقمهلقمه بهحساب میآورند من ردپای تراژدی را در تمام نقاط فیلم احساس کردم. گویی نویسنده در لحظات مختلف این را نشان میدهد و در نهایت به اوج خود میرساند.
هر انتخاب با یک نفی همراه است. بخش بنیادین هر هویت پیش از آنکه بخواد آنچیزی که به نظر میرسد باشد، آنچیزی که به نظر نمیرسد، است. یک جوک معروف دربارهی آن این است که روزی مردی به کافیشاپ میرود و قهوهی بدون شیر سفارش میدهد. گارسون میگوید شیر تمام شده است اگر مشکلی نیست قهوهی بدون خامه سرو کنم. قهوهی بدون شیر با قهوهی بدون خامه فرق دارد. چون قهوهی بدون شیر، شیر ندارد. اما قهوهی بدون خامه، خامه ندارد. پس هر انتخاب یک نفی در درون خودش دارد. یک فقدان گریزناپذیر درون خودش دارد.
یا مثلا روانکاوی تعریف میکند که مراجعهکنندهاش میان مهاجرت و ازدواج با یک مرد فرهیخته که تمایلی به مهاجرت ندارد مردد بود. وی به مراجعهکننده گفت که او میان دو انتخاب بهتر معلق نیست بلکه میان دو انتخاب بدتر باید یکی را انتخاب کند. یا به زبان دیگر او باید میان سواستفاده از خودش (هزینهی مهاجرت) و سواستفاده از پدرش (هزینهی جهاز) انتخاب کند. هردو انتخاب درون خود یک فقدان دارند. هر انتخاب با یک نقطهی برگشتناپذیر همراه است که درون خود گزینهی دیگر را کامل کنار میزند. از این منظر میتوان آزادی انسان را در این دید که بپذیرد هر انتخابی کاستیای دارد و مسئولیت آن را هم بهعهده بگیرد. البته گاه پیش میآید که ما میکوشیم این "گردنگرفتن" را به تاخیر بیندازیم. مثلا جمهوری اسلامی از دههی ۱۳۷۰ به این راه و آن راه میزند که هم خود را خردمند و دموکراتیک نشان دهد و هم اصیل و اسلامی. اما تابهحال در هر بزنگاه ثابت کرده است که انتخابش هنوز همان انتخاب اولِ انقلاب است، فقط سعی میکند دستکم برای مدت نامعلومی پنهانش کند اما بالاخره یک روز فوران میکند. هرچقدر بیشتر پنهانش کنیم با جوشش بیشتری هم فوران خواهد کرد.
موقعیت مهدی هم همینطور بود. موقعیت مهدی داستان تعارضی بود میان فرمانده مهدی و مهدیای که همسر است و خانوادهای برای خود دارد. هردو انتخاب حقیقتی را حمل میکنند. هردو واقعی و راستیناند. مهدی همانقدر که فرماندهی جنگ بود یک مرد متاهل هم بود. و تراژدی هم از همین بود که او نمیتوانست هردو را داشته باشد. تراژدی قربانی میخواهد. فقط یکی میماند. و انتخاب هرکدام با نفی انتخاب دیگر همراه است. او بالاخره باید انتخاب کند. هرچقدر هم که بخواهد به تاخیرش بیندازد. و انتخاب نهاییاش هم آخر سر وقتی از حریبه عقبنشینی نمیکند، با صراحت بیان میکند:
من حرفامو زدم. بهشون بگو هرکی مهدی رو میخواد بیاد اینجا.
حالا چرا میگویم انتخاب بین بدتر و بدتر؟ چون او بین خیر والا و خیر زمینی سردرگم است. هیچ انتخاب اصیل و نجاتبخشی در کار نیست. هر امکان همانقدر که سازنده است همانقدر هم ویرانگر است. در اینجا دیگر با یک برخورد مانوی میان خیر و شر مواجه نیستیم. هردو حقاند. این از جبر زمانه است که هردو را نمیشود داشت چرا که جهان تحمل هردو تا را ندارد. بخاطر همین در تراژدی قهرمان هیچوقت پیروز نمیشود. سرِ زخم برای همیشه باز میماند چون همانقدر که یک حقیقت را بدست آورده است همانقدر هم یک حقیقت دیگر را نابود کرده است. یعنی همانقدر که یک پیروزی را در خود حمل میکند یک شکست هم در خود حمل میکند.
شرایط جنگ اصلا امکان تحقق همزمان این دو حقیقت را نمیداد. دیگر مسئله بین انتخاب خوب و بد نیست. هر دو انتخاب به یک اندازه ویرانگر و به یک اندازه سازنده هستند. البته قهرمان تراژدی فقط از جبر زمانه زخم نمیخورد. از خود حقیقتی که به آن وفادار است هم زخم میخورد. آنتیگونه بهخاطر وفاداری به خانواده زخم میخورد و کرئون هم بهخاطر وفاداری به قانون خانوادهاش نابود میشود. یعنی آرمان شکست نخورده است بلکه اتفاقا آنقدر که به آرمان اصرار شده است تراژدی متولد شده.
البته این از خوانش من و نحوهی مواجههی من با این فیلم هم ناشی میشود. وگرنه که مهدی باکری احتمالا در جهان خودش در حال اخذ بهترین تصمیم بوده است. همانطور که مولوی هم میگفت:
ما به فلک بودهایم، یار ملک بودهایم / باز همانجا رویم جمله که آن شهر ماست
مهدی باکری یک روح تاریخی را با خود حمل میکند. گویی کلیتی از آرمانهای انقلاب اسلامی در او جمع شده است. هر آنچه که شریعتی در حسینیه ارشاد میگفت و خمینی در مدرسهی فیضیه، در او انباشته شده. او شخصیت تاریخسازیست. دارد با دستهای چرکین و چروکیدهی خودش و دور و بریهایش تاریخ میسازد، بدون اینکه شاید خودشان به درستی متوجه شوند. اما او هم عدالت میخواهد هم آزادی. هم پیروزی میخواهد هم اخلاق. هم جبهه را میخواهد هم خانواده. خلاصه آنکه او هم خر را میخواهد هم خرما. اما این وضعیت متناقض برای همیشه نمیتواند دوام بیارد. بالاخره لحظهی آن انتخاب تروماتیک فرا میرسد. این نکتهایست که شریعتی هم اشاره میکند. او شهادت را همراه با یک نفی بنیادین میداند:
این است که [شهید] وجودش ناگهان معدوم و صفر میشود اما ارزش آن هدف…بهطور مطلق به خویش منسوب میشود…یک انسان نسبی به یک انسان مطلق بدل میشود. (حسین وارث آدم، قلم ۱۳۸۵، ورق ۲۰۱)
تاریخ پر است از شخصیتهایی چون مهدی باکری. آنها تاریخساز هستند. البته اینها شخصیتهایی فراتاریخی و اعجوبه نیستند. آنها هم مانند هر انسان دیگری از پیرامون متاثرند. اما همانقدر که از پیرامون تاثیرپذیرند، در شکلدهی به پیرامون تاثیرگذار هم هستند. موقعیت مهدی به خوبی نشان میدهد که مهدی یک قدیس نیست. اصلا نقطهی عزیمت این فیلم این است که اولا مهدی باکری را به مثابهی یک موجود خطاپذیر، و نه یک قدیس، تصورپذیر کند. و حالا بعدا به تنشها و تعارضات درونش بپردازد.
اما شخصیتهای تاریخساز همانطور که هگل میگوید هیچگاه نمیتوانند در تاریخی که میسازند زندگی کنند. آنها حتی حقیقت امری که بهش دست زدند را کاملا نمیدانند. حقیقت هرچیز تنها زمانی میتواند روشن شود که به گذشته بپیوندد و زنجیرهی پیامدهایی که در ادامه با خود فعال میکند آشکار شود. این شخصیتها در میان آینده و گذشته معلقاند. و مهدی هم سراسر از همین تعلیق است. خلاصه آنکه قهرمان جهان را میسازد اما خودش وارد آن جهان نمیشود و برای همیشه پشت درب میماند. نمونههایش بسیارند. ابراهیم همت و مهدی باکری و حسین خرازی و احمد متوسلیان برای جمهوری اسلامی میجنگند، اما خودشان هیچگاه مجال زندگی در جمهوری اسلامی را پیدا نمیکنند. ناپلئون و روبسپیر هرکدام به ترتیبی برای فرانسهی رویاییشان میجنگند اما خود هیچگاه فرصت زندگی در آن فرانسه را پیدا نمیکنند. تروتسکی و بوخارین و زاسولیچ و لوکزامبورگ و گرامشی برای حکومت کمونیستی میجنگند اما خود هیچگاه نمیتوانند در آن زندگی کنند.
انسان تاریخساز برای آنکه به تمامیت برسد باید درنهایت خودش را هم نفی کند. بهقول شریعتی "وجودش ناگهان معدوم شود" تا بالاخره برای یک لحظه هم که شده تاریخ با تمام سنگینیهایش تکانی بخورد. اما یک دلیل دیگرش هم میتواند این باشد که انسان تاریخساز آنقدر خود را متعهد میسازد که دیگر در جهان او زندگی کردن بهعنوان یک همسر و یک فرد معمولی بسیار سختگیرانه و نهایتا غیرممکن میشود.
مسئله دیگر حالا این است که اگر مهدی باکری چنین انتخابی کرد آیا این انتخاب آزادانه بود یا نه. برای اینکه آزادی صرفا در حد یک کلمهی مبهم نماند بهتر است اشارهای به این شود که تابحال با دو تعبیر کلی از آزادی مواجه شدهایم. اولین تعبیرش همان چیزیست که در نظام لیبرال دموکراسی غربی میتوان دید. در این نگرش، که منتقدان آن را فیزیکالیستی میدانند، انسان هرچقدر مانع کمتری در سر راهش داشته باشد آزادتر است. اما در تلقی دیگر از آزادی، انسان هنگامی میتواند به آزادی برسد که ظرفیتهای انسانی درون خودش را فعال کند و درون کاری که انجام میدهد به خودآگاهی برسد. این هنگامی میتواند محقق شود که انسان بهعنوان یک موجود اجتماعی، که در دل نهادها و فرهنگها زندگی میکند، معرفی شود.
در طول قرن بیستم ایدئولوژیهای مختلف روش خاص خود را برای فعال ساختن این ظرفیتهای انسانی معرفی کردند. در انقلاب بهمن نیز، آزادی، متاثر از همان تلقی دوم، منوط به پیروی از امامت و خدمت به امت بود. اما فارغ از آن نهادها، بالاخره آن کسی که آنهارا شکل داده انسان است. اگر قائل شویم که در انسان تخیل مازادی وجود دارد، که امکان تصور فراتر از اوضاع فعلی را ممکن میکند، آنگاه بنظرم پرسش دیگر این نیست که آیا فلانی آزادیخواه بوده است یا نه بلکه پرسش این میشود که آیا تخیل مازاد او میتواند هنوز نفَس بکشد و به حیات خود ادامه دهد یا نه؟
میگویند انسانِ در بند آن کسیست که یک اجبار بیرونی آن را محدود کرده. اما گاه ایدئولوژی میتواند کاری کند که اجبار آن قدر درونی شود که از تمام دیدگان پنهان شود. از بدیهای تراژدی، البته این بخاطر یک ذات فلاکتبار در تراژدی نیست بلکه از نتایج آن است و ما از روی همین نتایج است که میگوییم بد است، این است که امکان را به تعلیق درمیآورد. ما حقیقتا نمیدانیم که مهدی باکری چقدر آن تخیل مازاد را در خود حفظ کرده بود. البته در موقعیت مهدی تخیل مازاد او برای همیشه زنده میماند و آن هم به لطف نگاه ما است. بخاطر همان لحظاتی که از منظرهی یک درب نیمباز به بازی کردن مهدی با برادرزادهاش نگاه میکنیم. یا موقعی که پرتقال خوردنش از دست همسرش را میبینیم. اینکه چطور حتی مصممترین فرماندهان هم نهایتا میتوانند تردید کنند، سردرگم شوند و بالاخره خیال کنند.
ردیفکردن یکسری صحنهی درام به خودی خود مهم نیست. آنچه که مهم است این است که مهدی باکری، همان مومنی که لباسهایش وصلهپینهای بود و تک و تنها در حریبه ایستاد، در این سکانسها حضور دارد. خلاصه، حتی آن انسانی که ایمان در او به اوج غلظت رسیده است هم، درونش کشمکش و فقدان وجود دارد.

البته در تمام فرهنگها تراژدی وجود دارد. تاریخ ما هم سرشار از تراژدیهای گوناگون است اما با اینحال موقعیت مهدی یک راز است و راز هم خواهد ماند. انتلکتهای غربی شاید با جدایی نادر از سیمین یا طعم گیلاس دور هم جمع شوند اما زندگی یک "فرماندهی سپاه" بهسختی میتواند دلیل جمع شدنشان شود. آنها هرچقدر هم یک خرمگس اجتماعی باشند باز هم فرماندهی سپاه برایشان احتمالا یک خشکمغزِ بنیادگرا محسوب میشود. فیلم چندان از محصولات دوران سینمای جشنوارهایشده نیست چرا که هنوز لایههای فرهنگیای را در آن میتوان رویت کرد که برای یک بینندهی غیرایرانی قابل درک نیست.
بهرحال موقعیت مهدی، موقعیت فعلی ما هم است. خواستم با تیتر چهارم همین را نشان بدهم. یک اینکه ما یک راز ایرانی برای خود داریم. یکی از قطعههای این راز مهدی باکری است. مهدی باکری و زندگی پرفراز و نشیباش، چه در ارومیه و چه در جزیرهی مجنون، بهسختی میتواند در مخیله یک غیرایرانی بگنجد. دوم اینکه این راز ایرانی حتی برای خود ما ایرانیها هم یک راز است. چرا که آن مسئلهای که مهدی با آن درگیر بود ما هم با آن هنوز درگیریم، و چه بهتر که برای همیشه با آن درگیر بمانیم: نسبت ما با آن ایدئولوژیای که اجبار را تا خرخره درونی میکند، چیست؟ آیا تخیل مازاد ما میتواند هنوز نفس بکشد؟ و مهمتر از آن: انتخاب تروماتیک زندگی ما چیست؟ آیا ما نیز مانند مهدی باکری میتوانیم فقدانهای انتخابمان را بپذیریم؟ آیا ما هم مانند مهدی باکری جسارت و تعهد این را خواهیم داشت که بپذیریم در هر انتخابی نقطهی برگشت ناپذیری وجود دارد که با نفی انتخابهای دیگر همراه است؟
بخاطر همین اگر دنبال لحظات حزباللهی و پرشور هستید این فیلم خیلی در آن اتمسفر نیست. چنانکه بسیاری بخاطر همین از این فیلم تابحال گلایه کردهاند. بنظرم این فیلم بیشتر از آنکه از مهدی باکری خطشکن و مومن بخواهد بگوید، بیشتر از آن مهدیای میگوید که در درون خود فقدانی دارد و با آن کلنجار میرود. مانند هر انسان دیگر. آنقدر کلنجار میرود که آخر سر چنان انتخاب دوم را نفی میکند که نعشاش حتی یک وجب از خاک این جهان را هم به خود اختصاص نمیدهد. باکری اگرچه بهشکل اسطورهای در جنگ شهید شد اما از یک جهت شهادت او حاکی از محدودیتهایش هم بود. اینکه بالاخره باید میان دو حقیقتی که هردو برایمان عزیزند یکی را انتخاب کنیم. و جذابیت موقعیت مهدی برای من هم این است که نشان میدهد ایمان اصیل با یک یقین کمیک و کاذب، که هم خر را میخواهد هم خرما، همراه نیست. ایمان مهدی باکری اتفاقا با نفی عجین شده بود. اما او شهامت این را داشت که بالاخره انتخاب کند و بالاخره نفیشدن امکان دیگر را بپذیرد.