ویرگول
ورودثبت نام
امیرماهان طاهری
امیرماهان طاهریتاملات و شاید یادداشت‌های من‌درآوردی
امیرماهان طاهری
امیرماهان طاهری
خواندن ۲۱ دقیقه·۲ روز پیش

چگونه پیر کمونیست‌ها به "راه راست" هدایت شد؟

قرآن کریم در سوره آل عمران آیه ۱۳۸ میفرماید قد خلت من قبلكم سنن فسيروا في الارض فانظروا كيف كان عاقبة المكذبين. عبرت اندوزی از تاریخ و آموختن نز‌د حوادث در حکم پی بردن به قضا و قدر الهی و استدراک مشیت عادلانه اوست. حزب توده و حزبهای ماقبل او که در راه او می رفتند نه تنها حاصلی از تقلای عبث خود بدست نیاوردند بلکه در نزد مردم تا آخر افشاء و محکوم شدند و این دست خدائی است که به دست مردم این محکومیت را تسجیل کرده، زیرا «يد الله مع الجماعه».

آنچه خواندید بریده‌ای بود از نتیجه‌گیری "کژراهه"، کتابی که احسان طبری، تئوریسین حزب توده و یکی از نظریه‌پردازان کهنه‌کار کمونیست در ایران، پس از گرویدن به اسلام و کمی پیش از مرگش نوشت. البته که برخی در نوشتن این کتاب توسط طبری شک دارند و لحن آن را با لحن و نوشتار طبری در رسالات و مکاتبات پیشینش متفاوت می‌دانند. هرآینه، این کتاب همانطور که از عنوانش پیداست ابراز ندامت و پشیمانی‌ای‌ست برای چند ده سال فعالیت جدی سیاسی و فکری در مقام یکی از بزرگترین نظریه‌پردازان و فعالان کمونیست در ایران. با این تفاسیر احتمالا باید گفت که اندرزهای "بازجوی عزیز" یا شاید هم، مطالعه‌ی آثار علامه طباطبایی و مرتضی مطهری در اوین، آنطور که خود طبری متذکر می‌شود، در هدایت او بسیار موثر بودند که موجب شده در مدتی کوتاه چنین متحول شود. درباره‌ی اینکه چگونه طبری به آنجا رسید نظرات بسیار مطرح است. عده‌ای آن را مطلقا حاصل سرکوب و شکنجه می‌دانند و عده‌ای دیگر هم آن را تحول و جوششی درونی در طبری معرفی می‌کنند. ترجیح می‌دهم چندان در این بحث بی‌پایان وارد نشوم و آن را به خواننده واگذار کنم.

احسان طبری در سال ۱۲۹۵ در خانواده‌ای مذهبی زاده شد. تحصیلات اولیه‌اش را در مکتب گذراند و بعدتر هم وارد دانشکده‌ی حقوق شد. با تقی ارانی، روشنفکر و موسس مجله‌ی دنیا و گروه ۵۳ نفر، آشنا شد و بواسطه‌ی او، با آرا و افکار مارکسیستی آشنا شد. البته که تقی ارانی خود حدیثی‌‌ست مفصل‌ و البته کمتر شناخته شده، که حقیقتا نمی‌توان او را در یک ایرانی فرنگ رفته که رگه‌های مارکسیستی دارد، خلاصه کرد. بهرحال، با دستگیری اعضای گروه ۵۳ نفر، طبری نیز همچون دیگر اعضا به زندان افتاد. زندانیانی که پس از شهریور ۱۳۲۰، سقوط رضاشاه و اعلام عفو عمومی، حزب توده را بنیان نهادند. طبری از همان روز تا قبل از نوشتن "کژراهه"، البته که در آن دوره دیگر عملا حزب توده‌ای نمانده بود، در میان مهره‌های فکری و قلم‌های بانفوذ حزب باقی‌ماند. قلم تیز و پرشوری داشت. در فلسفه‌ی غرب و تاریخ اسلام نیز دانش گسترده‌ای داشت و زیاد هم می‌نوشت و تحلیل می‌کرد. یکبار در مناظره‌ای در اوایل انقلاب با مصباح یزدی و عبدالکریم سروش، هنگامی که سروش آیه‌ای خواند، ایرادات سروش را، که در مقام مسلمانی خردمند آمده بود از اسلام در برابر کفرگویی‌های مارکسیستی دفاع کند، در قرائت آیه اصلاح کرد. طبری سوژه‌ی همیشگی بخش بزرگی از روحانیون بود. شاید بتوان گفت علت طرح آن مناظرات هم همین بوده: کشاندن مارکسیست‌ها به مناظرات در برابر مصباح‌ یزدی و سروش، آن‌هم به‌جهت تلاش برای شکل‌دادن به روایت دوگانه‌ی "ایمان اسلامی" و "کفر مارکسیستی" البته که هیچگاه کسی بر این هدف معترف نشد اما ماه‌ها بعد از آن مناظرات تلویزیونی، حتی هنگامی که طبری با فک شکسته به‌قول سروش چون "اسیر" بود، قصد بر مناظره با طبری هنوز وجود داشت:

یک بار دیگر احسان طبری را دیدم و آن شبی از شب‌های ماه رمضان سال۶۳ بود که وی را از زندان به خانه مرحوم محّمدتقی جعفری آوردند و مرا هم بدان مجلس فراخواندند. حال و روز خوشی نداشت و دهان و فک‌اش گویا شکسته یا کج شده بود. جعفری می‌خواست با وی محاجه کند، اما من مطلقاً خوش نداشتم که با اسیری در بحث شوم، و نشدم.

اینجانب احسان طبری، به سبب سکته مغزی، در بیانم لکنت پدید آمده و حافظه و حضور ذهنم ضعیف گردیده است. لذا ناچارم نوشته خود را قرائت کنم، بدین سبب از بینندگان محترم پوزش می‌طلبم.

-بریده‌ای از متن اعترافات احسان طبری

طبری زندگی پر فراز و نشیبی را گذرانده بود. پیشتر در ۱۳۴۴ هم همراه با بسیاری از توده‌ای‌های برجسته‌ی دیگر همچون رادمنش و کامبخش و کیانوری به اعدام غیابی محکوم شده بود. البته که او از ۱۳۲۷، که به‌موجب ترور ناموفق شاه حزب توده غیرقانونی اعلام شده بود، همراه با چندتن دیگر از سران حزب از کشور خارج شده بود. او در این مدت در آلمان شرقی و شوروی با احترام زندگی کرد. در این دوره بیش از هر زمان دیگه فعال‌تر بود: از فعالیت‌های سیاسی و گویندگی در رادیو مسکو گرفته تا نگارش کتاب‌های متعدد و از همه مهمتر نظریه‌پردازی‌هایش در مارکسیسم. او عملا نقش ایدئولوگ حزب را عهده‌دار بود. البته که جای بحث دارد که چقدر او را می‌توان متفکری آزاد پنداشت. کمتر کسی منکر ذهن پرجنب و جوش طبری شده است. او کوشید تصویری بومی از مارکسیسم ارائه دهد. از جمله خوانش مارکسیستی خود از تاریخ اندیشه را بر بسیاری از قدمای ایرانی، از جمله حافظ، تحمیل کرد. حافظ نزد طبری، شاعری انقلابی و الهام‌بخش برای اوست. او در وصف گرایشات حافظ چنین می‌نویسد:

وی مخالف مذهب حکومتی بغداد و ایدئولوژی خلفایی بود...آن‌چه در شخصیت انسانی حافظ بیش از همه گیرا، نیرومند و اساسی‌ست: عصیان او علیه ستم و دروغ، و خوش‌بینی ژرف و خردمندانهٔ اوست؛ چه‌قدر این دو صفت انقلابی، حافظ را به ما نزدیک و برای ما مفهوم می‌کند...حافظ بر آن است که نه حکمت و نه عرفان، هیچ‌یک به سؤالات عمدهٔ حیات پاسخ نمی‌دهند...حافظ براساس فلسفهٔ وحدت وجود، فلسفهٔ عشق، فلسفهٔ خوشباشی و تسلیم و رضا...در وادی تاریک بدبینی متوقف نمی‌ماند.

احتمالا طبری نخستین مارکسیستی بود که به‌درستی دریافته بود که هر فکر در خلا مستقر نمی‌شود. چنانکه هر اندیشه‌ای اگر واقعا قصد ارتباط با یک اجتماع را دارد، بایست پیشینه و زمینه‌هایش را درک کند و خود را با آن وارد تعامل کند. با اینحال طبری احتمالا از این غافل بود که تعامل با پیشینه و زمینه‌ی یک جامعه، با امر کردن به جامعه و مصادره شخصیت‌هایش، تفاوت دارد‌.

"احساس می‌کنم به سنگر تاریخی‌ام بازگشته‌ام"

طبری پس از انقلاب در سال ۵۸ به ایران آمد و چنانکه بعدتر گفت، احساس کرد به "سنگر تاریخی" واقعی خود بازگشته. البته که مازیار بهروز، پژوهشگر تاریخ چپ در ایران، باظرافت، این کامیابی کوتاه‌مدت را "رقص‌ مرگ" توصیف می‌کند.

آمدن طبری به ایران غوغا بسیار به‌پا کرد. او سیاسی‌کار برجسته‌ای بود. هم یک کمونیست کهنه‌کار بود و برای توده‌ای‌ها بسیار الهام‌بخش، و هم برای جریانات مذهبی چهره‌ای مهم بود. جدلی‌های مکتبی، همواره پیگیر تز‌های طبری بودند چرا که در آن زمان طبری شناخته‌شده‌ترین مادی‌گرای ایران به‌حساب می‌آمد. امروزه، عده‌ای، از جمله دوستداران طبری، سرنوشت طبری را از پیش برنامه‌ریزی‌ شده توصیف می‌کنند. به‌زعم آنان، جریان مکتبی قصد داشت ابتدا با مناظرات تلویزیونی وجه الحادی طبری را برجسته کند و آن را در تقابل با ایمان اسلامی قرار دهد و سپس، با گرفتن حمایت مردمی از طبری و همفکرانش، اقدام به حذف سیاسی آنها کرده. حزب توده با اینحال، وفاداری خود به جمهوری اسلامی اعلام کرده بود و عملا هم در لو رفتن کودتای نوژه نقشی کلیدی ایفا کرده بود. معروف است که کیانوری، از رهبران تراز اول حزب، در یک نشستی پیش از بازداشت‌ها، چنین گفته بود:

توده‌ای هستم و همراه امام، ماندگارم که زمان است به کام

دستگیری سران حزب توده اما در ۱۳۶۱ آغاز شد. حزب توده به جاسوسی شوروی و طرح کودتا متهم شده بود. دستگیری سران حزب توده در دو مرحله و توسط سپاه صورت گرفت. طبری در ضربه‌ی اول با انتقال به خانه‌ی امن جان سالم به‌در برد اما در ضربه‌ی دوم و به‌موجب محاصره توسط نیروهای سپاه دستگیر شد. شیوا فرهمندراد، از نزدیکان طبری در آن دوران، واکنش طبری به حوادث را اینچنین شرح می‌دهد:

هم طبری و هم دیگر رهبران حزب در تمام طول فعالیت‌شان پس از انقلاب، همواره در برابر پیشنهادهای همکاری در امور کشور پاسخ منفی از مقامات جمهوری اسلامی شنیده‌ بودند…ترس و نگرانی البته همواره وجود داشت، به‌ویژه از آن‌رو که گروه‌های فشار در سراسر ایران پیوسته به مراکز حزب حمله می‌کردند و هیچ نیرویی جلودارشان نبود…با این حال هم طبری و هم دیگر رهبران حزب به آینده جمهوری اسلامی خوش‌بین بودند و همواره برای ادامه فعالیت قانونی و علنی حزب اصرار می‌ورزیدند.

به‌گفته فرهمندراد اطرافیان طبری بر مهاجرت او اصرار ورزیدند اما او نپذیرفت:

پس از ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و انفجارها و ترور مقامات کشور، با بسته‌ترشدن فضای سیاسی کشور، امید رهبران حزب و البته طبری رنگ می‌باخت…روزى که همه را گرفته‌ بودند و من رفتم که طبری را جابه‌جا کنم، با شنیدن خبر دستگیری‌ها، زیر لب گفت: "پس شروع کردند؟" و روی صندلی فرونشست…او تصمیم قاطع داشت که دیگر هرگز به مهاجرت نرود و این را دست‌کم دو بار به من گفته ‌بود؛ یک بار همان روز پیش هنگام جابه‌جاکردنش و یک ‌بار هم یک سال قبل از آن پس از یک میهمانی که حاضران بحث و توصیه کرده ‌بودند که او و چند نفر دیگر از کشور خارج شوند...۹ سال پیش فداییان خلق (اکثریت) مطالبی منتشر کردند و در آنها گفته می‌شد که در مذاکره با بقایای حزب توده ایران، قرار بود طبری در روزهای آغازین فروردین ۶۲ به ایشان، یعنی سازمان اکثریت، تحویل داده‌ شود تا از ایران خارجش کنند اما آن قرار اجرا نشده. در همان شب شش به هفت اردیبهشت ۶۲ ، چند نفر از رهبران حزب داشتند آخرین بررسی‌ها را برای انتقال برخی کسان به خارج انجام می‌دادند و یکی از کسانی که قرار بود به خارج برود طبری بوده است، اما همان شب همگی و از جمله طبری دستگیر شدند. به این ترتیب پیداست که گویا توانسته‌ بودند رأی طبری را تغییر دهند و او راضی شده‌ بود به خارج از کشور برود، اما فرصت نیافت.

فرهمندراد اشاره می‌کند که طبری نسبت به خطر دستگیری هشدار داده بود اما کیانوری، رهبر اصلی حزب، توجهی به آن نکرد:

یک بار هم چند روز مانده به دستگیری‌شان، پس از پایان جلسه هیئت سیاسی که من چهار نفر از رهبران حزب را برای شرکت در آن آورده‌ بودم، کیانوری و همسرش مریم فیروز داشتند از جلسه می‌رفتند که من به خواست طبری (که در جلسه نبود) برای رساندن پیام او به کیانوری جلو رفتم و گفتم پیامی از طبری دارم...بخشی از پیام این بود که طبری دو، سه روز پیش در نشریه انگلیسی "مورنینگ‌استار"، ارگان حزب کمونیست انگلستان، خوانده‌ بود که در ایران طرح‌های گسترده‌ای برای حمله به حزب دارند می‌ریزند و به‌زودی ضربه را فرود می‌آورند و طبری فکر می‌کرد این مطلب بسیار مهم است و باید به آگاهی کیانوری برسد؛ اما کیانوری با شنیدن پیام خشمگین گفت: مورنینگ‌استار غلط کرده!

بازجویی‌ها و اعترافات تلویزیونی از توده‌ای‌های مشهور، کمی بعد آغاز شد. در یکی از معروفترین آنها محمدعلی عمویی به جاسوسی برای شوروی معترف شد. محسن رفیق‌دوست، در گفتوگویی، درباره‌ی دیدار خود با عمویی چنین می‌گوید:

بعد از این‌که همه سران حزب توده دستگیر شدند، من دو ‌سه ‌بار به زندان رفتم و با این‌ها ملاقات کردم. یک‌ دفعه رفتم با عمویی ملاقات کردم، عمویی گفتش: "شما هر که هستید در این مملکت ماندنی هستید" گفتم: "چطور؟" گفت: "شاه با همه عظمتش فقط پنجاه‌ و‌ سه نفر از ما را دستگیر کرد، شاخة نظامی ما را ضربه زد و ما توانستیم از کشور خارج بشویم و به فعالیت خود ادامه بدهیم. اما شما ما را ریشه ‌کن کردید."

در بازجویی، طبری، از صحبت‌های "رفیق عمویی" اعلام تعجب کرد و هرگونه نقشه‌کشی برای کودتا را رد کرد و سوگند وفاداری خود به "امام" و مبارزات ایشان با "امپریالیسم" مجددا اعلام کرد. در دیگر جلسات نیز میان نزدیکی با شوروی و وابستگی به بیگانگان تفاوت قائل شد. باقی جلسات کمی با وقفه به‌علت بیماری طبری و مشکلات جسمانی‌‌اش، از جمله سکته مغزی و لکنت زبانی به موجب آن، ادامه یافت. آذر بی‌نیاز، همسر طبری، در نامه‌ای که در همان زمان به آیت‌الله منتظری نوشت از شرایط نامعلوم بازداشت همسرش گلایه می‌کند:

مدت پنج ماه از روزی كه بی‌خبر به خانه ما ريختند، من و شوهرم را چشم بسته به مكانی ناشناس بردند، می‌گذرد. از آن روز تاكنون نه تنها هيچ خطی يا خبری از شوهرم به من نرسيده است كه مرا از حال او آگاه كند، بلكه هر دری را كه براي يافتن كوچكترين خبري از وضع شوهرم زده‌ام جز "نمی‌دانم" پاسخی نشنيده‌ام

از طرف دیگر، دادگاه اما اظهارات طبری در بازجویی‌ها را مبهم، ناچیز و نادقیق خواند و او را به اعدام محکوم کرد. کمی بعد اما به‌واسطه‌ی شفاعت هاشمی‌رفسنجانی، آنطور که خود متذکر می‌شود، مورد عفو از جانب آیت‌الله خمینی قرار گرفت. حسین شریعتمداری، که به‌گفته خودش در آن دوره از جانب آیت‌الله خمینی مامور دیدار با طبری شده بود، یادآور می‌شود که "امام" همواره پیگیر وضعیت طبری بود. البته که آیت‌الله خمینی فردای آغاز دستگیری‌ها این اقدام را یک پیروزی خواند. در نماز جمعه‌های بعدی نیز، بر آن تاکید شد. بهرحال به‌زعم شریعتمداری، گرویدن طبری به اسلام عاری از زور و ناشی از تحول درونی او بود.

توده در نهایت، همچون ارتداد جبهه‌ملی، توطئه‌ی بنی‌صدر، سازشکاری لیبرال‌ها و ... به تاریخ پیوست. رهبران آن بازداشت شده و کشته یا محبوس شدند. نورالدین کیانوری، از سران برجسته حزب، تا آخر عمر در حصر خانگی قرار گرفت. بعدتر کیانوری در سال ۱۳۶۸ نامه‌ای به علی خامنه‌ای نگاشت. او نامه را با تبریک سالگرد انقلاب آغاز کرد و سپس از شرایط بازداشتش در دهه‌‌ ۶۰ شدیدا گلایه کرد:

صبحدم روز ۱۷ بهمن ماه ۱۳۶۱ ساعت ۴ ۵ پس از نيمه شب ‌گروهي از پاسداران با بازكردن در خانه به اطاق خواب ما در منزل دخترمان ريختند و دستور دادند كه من فورا لباس بپوشم. اين آقايان تنها حكم بازداشت مرا در دست داشتند. اما نه تنها مرا، بلكه همسرم را هم بدون داشتن حكم بازداشت كردند. به آنهم بسنده نكرده دخترمان را هم كه در كارهاي سياسي ما نه سر پياز بود و نه ته پياز، او را هم بدون حكم، بازداشت كردند. تصور نفرمائيد كه به اينهم بسنده كردند، نه! فرزند ۱۱ ساله افسانه دخترمان و نوه ما را هم بازداشت كردند و همهً ما را به بازداشت‌گاه ۳۰۰۰، يعنی کميته مشترك دوران شاه كه من در آنجا مدتها (پيش از كودتای ۲۸ مرداد) بازداشت و محاكمه و زنداني شده بودم، بردند...شكنجه عبارت بود ‌‌از شلاق با لوله لاستيكي تا حد آش و لاش كردن كف پا. در مورد شخص من در همان اولين روز شكنجه آنقدر شلاق زدند كه نه تنها پوست كف دو پا، بلكه بخش قابل توجهي از عضلات از بين رفت و معالجه آن تا دوباره پوست بيآورد، درست سه ماه طول كشيد و در اين مدت هر روز پانسمان آن نو مي‌شد و تنها پس از سه ماه من توانستم از هفته‌اي يكبار حمام رفتن بهره‌‌گيري كنم...۱۸ شب پشت سر هم مرا ساعت ۸ بعدازظهر به اطاقي واقع در اشكوب دوم مي‌برند و دستبند قپاني مي‌‌‌ز‌دند و اين جريان تا ساعت ۶ - ۵ صبح يعني ۹ تا ۱۰ ساعت طول مي‌كشيد. تنها هر ساعت مامور مربوطه مي‌آمد و دست‌ها را عوض مي‌كرد. چون ممكن است شما ندانيد كه دستبند قپاني چگونه است، آنرا توضيح مي‌دهم. اين شكنجه عبارت از اينست كه يك دست از بالاي شانه و دست ديگر را از پشت بهم نزديك مي‌كنند و بين مچ دو دست يك دستبند فلزي زده و با كليد آنرا تن‌ مي‌كنند. درد اين شكنجه وحشتناك است‌. طي ۱۸ شب كه من زير اين شكنجه قرار داشتم و دو بار هم در تعويض ساعت به ساعت آن "غفلت" شد و از ساعت ۱۲ نيمه شب تا ۵ صبح به همان حال باقي ماندم. علت اينكه چرا اينقدر طول كشيد اين بود كه من به آنچه مي‌خواستند به "زور" اعتراف كنم، تسليم نشدم. من ۱۸ كيلو ‌گرم از وزن خود را از دست دادم و تنها پوست و استخوان از من باقيماند، تا آن حد كه بدون كمك يك نفر حتي يك پله هم نمي‌توانستم بالا بروم و براي رفتن به دستشوئـي هم محتاج به كمك نگهبان بودم. پيامد اين شكنجه وحشتناك كه هنوز هم باقيست، اينست كه دست چپ من نيمه فلج است و دو انگشت كوچك هر دو دستم كه در آغاز كاملا بي‌حس شده بود، هنوز نيمه بي‌حس هستند. يادآوري مي‌كنم كه من در آن زمان ۶۸ ساله بودم...آقاي عباس حجري كه مردي ورزيده بود در اثر اين شكنجه وحشتناك، دست راستش تا حد ۴/۳ فلج شده بود تا آنجا كه نمي‌توانست با آن غذا بخورد...بار اول مرا به اطاق شكنجه بردند. مريم همسرم را كه چشمش را بسته و دهانش را با دستمالي كه در آن فرو كرده بودند، بسته بودند روي تخت شلاق خوابانده و دهان مرا هم ‌گرفتند و در برابر چشم من به پاي لخت او شلاق زدن را آغاز كردند. اين جريان پيش از شلاق‌زدن‌هاي شديد مريم كه در بالا يادآور شدم بود. آقايان براي اينكه دست خود را به يك چنين كار ننگيني كه بدون ترديد قابل دفاع نبود، آلوده نكرده باشند، يكي از افراد توده‌اي، بنام حسن قائـم‌پناه را‌‌‌كه براي فرار از فشار، تن به پستي داده بود، مامور شلاق زدن كردند. پس از نشان دادن اين منظره، مرا به پشت در سلول شكنجه‌‌گاه بردند و به زمين نشاندند و از من اعتراف مي‌خواستند تا شلاق زدن به پاي همسرم را كه من صداي ضربات شلاق و ناله همسرم را مي‌شنيدم، پايان دهند. پس از چند دقيقه چون من حاضر به پذيرش آنچه از من مي‌خواستند، نشدم (قبول طرح كودتا) مرا به سلول خودم بر‌گرداندند...باز هم مرا به اطاق شكنجه بردند. اين بار دخترم افسانه را خوابانده بودند و همان فرد پست در برابر چشم "آقايان" مشغول به شلاق زدن به پاي برهنه او بود. باز هم مرا پشت در نشاندند و به ‌گوش كردن ناله‌هاي دخترم مجبور كردند و از من خواستند كه خواسته آنانرا بپذيرم و چون حاضر نشدم بار سوم باز هم مرا شبي به اطاق شكنجه بردند. اين بار همسرم مريم را دستبند قپاني زده و به سقف آويزان كرده بودند. او پاهايش هنوز روي زمين بود. مرا به پشت در شكنجه‌‌گاه آوردند و ‌گفتند ا‌گر اعتراف نكني، مريم را بالا خواهيم كشيد. چون من حاضر به اعتراف نشدم دستور دادند كه مريم را به بالا بكشند. من تنها صداي ناله‌هاي مريم را كه چون دهانش با دستمال بسته بود، بطور مبهم شنيدم. پس از مدتي آقاي "ياسر" كه در درون شكنجه‌‌گاه بود فرياد زد متهم از حال رفته، دكتر را بيآوريد و مرا به سلول خود بر‌گرداندند.

در نمونه‌ای دیگر، ناخدا افضلی، فرمانده نیروی دریایی و نزدیک به حزب توده به اعدام محکوم شد. او نیز در برنامه‌ی اعترافات تلویزیونی حاضر شد و متهم به جاسوسی برای شوروی شد. با اینحال کارنامه‌ی نظامی او در عملیات‌های جنگ همچون عملیات مروارید، که در آن به فرماندهی ناخدا افضلی و سرهنگ فکوری قریب به ۸۰ درصد تجهیزات دریایی عراق نابود شد، چیز دیگری از عملکرد افضلی در جنگ نشان می‌دهند. بماند که افضلی عضو رسمی حزب نبود و در اسناد داخلی توده نیز گزارشی از حضور رسمی او وجود ندارد. دیگر اعضای رسمی و غیررسمی نیز به سرنوشت‌های مختلفی دچار شدند. برخی اعتراف به "گناهان" خود کردند و بخشیده شدند. برخی دیگر هم احتمالا سر از قبور دسته جمعی ناشناس.

از مناظرات تلویزیونی تا محاکمات تلویزیونی
از مناظرات تلویزیونی تا محاکمات تلویزیونی

طبری چگونه شکست خورد؟

طبری سال‌های پایانی عمر خود را در حصر خانگی و تحت نظارت سپاه گذراند. در همین دوره در چند رساله‌، از جمله "سنجش مارکسیسم" و "کژراهه" به نقد پیشینه‌ی فکری خود پرداخت. او در کژراهه به تفصیل درباره‌ی تاریخ‌ پشت پرده‌ی شوروی و مارکسیسم و الحاد آن حرف می‌زند و در نتیجه‌گیری کتاب نیز، جمهوری‌ اسلامی را مسیر حق‌طلب و پیروز تاریخ توصیف می‌کند و برای پایداری انقلاب جهانی‌ اسلامی دعا می‌کند.

حزب توده، از قدیمی‌ترین و سازمان‌یافته‌ترین تشکیلات چپ تاریخ ایران، بود. البته که پس از ۲۸ مرداد هیچگاه نتوانست ساختارهای سابق را احیا کند. در طول دهه‌ی ۴۰ و ۵۰ نیز چپ‌گرایان بسیاری از گفتمان توده فاصله گرفتند. مارکسیست‌هایی چون مصطفی شعاعیان، آرا حزب توده را جزمی خواندند و جریانات دیگری چون فدائیان خلق آن را ناتوان و وابسته توصیف کردند. با این وجود اما توده تا دهه‌ی ۶۰ مرجع برای بسیاری از چپ‌های ایرانی ماند. اما دست آخر، سرنوشت همگی این جریانات چندان تفاوتی نداشت. همگی آنها در کولاک حوادث ابتدای انقلاب و یا پیش از آن، بخاطر سرکوب شاه، حذف و یا فراموش شدند.

مازیار بهروز در گزارشی که بر تاریخ جنبش چپ در ایران قرن بیستم دارد، که تحت عنوان "شورشیان آرمان‌خواه" در ایران چاپ شده است، علل مختلفی برای این ناکامی مطرح می‌کند. به‌زعم بهروز، زبان و گفتار چپ در ایران آن دوره فاصله‌ی بسیاری با اجتماع داشت. جریاناتی چون نیروی سوم و خلیل ملکی، که نه تنها در میان چپ‌ها چندان فراگیر نبودند، در بیرون از آن هم مطرود و ناتوان از تاثیرگذاری بودند. دیگر گروه‌ها نیز هرکدام به نوبه‌ای تارومار شده بودند. توده‌ها از دوران ۲۸ مرداد به‌طور سازمان‌یافته‌ای سرکوب و پراکنده شده بودند و فدائیان خلق نیز از دهه‌ی ۵۰ با جدیت و هزینه‌های بسیار شاه تارومار شدند. به‌زعم آبراهامیان، ساخت اجتماعی ایران نیز در این ناکامی نقش داشته است. جامعه‌ای مذهبی، غیرصنعتی و بدون طبقه‌ی کارگر فراگیر. با اینحال بازهم آبراهامیان پیشرفت توده در دهه‌ی‌ ۲۰ در جامعه ایران را کم‌نظیر توصیف می‌کند.

از زبان نخبگانی و شرایط سیاسی و اجتماعی بگذریم، بخشی از این تراژدی هم بی‌شک بایست حاصل اقدامات طبری و یارانش دانست. طبری بیش از آنکه متفکری آزاد باشد، تئوریسین حزبی بود. عمیقا تلاش می‌کرد فلسفه‌ورز باشد اما در نهایت نقشی که عهده‌دار بود توجیه‌کردن سیاست‌های حزبی بود. او احتمالا صادقانه کوشید مارکسیسم و سنت را آشتی دهد اما بافت اجتماعی و سیاسی ایران و البته برخی بی‌دقتی‌های خودش به او این اجازه را ندارد. احتمالا تناقض بزرگ طبری این بود که کوشید مارکسیسم را که در اصل واکنشی به دولت مدرن و صنعتی بود را، در کشوری مستقر کند که در آن نه خبری از دولت مدرن بود و نه خبری از صنعت و طبقه‌ی کارگر. از این روست که اندیشه‌ی طبری در افکارش معلق بود و نزدیکی‌ چندانی با واقعیات جامعه ایران نداشت.

طبری وارث سنتی از مارکسیسم بود که احتمالا خود مارکس چندان نزدیکی‌ای به آن نداشت. مارکسیسم شوروی، که بی‌شک طبری از آن الهام گرفته بود، خود را حامل حقیقت تاریخی معرفی کرد. تاریخ در این جریان مارکسیستی، مصون از هرخطایی‌ست و شوروی، عقل و آگاه از آن تاریخ است. در چنین وضعیتی طبیعتا هرمخالفتی انحراف از رسالت تاریخی و هر شکستی، رخدادی گذراست. در چنین وضعیتی، اخلاق تابع تاریخ است و حقیقت، از قبل کشف شده. در نتیجه، نیازی به اندیشیدن نیست بلکه احتمالا بهتر است پیرو و فرمانبردار باشیم تا شکاک. بی‌دقتی‌ست که مارکسیسم را کاملا در همین استعدادهای ایدئولوژیکش خلاصه کنیم. شاید بتوان گفت سنت‌های مختلف مارکسیستی غالبا مارکس ذهنی خود را حاکم مارکسیسم‌شان کردند. شاید حتی مارکس را بتوان از نخستین مخالفان این رویکرد دانست. نزد مارکس ایده‌های حاکم محصول جاه‌طلبی‌های طبقات حاکم بود، نه حقیقت نقدناپذیر. چنانکه خود در "ایدئولوژی آلمانی" می‌گوید:

در ایدئولوژی، انسان‌ها و روابط‌شان وارونه به نظر می‌رسند، درست همان‌طور که در دوربین تاریک، اشیاء وارونه دیده می‌شوند...آگاهی، زندگی را تعیین نمی‌کند؛ بلکه زندگی است که آگاهی را تعیین می‌کند.

و البته که بالاخره، در نامه‌ای به لافارگ، سوسیالیست فرانسوی، که اهمیت نمادینی دارد، می‌گوید "اگر مارکسیسم این است، من مارکسیست نیستم" شاید علت سکوت مارکس در اواخر عمرش نیز همین بوده است: تامل و تلاشی ناتمام برای تولد مارکس متاخر که شاید این‌بار قرار بود همان جزم‌اندیشان به اصطلاح مارکسیست را نقد کند.

برخی پژوهشگران معتقدند آنچه که باعث شکل‌گیری تصویر همه‌چیزدان از مارکس شد، فریدریش انگس بوده است. نزد انگلس، چنانکه در دیالکتیک طبیعت می‌گوید، دیالکتیک منطق حقیقی تاریخ است. به‌همین خاطر، دیالکتیک نزد انگلس مطلق و نقدناپذیر است. از این رو شاید بتوان گفت که انگلس، و در امتداد او لنین و کائوتسکی، تزهای مارکس را، که عمیقا متفکری گشوده و پراکنده بود را، به آموزه‌هایی سیستماتیک و قابل حفظ کردن تقلیل دادند. بی‌شک این اقدامات خالی از اهداف سیاسی نبوده است. اقداماتی که بر فلسفه‌ی مارکس عمیقا تاثیرگذار واقع شدند.

بعدتر اما نگاه جدیدی به مارکس در غرب شکل گرفت. روایت کلاسیک شوروی از جانب بسیاری از متفکران غربی، از جمله جریان فرانکفورت، با دیده‌ی شک نگریسته شد. در این دوره، متفکرینی ظاهر شدند که ترجیح دادند به‌جای جست‌وجو برای آخر‌الزمان مارکسیستی، همان کمونی که شوروی از آن دم می‌زد، برای بهبود حال تلاش کنند. با وجود این تحرکات فکری اما، حزب توده بیشتر به مشی شوروی نزدیک ماند‌. البته که طبری حقیقتا از اهمیت فلسفه آگاه بود. نزد او مارکس فراتر از یک اقتصاددان یا یک مبارز عدالت‌خواه بود. او مارکس و دیالکتیک را عمیقا کوشید بفهمد، نه از منظر سیاسی بلکه از منظر فلسفی. از این روست که او مارا به فلسفه دعوت می‌کند اما از دیگر سو، در اندیشه‌ی خود عملا حکم صادر می‌کند. او برای بومی‌سازی مارکسیسم قلم‌فرسایی‌های بسیار کرد اما درنهایت ناکام ماند. او دین را سطحی نمی‌دانست و سعی می‌کرد پیچیدگی‌هایش را درک کند اما با این وجود افکارش او را به این حکم قطعی رسانده بود که دین گفتاری گذرا بیش نیستند. حال آنکه دستکم در ایران آن زمان دین نه گذرا بلکه هویت‌بخش و مرجع معنا بود و به‌خطار همان جایگاهی حزبی، طبری بیش از آنکه حقیقت را دنبال کند، مأمور معنا دادن به سیاست‌های حزب بود و این، همان لحظه‌ای‌ست که فلسفه‌ در دام ایدئولوژی می‌افتد.

هرآینه، تجربه‌ی حزب توده و سرانجام ناگوار آن نشان می‌دهد که هرفکر و کنش سیاسی برای ماندگاری و تاثیرگذاری، بایست اجتماع و بستر خود را درک کند و تلاش کند که نه در مقام پیری خردمند به جامعه و افکارش امر کند، بلکه تلاش کند به‌عنوان بخشی از آن، برای پیشرفتش با دیگر بخش‌ها همکاری و تعامل کند. لازمه‌ی چنین حرکتی، پذیرش نواقص خودمان و صدالبته قوت‌های دیگری‌ست. چیزی که هم مارکسیسمِ جزمی حزب توده از آن ناتوان بود و هم ایدئولوژیِ پیروزِ پس از انقلاب. سرنوشت احسان طبری، نه صرفا داستان هدایت یک پیر کمونیست، بلکه روایت شکست فلسفه در برابر ایدئولوژی است. ایدئولوژی‌ای که یک‌بار به نام تاریخ سخن گفت و بار دیگر به نام خدا. در هر دو حال، آن‌چه حذف شد، امکان اندیشیدن آزاد بود. به‌همین جهت شاید بهتر باشد بگوییم طبری "هدایت" نشد بلکه در لحظات سخت تاریخی "شکست" خورد. او متفکر پرشوری بود که احتمالا گمان می‌برد حقیقت ذاتی تاریخ را کشف کرده است، اما درنهایت در فشار سیستماتیک دیگر مالکان حقیقت، تسلیم شد. در این رویارویی، اندیشه‌ی او از همراه کردن جامعه ناتوان بود و "کژراهه"، لحظه‌ای که طبری یک عمر حیات سیاسی و پر جنب‌وجوش خود را "با راهنمایی‌های بازجوی عزیز" باطل خواند، سندی‌ست بر پذیرش شکست در یکی از طولانی‌ترین جدال‌های فکری و سیاسی تاریخ معاصر.

تاریخسیاستحزب توده
۳
۰
امیرماهان طاهری
امیرماهان طاهری
تاملات و شاید یادداشت‌های من‌درآوردی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید