این مطلب پاسخیست به یک مطلبی که در ویرگول دیده بودم. با خودم گفتم دستی به سر و رویش بکشم و اینجا هم قرار بدم. در اولین فرصت سعی میکنم ادعاهایم را تکمیل و پاورقیهارا اضافه کنم.
انتخابات و سپس نخستوزیر شدن مصدق قطعاً کاملاً دموکراتیک و پاک نبود، اما دستکم مانند برخی دیگر (نمونهی معروف مهدی میراشرافی) با جابهجایی صندوق رأی یا آوردن عشایر بیسواد و حتی کودکان با پشتیبانی عملیاتی سیا همراه نبود.
دربارهی حزب توده باید توجه داشت که این حزب از سال ۱۳۲۷، پس از غیرقانونی اعلام شدن، بهشدت تضعیف شده بود. سازمان نظامی آن نیز وضعیت مشابهی داشت. تیمور بختیار در خاطرات خود اشاره میکند که سازمان افسری حزب توده کمتر از هزار نفر نیرو داشت و اکثر آنها نیز شناسایی شده و به مناطق حاشیهنشین اعزام شده بودند. افزون بر این، بسیاری از رهبران تراز اول حزب پس از ۱۳۲۷ از کشور خارج شده بودند و روند سازماندهی حزب با چالشهای جدی مواجه بود.
کلیشهی رایجی که همهی تودهایها را وابسته و همهی منتقدان توده را مستقل میداند، امروز دیگر قابل دفاع نیست. انتشار اسناد FRUS در سال ۲۰۱۷ نشان داد که حتی برخی چپگرایانی که ادعای استقلال و ملیبودن داشتند ـ از جمله خلیل ملکی، که البته دربارهی او احتمال استقلال را بالاتر میدانم، نیز در اسناد با مواردی از ارتباط و بدهبستان با سیا مواجهاند.
اردشیر زاهدی در خاطرات خود مدعی است که اگر کودتا رخ نمیداد، سرنوشت ایران مانند چکسلواکی میشد و کشور بهدست حزب کمونیست میافتاد. اما پرسش اساسی این است که چگونه میتوان وضعیت حزب توده را در جامعهای پیشاصنعتی و مذهبی، فاقد طبقهی کارگر فراگیر، با حزبی مقایسه کرد که در چکسلواکی در تمام وزارتخانهها نفوذ داشت، میلیشیای قدرتمند در اختیار داشت و از حمایت گستردهی طبقهی کارگر برخوردار بود. حزب توده در ایران نه نفوذی در وزارتخانهها داشت و نه میلیشیای قدرتمند.

دربارهی انحلال مجلس، این اقدام معمولاً بهعنوان یکی از اشتباهات بزرگ مصدق یاد میشود. قصد دلیلتراشی ندارم، اما واقعیت این است که در آن شرایط، شاید هوشمندانهترین کاری که مصدق میتوانست انجام دهد همین بود. بسیاری از نمایندگان مخالف او که شماری از آنها به سیا نزدیک بودند (واقعیتی تلخ که در سیاست، نه فقط در ایران، بلکه در همهجا وجود دارد) سیاست آبستراکسیون را در پیش گرفته بودند. آنها با عدم حضور در جلسات، مجلس را از حد نصاب میانداختند تا عملاً هیچیک از لوایح دولت امکان طرح و تصویب نداشته باشد. آمارها نشان میدهد که برخلاف تصور رایج، تعداد رأیدهندگان در رفراندوم انحلال مجلس نهتنها کمتر نبود، بلکه افزایش هم یافته بود. برگزارکنندهی این رفراندوم نیز مرحوم دکتر صدیقی، وزیر کشور وقت، بود که کمتر کسی در پاکدستی او تردید دارد. انحلال در قانون اساسی پیشبینی نشده بود اما احتمالا تنها سیاست عملی در آن دوره برای عبور از ابستراکسیون همین بود.
در عین حال، با این دیدگاه همدل هستم که ماجرای ۲۸ مرداد نه در «قیام ملی» خلاصه میشود و نه صرفاً در «خیانت شاه و همراهی با اجنبی». با این حال، به نظر میرسد مصدق شانس چندانی برای دستیابی به یک توافق منصفانهی نفتی نداشت. دو پیشنهاد نهایی مهم در آن دوره مطرح شد: یکی پیشنهاد یکسالهی بانک جهانی برای ادارهی موقت فروش نفت تا زمان حل منازعه که اگرچه کوتاهمدت بود، اما احتمالاً یکی از اشتباهات مصدق این بود که دستکم برای خریدن زمان آن را نپذیرفت.
پیشنهاد دیگر، طرح تقسیم سود ۵۰–۵۰ (معروف به نامهی چرچیل–آیزنهاور) بود که از سوی مصدق پذیرفته نشد و در واقع این تصمیم نیز نادرست نبود و با مشورت اطرافیان او اتخاذ شد. طبق این پیشنهاد، ایران موظف به پرداخت غرامت میشد. مصدق اصولاً با اصل غرامت مشکلی نداشت، اما ایراد اساسی این بود که میزان و مدت غرامت مشخص نشده بود و این احتمال وجود داشت که ایران به یک بدهکار بلندمدت تبدیل شود.
در نهایت، اینکه عزل مصدق قانونی بود یا نه، بحث مفصل و پیچیدهای است و استدلالهای هر دو طرف تا حدی قابل پذیرشاند. البته شاه جاهطلبیهای سیاسی قابل توجهی داشت؛ از سال ۱۳۲۷، با بهانهی ترور ناموفق، حزب توده را غیرقانونی اعلام کرد، مجلس مؤسسان تشکیل داد، اختیارات خود را افزایش داد و مجلس سنا را برپا کرد. در همان زمان، قوامالسلطنه در نامهای معروف به شاه توصیه کرد که در همان گلیم سلطنتی خود بماند، زیرا خروج از آن پیامدهای بدی خواهد داشت.
زمانی که فرمان عزل امضا شد، مجلسی وجود نداشت، هرچند میتوان گفت که انحلال مجلس هنوز بهطور رسمی اعلام نشده بود. با این حال، در دورهی فقدان مجلس، عزل و نصب نخستوزیر در نظام مشروطه سابقه داشت. اما پرسشهای جدی باقی میماند: چرا شاه، طبق خاطرات اشرف، برای امضای فرمانی که قانونی بود تا این حد مردد بود؟ چرا این فرمان را، در حالی که صبح همان روز میتوانست در دیدار وزیر دربار با مصدق به اطلاع او برساند، با جیپ و پاترول و توسط یک سرهنگ ارتش ابلاغ کرد؟ و اگر ماجرا صرفاً یک عزل قانونی و عادی بود، چرا پس از آن به خانهی دکتر فاطمی یورش برده شد و او نیمهشب، به شیوهای شبیه بازداشتهای دههی شصت، ربوده شد؟
در هر حال، هرچه مصدق بود. خوب یا بد، ناسیونالیست یا پوپولیست نابلد، میتوانست راه دیگری در پیش بگیرد. میتوانست مانند خمینی برای حفظ قدرت کشور را به سمت جنگ داخلی بکشاند. میتوانست در ۲۸ مرداد پیشنهاد همکاری با ایلات را بپذیرد یا هوادارانش را به خیابانها بیاورد و کشور را به خون بکشد. اما ترجیح داد در ۲۷ مرداد هوادارانش را از خیابانها خارج کند و هرگونه تجمع و میتینگ ضدسلطنتی را ممنوع اعلام کند. حتی پس از ۲۵ مرداد، در اوج بیاعتمادی، پیشنهاد مرموز هندرسون را رد نکرد و برای حفظ امنیت آمریکاییها، هوادارانش را از خیابانها جمع کرد. یادمان نرود او میتوانست به سبک دهه ۶۰ یک کشور را شخم بزند.
سرنگونی مصدق، فارغ از داوری اخلاقی دربارهی او، پیامدهای منفی عمیقی برای آمریکا داشت. مصدق و اطرافیانش دستکم توانسته بودند به جامعهی ایران نشان دهند که آدمهای کتوشلواری هم میتوانند با دیپلماسی و پارلمان کارهایی از پیش ببرند. اما سرنگونی آنها با تانکهای کرمیت روزولت این پیام را به جامعه منتقل کرد که امور را نه با پارلمانتاریسم، بلکه با فتوای امام بایست پیش برد.
مصدق تا حدی توانست مشروطه، که بیشتر گفتاری نخبگانی بود، به جامعه نزدیک کند. اگر خوشبین باشیم، شاید در آن دوره تکثر سیاسی در ایران در حال شکلگیری بود.

هدف کودتا و نگرانی اصلی آمریکا نیز دقیقاً نفت بود. از همان آغاز طرح ایدهی ملی شدن، آمریکا با دقتی مثالزدنی اخبار ایران را دنبال میکرد؛ تا جایی که در گزارشی از یکی از نمایندگان مجلس آمده بود که «اصلاً این چه ربطی به آمریکا دارد که اینهمه اخبار را پیگیری میکند؟» پس از کودتا نیز دیدیم که آمریکا به بهانهی پیروزی، خود را وسط سفره انداخت و با استاندارد اویل سهم قابل توجهی برای خود برداشت. در قرارداد کنسرسیوم، که حتی اعتراض برخی همراهان کودتا را در مجلس برانگیخت، ایران عملاً در حد یک توزیعکنندهی داخلی تقلیل یافت؛ نه نقشی در تولید داشت، نه نمایندهای در هیئتمدیره، و نه اختیاری در تعیین قیمت. البته در دههی ۵۰، شاه جاهطلبیهای نفتی خود را پی گرفت، با کنسرسیوم بر سر قیمت وارد منازعه شد و پیروز هم شد. بعید نیست که کینهی شرکتهایی مانند استاندارد اویل در تردید آمریکا برای حمایت از شاه بیتأثیر نبوده باشد؛ همانگونه که فشار همین شرکتهای نفتی بر دولت آمریکا در زمان مصدق باعث شد دولت آیزنهاور، با وزیر خارجهای بسیار نزدیک به شرکتهای نفتی، در تحریمها مصممتر عمل کند.