ویرگول
ورودثبت نام
هدهد
هدهدتو هنوز در هفتاد حجابى از روزگار خويش
هدهد
هدهد
خواندن ۱۳ دقیقه·۱۴ روز پیش

دودِ جنایت از کدام کنده بلند می‌شود؟

ایدئولوژی می‌تواند کاری کند که “انسان خوب دست به کار بد بزند” و احتمالا آنچه که اجازه‌ی این را به او می‌دهد یک رسالت ناب آسمانی‌ یا تاریخی‌ست.

بگذارید اشاره‌ای به کتاب “انسان در قرآن” از مرتضی مطهری کنم. او در این کتاب مفهوم انسان‌های “به‌ انسانیت رسیده” را مطرح می‌کند. مطهری در این کتاب کرامت‌ ذاتی و ارزش عظیمی برای انسان قائل است اما آن را تنها به انسان‌های “به انسانیت رسیده” نسبت می‌دهد:

تنها انسان‌های به انسانیت رسیده، انسان‌های ماهیت انسانی‌یافته، انسان‌های بارور شده از نظر فطریات انسانی هستند که واقعا اعضای یک پیکراند، روح واحد بر آنها حاکم است و: چو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضوهارا نماند قرار. چنین انسان‌هایی که همه‌ی ارزش‌های فطری در آنها روییده است، همان انسان‌های “مومن”اند. زیرا ایمان در راس فطریات و ارزش‌های اصیل انسانی واقع است. (انسان در قرآن، نشر صدرا، ورق ۱۱)

او در اینجا راه خود را از آن شعر معروف سعدی که می‌گفت “بنی آدم اعضای یک دیگرند / که در آفرینش ز یک گوهراند” صریحا جدا می‌کند، و نتیجه‌گیری می‌کند که:

آنچه واقعا انسان‌هارا به صورت یک “ما” در می‌آورد، روح واحد در آنها می‌دمد، آنچه اینچنین معجزه‌ی اخلاقی و انسانی از او سر می‌زند “هم‌ایمانی” است نه هم‌گوهری و هم‌ریشه‌ای و هم‌زایشی که در سخن سعدی آمده است…[پیامبر] به جای آنکه بگوید بنی آدم اعضای یک پیکراند، فرمود مومنان اعضای یک اندام‌اند. هرگاه عضوی به درد آید، با تب و بی‌خوابی با او همدردیق می‌کنند. (همان، ورق ۸۸)

اما تکلیف انسان‌هایی که به “انسانیت” نرسیده‌اند، چه می‌شود؟ تکلیف آنانی که “مومن” و با ما برادر نیستند، چه می‌شود؟ آیا باید یک غربال عظیم میان انسان‌ها و ناانسان‌ها انجام دهیم؟

گفته می‌شود که “همه‌ی انسان‌ها باهم برادرند” این در عین حال می‌تواند به این معنی هم باشد که هرکس با من برادر نیست آنگاه انسان هم نیست و به‌قول مطهری “حیوان‌ترینِ حیوان‌ها” و به “انسانیت نرسیده” است. مطهری دارد یک دیگری می‌سازد. آن دیگری همانی است که از ما نیست. همانی است که به انسانیت نرسیده است و ذره‌ای از آن روح شریف انسانی را حمل نمی‌کند. مطهری “ما” را در تقابلِ با یک “دیگریِ پلید” [2] می‌سازد. [1]

البته لازم است این تلنگر زده شود که از قدیم در فلسفه میان انسان بالفعل و انسان بالقوه، یا همان انسان به انسانیت‌رسیده و انسان به انسانیت‌نرسیده، تمایز وجود داشته است. مساله این نیست که هرکه به این تمایز اعتقاد دارد لابد فاشیست و دیگری‌ستیز است، بلکه وارد کردن چنین استثناسازی‌هایی در سیاست، می‌تواند راه را برای حذف هموار کند. ترجمه‌ی سخیف اینها به عالم سیاست، می‌تواند ظرفیت‌های عظیمی را برای دیکتاتوری فراهم کند. تقریبا از ارسطو گرفته تا هگل و ملاصدرا، همگی قائل به این تمایز میان انسان بالفعل و بالقوه قائل بوده‌اند. مشکل در خود تمایز نیست مشکل حتی در این هم نیست که کسی از راه برسد و بگوید من می‌توانم شما را به انسانیت برسانم، مشکل از آنجا آغاز می‌شود که هیچ چیزی جلودار آن کسی که می‌خواهد ما را به انسانیت برساند، نیست. مشکل از اینجا آغاز می‌شود که هیچ محدودیتی بر آن نهاد یا فردی که می‌خواهد مارا به انسانیت برساند وارد نمی‌شود.

مطهری می‌افزاید:

بسیار اشتباه است اگر خیال کنیم معنی اینکه انسان آزاد آفریده شده است این است که به میل و خواست و اراده داده شده است و این میل باید محترم شناخته شود، مگر آنجا که با میل‌ها و خواست‌های دیگران مواجه و معارض شود و آزادی میل‌های دیگران را به خطر اندازد. ما ثابت می‌کنیم که علاوه بر آزادی‌ها و حقوق دیگران، مصالح عالیه‌ی خود فرد نیز می‌تواند آزادی او را محدود کند. (اخلاق جنسی در اسلام و جهان غرب، صدرا، ورق ۴۱)

حالا دیگر بحث وارد سطح تازه‌ای می‌شود. مصالح پنهان بسیار والایی وجود دارد که خود فرد از آن آگاه نیست و باید به او شناسانده شود. اینجا سر و کله‌ی نوع تازه‌ای از دیگری ارائه می‌شود. برخلاف آن دیگریِ شوم، حالا با یک دیگریِ اسطوره‌ای هم طرف هستیم. کسی که می‌داند چه به صلاح ما است و چه به صلاح ما نیست. ما خود نمی‌دانیم اما آن دیگری‌ِ اسطوره‌ای به خوبی می‌داند که چه چیزی می‌تواند ما را به حد اعلای “انسانیت” برساند:

لازمه‌ی محترم شمردن بشر چیست؟ آیا این است که ما بشر را هدایت بکنیم در راه ترقی و تکامل، یا این است که بگوییم: آقا! چون تو بشر هستی، انسان هستی و هر انسانی احترام دارد، تو اختیار داری، هرچه را که خودت برای خودت بپسندی، من هم برای تو می‌پسندم و برایش احترام قائلم ولو آن را قبول ندارم و می‌دانم که دروغ و خرافه است و هزار عوارض بد دارد اما چون تو خودت برای خودت انتخاب کرده‌ای من آن را قبول دارم! (فرق فکر و عقیده و اشتباه اعلامیه جهانی حقوق بشر در این باب، صدرا ۱۳۸۲، ورق ۹۹ و ۱۰۰)

پس اگر قرار باشد آزادی هدفی هم داشته باشد آن این است که انسان به کمال برسد. کمالی که از مسیر اطاعت از آن دیگریِ اسطوره‌ای و فرزانه، که مصلحت ما را بهتر از هرکس و ناکس دیگری می‌شناسد، می‌گذرد. این آزادی همواره قرار است به تاخیر بیفتد چون دیگری اسطوره‌ای همواره مدعی خواهد بود پروژه‌ی “رسوب‌زدایی” تکمیل نشده است.

خیر به شر منتهی می‌شود اما اینکه شر به شر منتهی شود معلوم نیست. مثلا می‌گوییم کمک به انسان‌ها خیر است. یا دوست داشتن انسان‌ها خیر است. اما هرروز دایره‌ی انسان‌هارا محدود و محدودتر می‌کنیم. به آنهایی که توانایی و بضاعت فیزیکی و مالی دارند، کمک نکنیم، به آنهایی که فلان‌اند کمک نکنیم. به آنهایی که بهمان‌اند کمک نکنید و …خلاصه آنکه آنقدر استثنا می‌تراشیم که دیگر عملا به کمک نکردن (شر) منتهی می‌شود. اما فرض کنید من ماشین شما را پنچر کنم. شر است. اما شاید جان شما را از یک تصادف مرگبار نجات بدهد! شاید هم همان شر سابق باقی بماند. برای همین معتقدم باید از موضع شر با مفهوم انسان برخورد کرد. باید از این موضع با انسان مواجه شد که اتفاقا او بسیار کاستی و کوته‌بینی و بی‌عقلی دارد. اتفاقا او بسیار می‌تواند به انسانیت‌نرسیده باشد و بماند. این برخورد شرورانه‌ای‌ست. اما دستکم کورسویی برای رسیدن به خیر را باقی می‌گذارد، برخلاف آن تلقی ایدئولوژیک.

خیر و شر را در جدایی کامل از هم نمی‌توان ترسیم کرد. آنچه که می‌تواند شر را بوجود آورد ناشی از فضایی‌ست که در نتیجه‌ی نارسایی‌ها و محدودیت‌های خیر شکل می‌گیرد. این درحالی‌ست که در برداشت رایج، پیشروی خیر منجر به پسروی شر می‌شود. اما از کجا معلوم که این جاه‌طلبی‌های خیر تحت عناوینی چون پیشرفت تاریخی منجر به بازگشت دهشتناک‌تر شر، مثلا در لباس تروریسم، نشود؟ بخاطر همین است که به نظر من باید ریشه‌های تروریسم و بنیادگرایی در غرب هم جست‌وجو شود. به‌قول معروف برخلاف آن خوانش شرق‌شناسانه که می‌خواهد ریشه‌های تروریسم را تنها در لا‌به‌لای قرآن پیدا کند، شاید بد نباشد اینگونه نگاه کنیم که تروریسم نمادی‌ست از شورش دهشتناک حاشیه بر مرکز در جهان مدرن. بنیادگرایی نتیجه‌ی بخورد نیروهای مدرن و پیشامدرن است. نه فقط یکی از آنها. البته اتفاقا داعش در خیلی وقت‌ها مدرنیت عجیبی از خود نشان ‌می‌دهد. آنها در دوران اوج‌شان عملا یک مافیای مدرن بودند. سلاح‌های مدرن، فروش نفت و قاچاق آثار باستانی، حضور پررنگ در بازی‌های آنلاین و فضای مجازی و … همگی حاکی از یک سازمان‌یافتگی مدرن است، نه یک قبیله‌ی مطلقا مرتجع. آنچه که داعش از آن دم می‌زند افکاری‌ست که غرب یک عمر از خود پس‌رانده و خیال می‌کرده کمرنگ خواهند شد. اما آنها برگشتند. با شیوه‌ای بسیار دهشتناک. چون خواستند دوباره برای خود جایگاهی تعریف کنند. از کجا معلوم استثناسازی‌های خیرخواهانه‌ی مطهری هم منجر به شورش دیوانه‌وار آنهایی که به “انسانیت” نرسیده‌اند نشود؟ از کجا معلوم آنها هم با سهمگینی بیشتری برای بازپس‌گرفتن جایگاه خود برنگردند؟ البته که “به انسانیت نرسیده”ها خیلی وقت است شورش خود در ایران را آغاز کرده‌اند.

جامعه‌ی اردوگاهی

مطهری هیچگاه ضدانسان یا ضد حقوق بشر نبود. او منکر این نشد که انسان شریف و صاحب کرامت است. می‌توان ساعت‌ها بر سر این ادعای من بحث کرد اما آنچه که از مطهری برای ما باقیماند میراثی از همین استثناسازی‌های مبهم بود. ما انسانیم و آنها ناانسان. اما به چه معیاری؟ این معیار هیچگاه به درستی معلوم نشد. ابهام این مرز همان و ادعای دانستن معیار در بزنگاه‌ها توسط عده‌ای هم همان. بازخوانی انتقادی نظریات انقلاب بهمن یکی از ضرورت‌های مهم این روزگار است. چرا که آنچه که ایدئولوگ‌های آن دوران با آن درگیر بودند مسئله‌ای بود که هنوز هم برای ما گشوده است. آیا ما می‌توانیم بپذیریم آن دیگری‌، که مثل ما نیست، جزئی از ماست و با ما در پیوند است؟ آیا می‌توانیم بپذیریم که او به‌خودیِ خود می‌تواند ابراز وجود [3] کند؟

گیریم که ما رسوب کمتری در خود داشته باشیم و “آنها” سرشار از رسوب. مسئله این است که “ما” و “آنها” در تفکیک و جدایی کامل از هم ترسیم می‌شوند. انگار نه انگار که آن یهودی و “آلمانی‌ِ اصیل” هم تا قبل از آمدن هیتلر در کنار هم بودند.

آن چیزی که می‌تواند ما را به استثناسازی و دیگری‌سازی سوق دهد اصولا درک ما از انسان و هستی‌اش می‌تواند باشد. انگار که خوشبختی‌‌ای در گذشته بوده است که حالا از دست رفته است و الان باید برای آن بسیج شد، زندگی پادگانی را از سر گرفت، و به حساب عاملی که ما را از خوشبختی جدا کرده است برسیم. جالب است که شریعتی معتقد است اصلا بنیان همه‌ی فرهنگ‌ها این است:

همه فرهنگ‌هایی که می‌شناسیم دارای دو شاخص هستند: یک اینکه…در دورترین گذشته خویش دارای عصر طلایی بوده که…سپس از بین رفته و دوره فساد و ظلم و تیرگی به وجود آمده…دیگر آنکه معتقد به انقلاب بزرگ و نجات‌بخش در آینده و بازگشت به عصر طلایی می‌باشد…این اعتقاد همه‌ی‌جوامع بشری است. (حسین وارث آدم، قلم ۱۳۸۵، ورق ۲۷۲)

پس غایتی وجود دارد. نهایتی وجود دارد. لحظه‌ای که حقیقیت متعالی و ناب بدست آید وجود دارد. لحظه‌ای که پنجره‌ی میل ما بسته شود و یک “آخیش تمام شد!” سر بدهد، وجود دارد. اگر چنین افقی به این حد ارزشمند در دسترس است پس اصلا چه نگرانی‌ای‌ست که قرار است سرنوشت “دیگری‌” چه شود؟ او به ما مربوط نیست. او از کالبد مومنانه‌ و اصیل ما جدا است. تاثیری بر ما ندارد.‌

درنتیجه بنظرم در پاسخ به این پرسش که آیا جنایتکاران آدم‌های ذاتا پلیدی هستند به‌نظرم آنقدر هم نه. آنها می‌توانند روشنفکر باشند. می‌توانند بسیار فرهیخته باشند. می‌توانند عاشق موسیقی کلاسیک و اشعار حافظ باشند. آنها ضد انسان نیستند و کرامتش را انکار نمی‌کنند. فقط برای انسان‌ بودن استثنا می‌تراشند.

استثناساز‌ها همانقدر که ادعای توپُری دارند، اتفاقا بسیار از درون تهی هستند. آنها تنها می‌توانند خود را در تقابل با یک دیگری معنی کنند. اما آنقدر به تقابل اصرار می‌ورزند که بالاخره دیگری را منهدم و اینگونه خود را هم منهدم می‌کنند. عجیب به نظر می‌رسد ولی فیلم‌های قدیمی وسترن به‌خوبی نشان می‌دهند که چطور قهرمان‌ همه‌ی دوئل‌ها بسیار به ضدقهرمان داستان وابسته است و حتی پس از پیروزی یک بی‌معنایی و پوچی عمیق را در خود حمل می‌کند.

انسانی که من می‌شناسم از همان ابتدا با فقدان دست‌وپنجه نرم می‌کند. از همان زمانی که گاه جیغ و فریادهایش بی‌جواب می‌ماند و مادر سراغی از او نمی‌گیرد. از همان زمانی که او برخلاف فرزند دیگر موجودات نمی‌تواند با طبیعت منطبق شود. انسانی که تا به این حد به دیگری وابسته است و همیشه کمبودی را با خود حمل می‌کند چگونه می‌تواند همه‌کاره‌ی تاریخ شود؟ درست است که انسان یکه‌تاز تاریخ است، اما در عین حال مجموعه‌ی بسیاری از شکست‌ها و کمبودها را هم در خود حمل می‌کند. و البته اتفاقا تقلای ما برای پر کردن این کمبود‌هاست که ما را به سمت یکه‌تازی می‌کشاند.

می‌گویند انسان باید آنقدر بر اراده‌ و عقل خود متکی شود که بالاخره به حقیقت نزدیک و نزدیک‌تر شود. اما اگر لابه‌لای این نزدیک‌تر شدن به حقیقت فاشیسم متولد شود چه؟ فاشیست‌ها هم فرزندان خلف اراده‌گرایی دیوانه‌وار اروپایی بودند. آنها واقعا مصمم بودند. چنان که این عزم را در بسیاری از پروژه‌های عمرانی دوران موسولینی می‌توان دید. برخورد آنها با دیگری‌هایی که تراشیده بودند، که موانع‌شان در مسیر رسیدن به حقیقت محسوب می‌شدند، بسیار بوروکراتیک و محاسبه‌گرانه بود. عوض تاکید مفرط بر اراده‌ی تمام عیار انسان اتفاقا لازم است گاه بر محدودیت‌ها و شکست‌هایش تاکید شود، این برای تحقیر انسان نیست، بلکه برای عمیق‌تر کردن ایده‌ی انسان می‌تواند باشد.

پانویس

[1]: از مهم‌ترین ابزارهای فاشیسم، فانتزی است. می‌توان فانتزی را چیزی درنظر گرفت که مواجهه‌ی گیج و چندگانه‌ی انسان را تا بالاترین حد خود صیقل‌یافته و یکدست می‌کند. از مهم‌ترین فانتزی‌های قرن بیستم یهودی‌ستیزی بود. یهودی‌ستیزی در آلمان با سه رکن همراه بود. اولا اینکه فرض گرفته بود که در گذشته‌ یک “آلمان اصیل” وجود داشته است که حالا به دلایلی این آلمان اصیل و ارگانیک از دست رفته است. و حالا علت آن گم‌گشتی و از دست‌رفتگی هم بیگانه‌ و دیگری‌ای‌ست که از بیرون آمده است و ما را به این فلاکت انداخته. گویی که جامعه ارگانیسم و اکوسیستمی‌ست که هرکه از بیرون واردش شود آن را بهم می‌زند و در سعادت و “اصالت ما” اختلال ایجاد می‌کند. راه حل فاشیستی چیست؟ انهدام عامل اختلال.

امه‌سزر می‌گوید:

بله، بررسی دقیق و بالینی اقدامات هیتلر و ‌هیتلریسم ‌ارزش دارد و ما باید به این طبقه متوسط (اروپایی) ممتاز، انسانگرا و بسیار مسیحی قرن بیستم نشان دهیم که ‌که نادانسته ‌ویژگی‌هایی ‌مشابه هیتلر را در درون خودشان دارند، گویی یک هیتلر در درون آنها ساکن شده است و مانند شیطان در جلد آنها فرو رفته است. این افراد از هیتلر انتقاد می ‌کنند، ‌درحالی‌که ‌دارای ‌ویژگی‌های ‌مشابهی هستند و همین نشان دهنده‌ی تناقض آنها است. ‌در نهایت آنچه این انسانهای طبقه متوسط ‌بخاطر آن نمی‌تواند ‌هیتلر را ببخشند، بواقع جنایت هیتلر، ‌فی نفسه ‌نیست، یا جنایت او علیه بشریت و تحقیر انسان نیست، بلکه جنایت او علیه انسان "سفیدپوست" است و تحقیری که به انسان سفیدپوست روا داشته است. این برای آنها قابل بخشش نیست، چون واقعیت اینست که هیتلر ‌همان روش های ‌استعمارگران اروپایی را که تا آن زمان منحصراً اعمال آنها برای مردم عرب، هند و آفریقا و ... محفوظ بود، ‌بکاربرده ‌است.

از این نظر می‌توان گفت در جهان غرب ظرفیت پنهانی برای رشد فاشیسم وجود داشته است. ظرفیتی که نمی‌توان آن را به یک اشتباه گذرا تقلیل داد. آنچه که اتفاق افتاد بخشی از منطق استعماری و تکنیکی مدرن هم بود. آنچه که انسان مدرن یک عمر بر سر طبیعت و دیگری‌های غیراروپایی می‌آورد حالا داشت بر سر خودش فرود می‌آمد.

[2]: یک نازیست هنگامی که در دهه‌ی ۱۹۴۰ با یک یهودی مواجه می‌شد او را تنها یک انسان، که تا دیروز شاید حتی همکار یا همکلاسی یا شریک‌اش بوده، نمی‌دید. بلکه او را به‌سان یک اخلال‌گر و مزاحم می‌دید. هانا آرنت از این دم می‌زند که چرا آیشمن آنقدر وظیفه‌شناس و تفکرگریز بود که حتی برای یک لحظه هم نسبت به وظایفش شک نکرد. من معتقدم اصلا آیشمن نیازی به این تفکر نداشت. یهودی یهودی است. یهودی ذاتا و حقیقتا یهودی است. تفاوتی میان یهودی آلمانی‌نشین یا یهودی روسیه‌نشین یا یهودی اندلس‌نشین وجود ندارد. همگی از یک “کنده‌ی نحس” بلند می‌شوند. البته این را در ارج اغراق‌آمیز فلسفه‌ی مدرن غربی به انسان هم می‌توان دید. انسان در این دستگاه گویی یک سوژه‌ی تمام عیار است که می‌تواند به تمام پیرامون خود التفات بورزد. یعنی گویی که هیچ درهم‌تنیدگی‌ای میان او و پیرامون وجود ندارد و او، که در تفکیک و جدایی کامل از ابژه به سر می‌برد، به راحتی می‌تواند درباره‌ی آن ابژه، مثلا طبیعت، بیندیشد و “مسئله” را حل کند. به این ترتیب می‌توان گفت آنچه که در فاشیسم اتفاق افتاد جایگزینی ابژه، با آن دیگریِ مزاحم، یهودی یا کمونیست یا هر ناانسان دیگر، بود. وگرنه شیوه‌ی “حل مسئله” و محاسبه‌گری همان بود.

[3]: درجایی از تذکره‌الاولیا آمده است که عده‌ای بچه مشغول بازی بودند. اسباب بازی‌شان اتفاقی جلوی پای ابوحنیفه، امام بزرگ یکی از چهار فرق فقهی سنی، افتاد. یکی از بچه‌ها رفت نزد ابوحنیفه و گوی را برداشت. ابوحنیفه مدعی شد که این بچه زنازاده است. عطار هم با تایید آن می‌گوید که فردایش مردم پرس‌وجو کردند معلوم شد واقعا حرام‌زاده است. مسئله‌ی ابراز وجود در مملکت ما هم همین است. بچه حتی نمی‌تواند به‌خاطر “حیا” گوی را از جلوی بزرگ‌تر بردارد. چه رسد به ابراز وجود در عرصه‌ی سیاست و جامعه:

نقل است كه جمعى كودكان گوی مى زدند. گوی ايشان به جمع ابوحنيفه افتاد. هيچ كودكى نمى‌رفت تا بیرون آرد. كودكى گفت من بروم و بیاورم. پس گستاخ‌وار در رفت و بيرون آورد. ابوحنيف گفت اين كودك حلال‌زاده نيست. تفحص كردند چنان بود. گفتند اى امام مسلمانان از چه دانستى. گفت اگر حلال‌زاده بودى حيامانع آمدى.

انسانحقوق بشرتاریخسیاست
۶
۰
هدهد
هدهد
تو هنوز در هفتاد حجابى از روزگار خويش
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید