بعد از حدود یک ماه و نیم خونه نشینی دوسه روزی رو کمی شبیه تر به گذشته سر کلاس ها رفتم
انگار حرف زدن رو فراموش کرده باشم با کلی سوتی و پسا پیش گفتن حروف و به شوخی گرفتن گذر کردم
معاشرت با ادم ها توی سن های مختلف دیدن نقطه نظرشون از شرایط شنیدن از ترس هاشون از تصمیم هاشون همش برام تازه بود و رنگ و بوی تازه ای داشت
تازه اما از جنس ترس از جنس گردو غبار
دوباره خونه و خونه و خونه
مامان هر بار چشمش به من میخوره که توی سالن نشستم بلا استثتا خواهش میکنه که غذارو به عهده بگیرم و من حقیقتا با خوردن نهایت یک وعده نان و پنیر انگیزه ای برای درست کردن غذا ندارم اما چون هر بار که نه بگم دیگه سکوت حاکمه و یه نوع قهر رو پیش میگیره عملا به زور خودمو راضی میکنم تا یکی درمیون بپذیرم
البته که اشپزی کار مورد علاقمه اما خب شرایطم طوریه که حتی نفس کشیدن هم برام دشواره و هیچ علاقه ای رو در من زنده نمیکنه
با هر ضرب و زوری بود چند جایی کانال و لینک از پادکست هایی که در لیستم بود پیدا کردم و این دوروزه خودم رو باهاشون خفه کردم طوری که به گمانم تمام اپیزود های دست کم دو پادکست رو گاها حتی دوبار دوبار گوش کردم
گوش کردم در موررد اینکه اصلا چیشد که به اینجا رسیدیم چیشد که انسان انقدری هوشمند شد که بتونه این میزان کثافت رو در ذهنش پرورش بده و اجرا
گوش کردم و فهمیدم خیلی از باور هام صرفا به دلیل محل قرار گیری کاملا اتفاقی اجدادم در هزاران سال گذشته به وجود اومده و بعد تر ها تقدیس شده
گوش کردم و فهمیدم چقدر جوامع شبیه تر به هم همیشه در پی از بین بردن هم بودن و اصلا تمام این خودخواهی ها از همون انقلاب شناختی عجیب و غریب نشات گرفت
گوش کردم و فهمیدم خیلی چیز ها از قلم افتاده
گوش کردم و فهمیدم آدم ها چیا از سر گذروندن
فهمیدم بدتر از این ها هم میشه
اتفاقا همیشه خیلی بدترشم هست
قبل از پیدا کردن پادکست ها چنگ زده بودم به فیلم و سریال
حتی آبکی ترین و کلیشه ای ترین فیلم ها رو هم میدیدم
هر چی قسمت نظرات میگفت آبکی تره بیشتر مشتاق بودم
راستش خودم هم میدونستم این استراتژی و رویکردم فقط برای انکاره وضعیت موجوده
از عشق نمینویسم اینبار.
در طول این مدت نوت گوشیم پر شده از گلایهو کلافگی با ذکر ساعت و دقیقه
نمیدونم تا چه مدت تاب و توان دارم اما خیلی هم مهم نیست
به قولی سر شدم
البته موقتی هست چون معمولا بعد از این اپیزود های کوتاه بی حسی یک پنیک اتک وحشتناک بیخ گلوم رو میگیره و جبرانش میکنه
به تازگی راهکارم برای مواجهه با تمام بحث ها گذاشتن هدفون و زیاد کردن صدای موزیک یا پادکسته، درسته که ممکنه گوش هارو از دست بدم اما حداقل اعصابم کمتر خراشیده میشه
اینجا میگردم و متن های گزینشی و خیلی های دیگه که خدا میدونه از فیلتر نتونسته رد بشه ذهنمو درگیر میکنه
همونایی که تونسته به نحوی منتشر بشه رو میخونم و همین
پی نوشتی ندارم
حتی خود نوشته ای هم ندارم
حتی دلیلی برای درخواست انتشار این پست ندارم
هیچی هیچ