از نیاز به دعای آهوها تا چیکن تای و اسپاگتی گشنیز و سیر خوری در پیاده رو

ماجرای حاج قاسم و آهوها
ماجرای حاج قاسم و آهوها

( 1 )

بسم الله الرحمن الرحیم. سلام. چندی ست که کتاب "حاج قاسمی که من میشناسم" را دست گرفته ام. کتابی که به روایت دوست چهل ساله ی حاج قاسم است. کتاب خیلی جالبی ست و هر چه جلوتر می روم بیشتر به بزرگی و دلایل اسطوره شدنش پی میبرم. از تکریم پدر و مادر و خانواده بگیر تا عشق و مرام و محبتی که به خانواده شهدا و همه ی مردم دارد. و من تا اینجا که خوانده ام حاج قاسم را فردی عارف و بسیار مهربان یافته ام. حرف ها گریه دار نیست ولی چند خطی که آدم میخواند می بیند چشم هایش خیس است. چرا؟ به خاطر عظمت روح ایشان.

داشتم می خواندم که کنار ساختمان سپاه قدس آن طرف سیم خاردارها کوهی بوده و حاج قاسم از سوریه زنگ می زند و به نیروهای تحت فرمانش می سپارد که توی کوه کنار قرارگاه چند آهو زندگی میکنند. بروید توی کوه برایشان علوفه بگذارید. یا از احوال مرغ و خروس هایی که توی قرارگاه بوده می پرسد و میگوید غذایشان را فراموش نکنید. راوی داستان می گوید این سفارش ها را که حاج قاسم به من کرد بهشان گفتم شما با این همه مشکل و دغدغه وسط میدان جنگ به فکر آهوها و مرغ و خروس ها هستی؟

حاج قاسم می گوید " من به دعای آهو ها " نیاز دارم. یک آدم عادی این حرف ها را نمیزند. این برخورد را ندارد. مگر اینکه سیمش وصل باشد. مگر اینکه پرده های حجاب از جلوی چشمش کنار رفته باشد. خط به خط این کتاب درس است. این همه ارادت به خدا این درجه از محبت نسبت به مردم. این همه صلابت و شجاعت. بی خود نیست که استوره می شود کسی. قرآن می گوید : ان الله تعز من تشا. کار خداست که اینطور عزیز شده حاج قاسم. یادم می آید شناخت آنچنانی از حاج قاسم نداشتم ولی تهِ دلم از شجاعتش خوشم می آمد. روز شهادت ایشان صبح رفته بودم حرم امام رضا علیه السلام. دیدم پسری دارد خودش را می کشد از فرط ناله و اشک ریختن. دیگه همه توجهشون نسبت بهش جلب شده بود و یکی رفت از پسر پرسید که چه شده است؟ گفت : حاج قاسمو شهید کردن. این را که گفت ناخوداگاه مثل همین الان که این خطوط را دارم تایپ میکنم زدم زیر گریه. انگار غم عالم را روی دلم گذاشته بودن.

به نظرم این حال طبیعی نبود. این عشق که در دلم کاشته شده بود طبیعی نبود. کار خود خدا بود. تشییع جنازه را که دیدید چه خبر بود. خب این آدم در هشت سال دفاع مقدس هزاران رفیق از دست داده. با مرگ رفیق است. بعد هم ازین فضا خارج نشده و زندگیش را صرف امنیت مردم ایران و جهان کرده. اگر میخواهید ذره ای از ابعاد شخصیتی ایشان را بشناسید من خواندن کتاب "حاج قاسمی که من می شناسم" را بهتان پیشنهاد میکنم. واقعا آموزنده است برای زندگی خود آدم. اگر به دنبال کمالید.

(2 )

چند روز پیش پسر عمه ام گفت قراری بگذاریم و به کافه ای برویم بنشینیم و کمی با هم حرف بزنیم. وقت داری؟ گفتم از تو به یک اشارت از من به سر دویدن. مخصوصا اگر پای گعده با دوستان باشد و رفتن به کافی شاپ. قرار شد من خبر بدهم کی خوب است. گفتم پنجشنبه خوب است. کافه را هم از قبل توی لیستم گذاشته بودم که بروم کافه پیاده رو را تست کنم. مکان کافه در محله ی سجاد بود ولی تغییر مکان داده بودند رفته بودند سوزنچی 5. آنجا چه خبر است؟ یک حالت منطقه ی کافی شاپی شده. طبقه پایین که کلی سه چهار تا کافه رستوران دارد. به بالا هم که میروی شاید ده تا کافی شاپ زده اند. نمی دانم شاید چون تازه تاسیس است کافی شاپ ها آمده اند مغازه هایش را خریده اند. شاید هم اجاره باشد. به دنبال پیاده رو بودیم ولی بلد نبودیم که. از جلوی کافه راموز که یکی دو شعبه دیگر هم دارد در جاهای دیگر شهر رد شدیم. غلغله بود. از کسی پرسیدم که کافه پیاده رو کجاست؟


آدرس داد و رفتیم پیدایش کردیم. محیطش گوگولی و جالب بود.جذاب بود. پر از گلدان بود و چیزهای هنری. مجسمه های سفالی. شلوغ بود ولی نسبت به آن کافه های دیگر خلوت بود. رفتیم داخل و دیدیم که جا نیست. کافی من -که مرد جوانی بود و عینک گردی به چشم داشت و شبیه آن بنده خدا بازیگر نقش شهریار در سریال شهریار بوده- آمد و خیلی محترمانه گفت چه کمکی از دستم بر می آید گفتم : کجا بنشینیم. گفت : بیرون هیتر دارد و گرم است ، اگر می خواهید بروید بیرون بنشنید. گفتم نه داخل خوب است. گفت خب باشد می روم از صندلی های بیرون برایتان می آورد. پس رفت و میز و صندلی از بیرون برایمان آورد.

بعد منو را آورد و من همان اول گفتم می شود در مورد منوتان توضیحی بدهید. چه چیزی دارید که در پیاده رو میتوان خورد ولی جای دیگر نه. گفت درین منوی نوشیدنی ها و شیک ها و قهوه ها که هیچ ولی در منوی غذا این چیکن تای و اسپاگتی گشنیز و سیرمان خاص است. گفتیم خیلی هم عالی میگیریم با هم شیر میکنیم. فکر کرد می خواهیم یک غذا سفارش بدهیم نصف کنیم. روشنش کردم که نه، دو غذا میگیریم و از هر کدام نصفش را می خوریم تا با دو غذا آشنا شویم. لبخند رضایت روی لب هایش نشست. لبخندی زد و رفت. کلی با پسر عمه جان که از اصحاب مخلص است و یار دوران خردسالی و نوجوانی ام تا آخر کلاس ششم خوش و بش کردیم. با عمه جان همسایه بودیم. یعنی خانه ی ما بود. خانه ی مادر بزرگم و خانه ی عمه. خانه ها به هم متصل بودند و من همه ش خانه ی عمه بودم تا با بچه هایشان بازی کنم. روحی یکی از آن بچه ها بود.

نگاه که می کردی این منطقه کافی شاپی انگار خاک ایران نبود. یا سفارت آمریکا یا کشوری غربی بود. تیپ ها، قیافه ها، پوشش ها. خالکوبی ، زیورآلات. پیرسینگ. با حجابشان ما بودیم.لا اله الا الله. ده دقیقه یک ربعی گذشته بود که ظرف سس ها را آوردند. یکی سس قرمز بود و دیگری سس خردل به نظرم. کف دست هایم را به هم مالیدم. یامی یامی .. الان است که خود غذا را بیاورند. روحی اولش یک فنجان اسپرسو خورد البته که میگفت ترش بوده ولی یادش آمد که عربیکن است. غذا را آوردند و ظاهرش خیلی جذاب نبود ولی شروع کردن دیدم به به .. چه جذاب است. مخصوصا اسپاگتی گشنیز و سیرش. چه بسا که من تا بحال همچین چیزی نخورده بودم. سبک پخت ماکارونیش هم طوری بود که مثل این فیلم ها میپیچیدی دور چنگال و نوش جان می کردی. یعنی به عبارتی خورد نکرده بودند ماکارونی شان را. همینطور در سایز اصلی پخته بودند. آن سیر و گشنیزش هم خیلی جذاب بود و بر خلاف باورم دوست داشتم. حسابی. جای شما خالی.

چیکن پایش هم خوب بود و کمی تند ولی خب من اینطور جاها که می روم کنترلی بر خوردنم ندارم خیلی. خیلی هم تند نبود. که اگر بود نمی توانستم بخورم. پس همانا یک دست سس قرمز یک دست سس خردل و یک دست هم چنگال به جان غذاها افتادم. البته حرف هم می زدیم گاهی. نفس میکشیدم بعضا. استراحت می کردیم و خلاصه تجربه ی جذابی بود. کمی جوک و جفنگ هم گفتیم و خندیدیم. شب خوشی بود. آخرش هم پسر عمه جان حساب کردند و خوش تر شد. البته پرده از خبری تازه در زندگیش هم برداشت که شیرینی داشت و من اصرار نکردم که بگذار من حساب کنم. یا دنگی دونگی((چه بسا که اساس اسلام بر دنگی دونگیسم است)). پس قرار شد دفعه بعدی رفتیم بیرون مهمان من باشد. این لحظات خوش است. و هم او نیاز داشت به این قرار و هم من. مهم خوش گذشتن و معاشرت است در این عصر ماشینی و سردی روابط اجتماعی.

سید مهدار بنی هاشمی

30دی1401