#اعتراض_نویسی

اعتراض برای رضای خدا
اعتراض برای رضای خدا


اومد تو پی.وی و گفت آقای بنی هاشمی؟ گفتم : بله بفرمایید ؟ پرسید : شما نویسنده اید؟ گفتم : هم آره هم نه. ولی خب یه چیزایی می نویسم. گفت: اگر من ازتون خواهشی داشته باشم برام انجام می دید؟ پشت میز کامپیوتر نشسته بودم. پای راستم را انداختم روی پای چپم. بطری یک و نیم لیتری آب معدنی را برداشتم و چند جرعه ای آب نوشیدم. به فکر فرو رفتم و نوشتم : بستکی داره چه کاری باشه؟ اگر تقلبه من اهلش نیستم. گفت : نه .. نه .. می خوام برام یک متن اعتراض بنویسین تا بفرستم برای استادم مگر نمره ی بالای ده بهم بده و پاس شم.

-خب؟ چرا خودتان نمی نویسید؟

-راستش نوشته ام بارها ولی فایده ندارد. ترم شانزده هستم و دفعه سوم است دارم این درس را میفتم. اگر این بار پاس نشوم خودم را میکشم .

دیدم اوضاع بحرانی ست و پای مرگ و زندگی در میان است. پس اطلاعات بیشتری ازو خواستم. کمی از شرایطش گفت. ازینکه اگر این درس را قبول نشود چه مشکلاتی برایش پیش می آید. می خواستم چنان با شرایط آشنا شوم که خودم را جایش بگذارم، همذات پنداری ام گل کند و بعد شروع به نوشتن کنم. می گفت اصلا ازین درس خوشم نمی آمد. خانواده مدام اصرار کردند بخوان تا تمام شود. لیسانس بگیر تا بگوییم دخترمان لیسانس دارد. می گفت بعضی وقتا انقدر حالش بد میشده و فشار عصبی بهش وارد می شده که میخواسته خودش را بکشد و قال قضیه را بکند. خیلی ناراحت شدم. به خاطر یک لیسانس چه استعدادهایی حیف و میل می شوند. چه آرزوها که نمی خشکد و چه افسردگی ها که پدید نمی آید.

بهش گفتم. قبول است. تمام تلاشم را می کنم ببینم انشاالله چه می شود. صفحه وردی جلوی رویم باز کردم و شروع کردم به نوشتن. نوشتم : استاد من سال هشتمم است که در همین لیسانس کوفتی مانده ام و دفعه سومم است که این درس را بر میدارم. شما خودتان را بگذارید جای من. من با این شرایط سخت خانوادگی خودم را به اینجا رسانده ام . ترم آخرم هم هست و شهریه دانشگاه را هم خودم با هر بدبختی که فکر بکنید از جایی جور می کنم و می دهم. شما دلتان می آید بعد ازین همه زحمت مجبور شوم ترک تحصیل کنم؟ آخر هشت سال یک عمر است. و من بهترین سال های زندگی ام را خرج این هشت سال کرده ام. حال شما یک نمره می خواهید بدهید تا من ده را بگیرم. تا این درس را قبول بشوم. چه اشکال دارد مگر؟

خلاصه حسابی آسمان را به ریسمان بافتم و از در منطق و انصاف بر آمدم. آن دخترک هم خواند متنی که برایش نوشته بودم را و گفت : دمت گرم سید. جانا سخن از زبان ما گفتی. القصه متن اعتراض را برای استادش فرستاده بود و من منتظر تا ببینم نتیجه اش چه می شود. که یک روز پیام آمد برایم که : شیر مادر نان پدر حلالت سید جان. ازین شکلک های ذوق و خوشحالی فراوان هم برایم فرستاد. پرسیدم حالا چند بهت داد استاد؟ گفت : باورت نمی شه سید جان. 9م را 14 داده. دمتان گرم. من اگر زود تر با شما آشنا شده بودم. شاید به جای 16 ترم درسم 10 ترم بیشتر طول نمی کشید. من هم که خوشحال ازینکه توانسته بودم کسی را خوشحال کنم و کمکی به او بکنم باد به غبغب انداخته و گفتم : خواهش می کنم. انشاالله موفق و پیروز باشید.

#سید_مهدار_بنی_هاشمی

7بهمن1400