انتقام

پسر زنگ در خانه را فشار داد. صاحب خانه آیفون را برداشت و پرسید : شما؟ پسر گفت مامور برق هستم. در را برایش باز کردند.پسر به داخل آمد . کنتور را نگاه کرده و در را بست. بیرون نرفت اما. رفت پشت گل بوته ها. نزدیک در انباری قایم شد. باید چند ساعتی همانجا می ماند. خونه ی ویلایی بزرگ و زیبایی بود. باغچه هایش پر از گل و درختان چند ده ساله بود. همانجا نشست و نقشه اش را با خود مرور کرد. هوا که تاریک می شد باید کنتور برق را میزد بالا تا برق ها برود. زمان به سرعت می گذشت. شب شد. چراغ های خانه روشن شدند. از داخل خانه صدای موسیقی می آمد. به پنجره نگاه کرد. زن و مرد دست هم را گرفته بودند و داشتند می رقصیدند. – لعنت بهشون- پسر دندان هایش را به هم فشرد. به سراغ کنتور رفت و برق ها را قطع کرد.

پاورچین پاورچین به سمت خانه رفت. چراغ قوه اش را روشن کرد. آن زن و شوهر کورمال کورمال به دنبال تلفن های همراه خود می گشتند. چراغ قوه ی یکی از گوشی ها روشن شد. زن به بالای سرش نگاه کرد. مرد بالای سرش بود. می خواست جیغ بکشد ولی پسر با ضربه ی پتکی به سرش صدایش را خاموش کرد. بدن نیمه جان دختر به زمین افتاد. صدای ایجاد شده مرد را نگران کرد. شروع کرد به صدا کردن خانومش. سیمین .. سیمین .. چی شد؟ سراسیمه به هال آمد. چراغ قوه ی تلفنش را روشن کرد و به بالای سر جسد نیمه جان زنش رفت. آمد بنشیند که با ضربه پتک به زمین افتاد. ده دقیقه ای طول کشید تا پسر آن ها را طناب پیچ کند و جلوی دهانشان را هم با پارچه ببندد.

پسر به حیاط رفت و دوباره جریان روشنایی را به دل آن خانه بازگرداند. در را باز کرد. زن و مرد پشت به پشت هم به هم بسته شده بودند. پسر دورشان دور می زد. آن دو حسابی یخ کرده بودند و از ترس به خود می لرزیدند. مدام سعی می کردند جیغ بکشند اما جلوی دهانشان بسته بود. فقط صداهای نامفهومی از دهانشان بیرون می آمد.

-خب خب خب ... می خواین جیغ بزنین ؟ نه؟ به اونجام می رسیم سیمین خانوم.

مرد که گویی غیرتی شده بود تکانی به خودش داد تا طناب ها را پاره کند. اما طناب ها محکم تر از آنچه فکر می کرد بسته شده بودند.

-بشین سر جات مردک .. یه جوری بستمت که دستتم باز باشه نتونی خودتو باز کنی!

پسر نوک چاقو را زیر حدقه ی چشمان مرد گذاشت و آرام روی خط چشمانش کشید. حیف این چشم ها. دلم نمیاد. ولی جزای آدم بی چشم و رو .. خودت که بهتر می دونی؟ آره .. درسته .. همونه

تو هم همینطور سیمین خانوم. نوبت تو هم میشه.

پسر بلند شد و از خانه بیرون رفت و چیزی جلوی در گذاشت تا بسته نشود. بعد با یک گالن به داخل برگشت.

-دوباره سلام... چی ؟ اا ااا ااا ... نمی تونین حرف بزنین؟ خب بهتر. فقط تا چشماتون سر جاشونن بشینین و تماشا کنین. می دونین این چیه؟ زن و مرد به خود می پیچیدند تا مگر راه نجاتی پیدا کنند. پسر پارچه را از جلوی دهان دختر پایین داد تا حرف بزند.

- نه مهرداد ... نه .. تروخدا ... مگه ما چیکارت کردیم ؟

پسر دوباره جلوی دهان دختر را بست.

-چیکار کردین؟ بگو چیکار نکردین. خیانت .. دزدی .. کلاه برداری .. اونم با کی با بهترین رفیقم.

مرد مدام تکان می خورد و همچنان سعی می کرد تا بندهای بسته به تنش را باز کند. پسر دوباره با پتک توی سرش زد. ولی نه طوری که غش کند.

-بشین سر جات مرتیکه .. عجله داری؟ باشه از تو شروع می کنم.

در گالن را باز کرد و بخشی از محتویات داخل گالن را روی دست های مرد ریخت. بخاری از روی دست های مرد بلند شد. بوی سوختنی می آمد. بوی پوست سوخته.

-ها ها .. تازه این اولشه. صبر داشته باشین

زن داشت اشک می ریخت. حسابی ترسیده بود. باورش نمی شد مهرداد پیدایشان کرده باشد.

پسر رفت و جلوی روی زن نشست. دستش را زیر چانه زن گرفت و گفت

-فکر نمی کردین پیداتون کنم ... نه؟ زمین گرده خانوم ... شتر سواریم دولا دولا نمیشه ... من که خیلی دوستت داشتم. تو هم که می مردی برام. چی شد؟ چرا اون کارو با من کردی؟

دهان بندش را باز کرد تا بتواند حرف بزند.

-نمی دونم .. وسوسه شدم .. شیطون رفت تو جلدم .. حسام گولم زد .. چمیدونم؟

پسر چاقویش را زیر چشم دختر گذاشت و خطی کشید. خون از زیر حدقه ی چشم های دختر جاری شد.

-دروغ میگی کثافت. همه تون دروغ می گین. اصن می دونین بعد ازون کاری که با من کردین چه بلایی سر من اومد؟ یک سال بیمارستان روانی بستری بودم. الانم فرار کردم تا انتقاممو بگیرم از شما بی شرفا. بعدشم هرچه بادا باد.

زن از درد به خودش می پیچید. نمی توانست فریاد بزند. نمی توانست فرار کند. فکر نمی کرد قرار است همچین بلایی سرشان بیاید.

-خب آقا حسام شما چه دلیلی داری؟ چطور تونستی مخ عشق صمیمی ترین رفیقتو بزنی و با هم دست به یکی کنین تا به خاک سیاه بکشونینم؟ چشمای تو یکی رو که باید دریارم انقدر بی چشم و رویی! چاقو را انداخت زیر چشم مرد و چشمش را از کاسه در آورد.

آره جیغ بکش. فریاد بزن. اه اه .. چقدر زشتی با یک چشم. بزار اون یکی رو هم دریارم تا تقارنش بهتر باشه.

خون از سر و صورت حسام جاری بود. از چشم هایش خون می بارید.

-بیا دست و صورتتو بشور. بیا عزیزم ...

بخشی از مایع داخل گالن را روی صورت حسام خالی کرد. آتش فشانی از درد درون وجود حسام فوران کرد. داشت می سوخت. داشت جزغاله میشد. بخار از سر و صورتش به هوا می رفت. ولی پسر بی تفاوت از کنارش گذشت و روبروی دختر نشست.

-خب عزیزم. نوبت توئه. دوست داری چشم دیدن نداشته باشی ؟ یا گوش شنیدن ؟ زبونتم می تونم ببرم البته که دیگه با دروغات کسی رو بدبخت نکنی ... البته قلبتم می تونم در یارم. چون دلبرم بودی. دلم باید یه جایی همونجا ها باشه .. چرا دست و پا میزنی ؟ چیزی می خوای بگی؟ .. آره ؟.. خب بگو ..

-چیکار داری میکنی عوضی .. می خوای مارو سلاخی کنی .. نکن مهرداد .. ترو خدا نکن این کارو ... تروجون مادرت ... اعدامت می کنن دیوونه ... با این کارات چیزی درست نمیشه که

-اه چقدر حرف زدی .. معلومه که درست نمیشه .. اعدام کنن؟ فکر نکنم .. دیوونه ها رو که اعدام نمیکنن ! کافیه وکیلم اثبات کنه که دیوانه ام .. سلامت عقلی ندارم .. تموم .. اما انتقام نمی دونی که چه لذتی داره. وااای سیمین .. نگفتی گوشاتو ببرم یا زبونتو ؟

-هیچ کدومو ..ترو خدا مهرداد .. هیچ کدومو

-خب چشاتو در میارم .. آخه من عاشق همین چشمای لعنتیت شدم. این چشمای درشت عسلیت ! تو که نمی دونی با من چیکار کردی .. می دونی؟ می دونی وقتی عشقت بهت خیانت می کنه چه بلایی سر آدم میاد؟ نمی دونی دیگه ..

پسر چاقویش را می گیرد زیر چشم های دختر. اشک های دختر روی لبه ی چافو روان می شوند.

-اشک تمساح .. خسته شدم ازین همه فیلم و سیانس

-ترو خدا نه ..

-آره .. چرا که نه؟ خیلی بهت گزینه دادما .. ازین اسیدا چی؟ دوست داری به جاش اسید بریزم رو صورتت ؟

-آره .. اسید بهتره ..

-ولی خب ممکنه کورم بشی ..

-ای خدا .. اصن به درک .. هر غلطی دلت می خواد بک ... کک ... ننن ...

برق ها می رود. تلویزیون خاموش می شود. پسری که پای تلویزیون نشسته و دارد پاپ کورن می خورد با عصبانیت کنترل را به سمت تلویزیون پرتاب می کند.

-اه ... الانم وقت پریدن برقا بود؟ ولی چشای دختره خیلی سگ داشتنا .. دیوونه درشون نیاره یه وقت. چه فیلم گندی بود .. شب درست خوابم نبره فک کنم .. آدم کینه ای .. اه .. الو مامان .. برقا رفته .. چیکار کنم؟ .. می ترسم خب .. به چند زنگ بزنم؟ .. باشه ...

صدای باز و بسته شدن در می آید.

#سید_مهدار_بنی_هاشمی

#جزئی_نگاری

10اسفند1400