#اورژانس

آن روز حالم چندان خوب نبود و پس از هماهنگی با پرستار خانوادگی مان عازم اورژانس بیمارستان فارابی شدم تا آزمایش هایم را به دکتر اورژانس نشان داده و ازو مشورت بگیرم. بعد هم بیمارستان مال تامین اجتماعی بود و چون من بیمه ی تامین اجتماعی داشتم سنگ مفت گنجشک مفت بود. یعنی قرار نبود دچار ضرر و زیان جیبی شوم. پس لباس های کثیف ترم را که آمادگی بیشتری برای شسته شدن داشتند را پوشیدم و به سمت بیمارستان راه افتادم. چه بسا که عاقبت هر لباسی که محیط بیمارستان را درک کند ماشین لباس شویی ست.

به بیمارستان رسیدم و از دری که جلوتر از درب اصلی بیمارستان بود و مربوط به بخش اورژانس بود وارد شدم. بیمارستان خلوت بود و پس از کمی پرس و جو مرا به اتاقی راهنمایی کردند که دکتر اورژانس در آنجا بیماران را ویزیت می کرد. رفتم دم در ایستادم تا بیماری که روبروی دکتر نشسته بود کارش تمام شود و بیاید بیرون و من بروم داخل. نوبت من که شد رفتم و روبروی دکتر نشسته و هر آنچه از آزمایشاتی که در شش ماهه ی گذشته انجام داده بود نشانش دادم و گفتم حالا همچین مشکلاتی دارم. دستشویی دارم ولی ندارم. ناگهان نصف شب از خواب می پرم و راهی محل استراحت می شوم. و کذا و کذا.

دکتر نگاهی بهم انداخته و یک آزمایش برایم نوشت. بعد چند قلم دارو هم نوشت و در آخر به عنوان حسن ختام نسخه ای نوشت و گفت برو همین بخش تزریقات یعنی همین اتاق آخر راهرو یک سرم بده برایت بزنند. پس نسخه ی خودم را گرفتم و به سمت اتاق مذکور رفتم. از همان بیرون نگاهی اجمالی به اتاق انداختم. دو تا تخت داشت و دو میله سرم و پرده ای بین تخت ها برای اینکه اگر خواستند کسی را آمپول بزنند یا محیطی امن و پر آرامش تر برایش فراهم کنند آن را بکشند و کسی به فرد مورد نظر نگاه نکند. ولی خب جفت تخت ها خالی بود. و من به دنبال فردی میگشتم که مسئول اتاق مورد نظر بود. که مردی تپل با موهایی نیم روغن زده نیم خشک سلام کرده و گفت : ((چی می خوای جوون؟))

آدم پر انرژی و شادی بود. شنگول بود و شوت می زد و سرش با دمش بازی می کرد. نسخه را از من گرفت و شروع به خواندن نسخه کرد. با دقت نگاهش می کردم. انعکاس برق ندانستن را در چشمانش خواندم. (( ها چی نوشته ؟ .. یک گرم بیبروبزن .. باشه .. خوبه .. داریم .. برو بخواب بیام بزنمت)) اصلا تابلو بود نمی داند قرار است چکار کند. باید کاری می کردم. ازش تمنا کردم که برود و از دکتر بپرسد چه نسخه ای برایم نوشته. پس به پیش دکتر رفت و بعد از یکی دو دقیقه با لبخندی گل و گشاد و قهقهه برگشت و گفت : ((خوب شد رفتم پرسیدم. دکتر نوشته بود یک گرم بیبیابزن برایت بزنم من اشتباه خوانده بودم بیبروبزن))

حال اینکه اگر اشتباه دارو را به من میزد چه اتفاقی می افتاد را نمی دانم. شاید صدایم تغییر می کرد و به قد قدا می افتادم. اما خدا را شکر یک خوان از هفت خوان را گذرانده بودم. رفتم روی تخت خوابیدم و جناب پرستار هم میله ی سرمی آورد کنارم گذاشت تا سرم را به آن آویزان کند. همینطور می خندید و قهقهه می زد و غرغر می کرد. می گفت همین رئیس بیمارستان خیلی بی عرضه ست. آدم های درست سر جایشان نیستند. در دلم تاییدش می کردم. همین حضور خودش در بخش اورژانس بیمارستان از علائم قطعی نبودن افراد درست، سر جایشان بود. خب برای بخش به این مهمی باید یک فرد تازه کار را گذاشت؟

پنبه ی الکلی را از داخل بسته بندیش درآورد و کشید روی تقاطع ساعد و بازوی دست راستم. (( خیلی وقتم هست آنژیوکت نزدم به کسی .. ولی نگران نباش .. یه کاریش می کنم برات. )) هر حرفی از دهانش بیرون می آمد ترسم بیشتر می شد. (( رگم که نداری .. )) و این از آن جمله هایی بود که تجربه بهم ثابت می کرد که طرف هیچ نمی داند و معلوم نیست چه بلایی سرم می خواهد در بیاورد. باز شروع کرد به غرغر کردن و با حالتی عصبی پنبه الکلی را روی دستم می کشید. ناگهان سوزن آنژیوکت را به بدترین شکل ممکن وارد دستم کرد و در مرحله ی بعدی که سوزن را می کشند بیرون و پلاستیک آنژیوکت داخل دست می ماند خون فوران کرد و روی لباس ها و شلوارم ریخت. (( هه هه .. ببخشید. حواسم نبود. کاری نشد که .. سرت سلامت باشه. تموم شد دیگه .. برو خونه بده لباساتو بشورن )) کارد می زدی خونم در نمی آمد. بله کاری نشده بود. همین بنا هم داشتم که لباس هایم را بشویم. اما این حد از بی نظمی و ناشی گری پرستار اورژانس برایم قابل تحمل نبود. البته جرات شکایت هم نداشتم. لبم را می گزدیم و با خود می گفتم من الان زیر دست این بنده خدا هستم. این ها هم که اعصاب درست حسابی ندارند معمولا. یک هو میزند یک بلایی سرم می آورد. شلنگ سرم را به آنژیوکت متصل کرد و دارو را باکمی آب سرم رقیق کرده و به داخل سرم تزریق کرد و رفت که چایی اش را بخورد. و من روی تخت خوابیده بودم و با خودم می گفتم : همین است که مردم ناراضی اند. همین چیزها را می بینند. همینطور که داشتم با خودم حرف می زدم پسری به داخل اتاق آمد و روی تخت بغلی خوابید. پرستار هم آمد بالای سرش و شروع کرد به پرس و جو. پسر می گفت. چند شات اسپرسو خورده و مقداری قرص خواب. فشارش بالا زده بود و حالش خوب نبود. جناب پرستار یا همان آقای دکتر یا همان آقای متخصص سرم آمد و پرسید (( پسر جان .. چی شده؟ خودکشی کردی؟ این چه بلاییه که سر خودت آوردی .. )) پسرک هم گفت فلان قدر پول داخل بورس داشتم و همه اش را به باد داده ام و اعصابم خرد است. این را که گفت من هم یاد ضررهای مالی ای که توی بورس خورده بودم افتادم. ولی جناب مشاور از در رفاقت وارد شده و گفت ((اشکال نداره که پسرم ... )) نگاه کنید چه سریع هم صمیمی می شد ... ((دنیا دو روزه. چقدر حالا از دست دادی؟ )) پسرک گفت 40 میلیون تومان. او هم گفت ((خب من اگر بیایم بهت یک وانت بدهم بگویم برایم کار کنی حاضری؟))

داشت پیشنهاد کاری هم به مریض می داد. تا او را از فضای خودکشی و غم وارده دور کند. نشسته بود روی تخت کناری، پرده را هم کشیده بود و به پسرک مشاوره می داد. شاید برای آرامش او و قطعا برای سلب آسایش من. البته به خاطر عدم رعایت عدالت هم از دستش ناراحت بودم. درست است ازش خوشم نمی آمد و سرتاپایم را خونین و مالین کرده بود. اما من زودتر آمده بودم. چرا نیامده بود با من حرف بزند؟ چرا پیشنهاد کار با وانت را به من نداده بود؟ حال مهم نیست که من قبول می کردم یا نه. به سرم نگاه می کردم. چلیک چلیک چلیک...قطره قطره محتویات سرم وارد شلنگ سرم شده و به وجودم می ریختند. چشمهایم روشن تر شده بود. زمان روی دور کند بود. و مدام چشم هایم را می بستم و باز می کردم تا ببینم چقدر دیگر مانده تا تمام شود.

بالاخره تمام شد. آنژیوکت را انگار پدر کشتگی خاصی باهام داشته باشد از دستم کشید و پنبه الکلی را گذاشت روی دستم و گفت ده دقیقه ای بنشینم و دستم را تا داده و پنبه را روی حفره پدید آمده فشار بدهم تا خونش بند بیاید. ده دقیقه؟ مگر آن ده دقیقه به شکل عادی خود می گذشت؟ هر ثانیه اش یک ساعت می گذشت. و این از ویژگی های زمان است. وقتی خوش می گذرد زود می گذرد و وقتی در سختی هستی. مگر می گذرد؟ می افتد روی دور کند. کش می آید. بالاخره خون بند آمد و با امادگی کامل برای رفتن به حمام راهی خانه شدم. می خواستم خودم را لوس کنم و برای خودم تاکسی بگیرم. ولی دیدم فایده ندارد. همین پنج دقیقه راه از بیمارستان تا خانه مان را پیاده بروم بهتر است.

#جزئی-نویسی

#سید_مهدار_بنی_هاشی

12اسفند1400