#تعهد-روزانه

ساعت 12:21 چهارشنبه 19 اسفند 1400. بالاخره دل را زدم به دریا و تصمیم گرفتم متنی بنویسم برای به اشتراک گذاری. البته الان اول متن است و نمی دانم تا آخرش چطور پیش میرود. نمی دانم از چه می خواهم بگویم و قافله را به کدام صحرا هدایت کنم. دیروز استاد سبک زندگی نویسنده ای را روایت می کرد که هر روز 4 ساعت می نشسته پای نوشتن و چیزی می نوشته. بعضی وقت ها هم نمی نوشته. ولی این زمان مختص نوشتن بوده است. من هم این حرف را شنیده بودم. و بارها نیت کرده ام که عملی اش کنم ولی مقطعی بوده و به هیچ جایی نرسیده است.

اما حالا که حس می کنم نویسندگی برایم دارد هر روز مهمتر و مهمتر می شود. با خودم می گویم خب استاد راهنما هم که داری. به پای درس ایشان بنشین و وقت بگذار و یاد بگیر. تمرین کن و زحمت بکش و به اشتراک بگذار و پیشرفت کن. همیشه دوست داشته ام نویسنده ی بزرگی شوم. دوست داشته ام که زیاد خوانده شوم. بتوانم مفید باشم. و خب نابرده رنج گنج میسر نمی شود. ولی اگر می شد چی میشد.

نمازم را که می خوانم می خواهم کمی چرت بزنم ولی یاد آن قضیه ی رند نکردن می افتم که استاد می گفت. همانجا که کاری به ذهنت میرسد همانجا شروع کن به اقدام. پس از خیر خواب شیرین قیلوله می گذرم و کامپیوتر را روشن می کنم. صفحه ی ورد را باز می کنم و می نشینم تا چیزی به فکرم بیاید. قرار بود این یک ساعت فقط در خدمت قلم باشیم. نه تلفنی. نه کتابی. نه فیلمی. نه اینترنتی. نه هیچی. آب چی ؟ آب که می توانم بخورم استاد ؟ زیر سبیلی شیشه آب معدنی دِسِنی ام را بر می دارم تا اگر تشنه ام شد جرعه ای آب بنوشم. تلفنم زنگ می زند. یکی از همکارانم است. جواب بدهم یا نه؟ دو دلم. سری تکان می دهم. (( باز ما خواستیم یک کاری شروع کنیم ها .. )) تلفن را جواب می دهم. همکارم می گوید آن فایلی که روی فلشت بود و فکر میکردی ویروس است. ویروس نیست. زنگ زده ام که خیالت را راحت کنم. نفس راحتی میکشم. آخر فلشم را که پس گرفته بودم و آمده بودم سریالی که برایم ریخته بود را کپی کنم به یک فایل مشکوک برخوردم که اسمی شبیه فایل های ویروسی داشت. و وقتی وارد فایل میشدی فایلی دیگر و این داستان ادامه داشت. خب حق بدهید به من. شما بودید چه فکری میکردید؟ آخرین بار که به همچین شرایطی برخورده بودم با یک ویروس کپی روبرو شدم که هی خودش را جای جای کامپیوترم تکثیر می کرد.

خب هنوز یک ساعت نشده. چشم هایم را که می توانم در طول و عرض و ارتفاع اتاق بچرخانم ؟ حالا چشمم به عکسی ، عروسکی ، کتابی افتاد چه اشکال دارد مگر؟ من که دارم می نویسم. این همه سخت گیری برای چیست؟ دلم هوس آن دمنوش های استاد که هر روز به رنگی ست را می کند. شاید هم آب عنبه است. آخر زرد بود. نمی دانم. اطلاعی ندارم. دمنوش دوست دارم ولی کلا خیلی اهل این چیزها نیستم. فقط آب. یادم می آید یک بار پدرم میگفت : آره همینطور همش آب خورده ای که مثل چمبر خیار رشد کرده ای. سر بطری را باز می کنم. دو جرعه آب می نوشم. مادرم می آید در را باز می کند. نگاهشان نمی کنم. دارم تایپ می کنم. می گویند : ((تلفنت زنگ زد گوشی را بردار. زینب است. می خواهد باهات حرف بزند.)) زینب دختر خواهرم است. ملقب است به جیگر دایی. هنوز که زنگ نزده. منتظر آن صدای نخراشیده و هول افکن تلفن اتاقم می مانم. ولی خب قرار بود تمام توجهم به نوشتن باشد. پس ادامه می دهم. همین روزی یک ساعت خوب است دیگر، نه؟

البته صبح بعد از لایو استاد سه صفحه ای نوشتم در مورد خر و گاوی که با هم دعوایشان گرفته بود و مستر خر به مادمازل گاو گفته بود خیلی انسانی و ایشان هم به تریژ قبایشان برخورده بود و می گفتند که چرا فحش به این زشتی به من می دهی. خلاصه کلی از برتری خودشان نسبت به انسان ها گفته بودند و به این نتیجه رسیدند که آدم ها موجودات مضری برای جهان هستند. نوشته که تمام شد کاغذها را پاره کردم. و چه لذتی دارد این پاره کردن کاغذ. دارم معتادش می شوم. یکم دیگر آب بخورم ؟ اجازه هست استاد؟ بفرمایید آبِ شیر در خدمت باشیم.. البته آب رو دمنوش زرد خوب نیست ها. شیشه اش را هم دهن زده ام خیلی بهداشتی نیست. بگذارید بروم پپسی بخرم ، پپسی باز کنم برایتان. یا نه هوس کوکا مشهدی کرده اید؟

راستش استاد صبح که پای حرف هایتان می نشینم خیلی جالب حرف می زنید. مخصوصا آن قمست هایش که وارد فاز طنز می شود و فیلم بازی می کنید. مثلا امروز کلمه ی دَوَنگ را خیلی پسندیدم و برای خودم یادداشت کردم. ولی الان هر چه فکر می کنم یادم نمی آید دَوَنگ با چه کلمه ای ترکیب می شود. مترادفش چه بود؟ حالا مهم نیست. یادداشت کرد .. تلفن زنگ زد. به شماره ی روی صفحه ی تلفن نگاه نمی کنم. با خودم می گویم حتما زینب است. گوشی را بر می دارم. زینب نیست. مردی شروع می کند به فحش دادن. احمد دیوونه ... احمد دیوونه ... خط روی خط افتاده شاید. نه اسم پدرم احمد است نه اسم خودم. وقتی استاد می گوید حواستان جای دیگر پرت نشود برای همین چیزهایش است دیگر. حالا زینب چرا زنگ نمی زند؟ چه چیز مزخرفی ست انتظار. کی ناهار حاضر می شود؟ دلم غش و ضعف میرود. ولی خب یکم دیگر یک ساعتم تمام می شود. استاد گفته بود که می توانید بنشنید و هیچ کار هم نکنید. ولی خب من که همه ش داشتم می نوشتم. این 4 دقیقه آخر را حداقل اگر سندروم دست بی قرارم گذاشت کمی استراحت کنم. ولی خب یک دور که باید متن را خواند و اصلاح کرد. پس استراحت بی استراحت ..

#جزئی-نویسی

#سید_مهدار_بنی_هاشمی

18اسفند00