در_باب_نوشتن

می خواهم یک ساعت بنشینم پای کامپیوتر و هیچ چیز ننویسم. ولی خب چشمم به کیبرد که می افتد آب از لب و لوچه ی مغزم سرازیر می شود و دست هایم مور مورشان می شود که شروع به نوشتن کنم. کلیدهای های صفحه کلید را لمس کنم. دستم را بکشم رویشان. انگشت میانه ام را بگذارم روی "ی" انگشت کوچکم را روی "ک". انگشتانم را به رقص در بیاورم روی صفحه کلید. حال اینکه چه می خواهم بنویسم ، انگشتانم راه را خودشان پیدا می کنند انشاالله. یاد آن آیه ی قرآن می افتم که می گوید: ((الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا.)) آنها که در راه ما جهاد کنند ، قطعا به راه های خود هدایتشان می کنیم.

حالا این ها را می نویسم که انتشارشان بدهم. اما از چه بگویم برایتان؟ استاد شین.کا. گفته اند حواستان را فقط معطوف به نوشتن کنید. نه تلفنی نه اینترنتی نه هیچ چیز دیگری. البته بماند که قبل از باز کردن صفحه ی سفید وُرد روبرویم، حسابی در اینترنت گشته ام ، یک ساعتی پادکست کتاب باز را که مهمان برنامه اش آقای هوشنگ مرادی کرمانی نویسنده ی قصه های مجید بود را گوش کرده ام. در اینترنت چرخیده ام یا به قول خارجی ها موج سواری کرده ام و وقتی دیدم هیچ کار دیگری مثل نوشتن حالم را خوب نمی کند به سراغ این صفحه کلید بیچاره -که یازده سال و نیم است که مهمان من است و نزدیک به یک میلیون کلمه شاید هم بیشتر تا به حال باهاش نوشته ام و چند دکمه اش جانباز شده اند و چندی دیگر هم از هم به در شده و مفقود الاثرند و حسابی چرک و شوخ به جان کلیدهای دیگرش نشسته است- آمده ام و دارم این متن را برایتان می نویسم. شاید هم برای خودم. که می داند؟

جناب مرادی کرمانی در صحبت هایشان می گفتند : "نویسنده به یک جایی که می رسد دیگر می بیند که حرفی برای گفتن ندارد. می نویسد و می بیند آن نوشته بچه ی او نیست -یعنی بچه ی سرراهی ای شاید باشد. یا بچه هیچ دخلی به او ندارد و در زایشگاه احتمالا عوض شده است.- پس چه بهتر که همانجا نوشتن را کنار گذاشت." داشتند از خداحافظیشان از دنیای نوشتن می گفتند و با سروش صحت بحث می کردند. خیلی با حرفشان موافق نیستم. ولی خب ایشان جایزه های فراوان گرفته اند و موفقیت های بزرگ تجربه کرده اند و الان شاید سنشان کمی کمتر از تیرازارانوس بوده و این بازنشستگی برایشان بهتر باشد. ولی با خودم گفتم شاید منظورشان انتشار ندادن اینگونه نوشته های یتیم و بی پدر مادر باشد. شاید هم منظورشان این بوده که آدم وسواس می گیرد و با خودش می گوید. خداحافظی در اوج بهتر از خداحافظی با یک سری نوشته های ضعیف و نه به خوبی قبلی هاست.

خب حقم دارند. ما تازه کاران عرصه ی نوشتن هم وقتی کارهایمان بهتر می شود و چهار نفر برایمان کامنت می گذارند و تعریف می کنند ازمان ، دیگر نوشتاری با سطحی پایین تر را بر نمی تابیم. یعنی ذات کمال طلب آدمی همچین روحیه ی ورزشکاری ای را دارد. همین خود من یکی در میان شاید هم ده تا در میان یک کارم خوب از کار در می آید. دیگر مگر می توانم کاری ضعیف تر را به انتشار در آورم. با خودم می گویم : وا مصیبتا. مخاطبم پس چه؟ مردم چه می گویند؟ خدا را خوش نمی آید. اصلا ژست است. بله می دانم زشت درست است. ولی می خواستم کمی جلب توجه کنم. همین.

داشتم چه می گفتم؟ آها .. داشتم از مصائب نویسندگی می گفتم. شاید هم بهتر است کلی تر بگویم : مصائب هنرمندی. اما خب این ها همه اش بهانه است. بهانه .. بهانه نیست؟ تنبلی ست؟ خب همان که شما می گویید. تنبلی. از زیر کار در رفتن. اصلا هر چه. باز ذهنم متفرق شد. همش دنبال پرت شدن است. مگر می تواند روی یک موضوع متمرکز شود. سندروم پرش بی قرار دارد. البته من به عنوان نماینده ای از نویسندگان تازه کارِ تفریحی نویس این نکات به چشمم آمده و با شما به اشتراک گذاشته ام. حالا فکر کنید کارمان پیشرفت کند و بشویم از آن دسته نویسندگان که نون شبشان را ازین راه به دست می آورند. کاری که مشتری پسند باشد. خود آدم هم کیف کند. بخواهی در تاریخ هم نامت بماند که نور علی نور می شود. خواب و خوراک می ماند برای آدم مگر؟ شب تا صبح پرسه زدن در کوچه پس کوچه های داستان مورد نظر. گشتن با شخصیت ها و افتادن در چاله ها و گیر کردن در گره های داستان. کمک .. کمک .. من افتادم تو یکی از چاله های چند سطر قبل. پس دنبال نتیجه گیری خاصی نگردید. اشاره به شخص خاصی ندارم ...

#سید_مهدار_بنی_هاشمی

چهار.یک.یک

#سطح_دو