دکتر قلب

دکتر قلب
دکتر قلب

دیگر عاشقش نبودم. نگران شدم. یعنی چه بر سرم آمده بود. من که می مردم برایش. باید به پیش دکتر می رفتم و ازو می خواستم مرا معاینه کند. ببیند چرا ریتم ضربان قلبم دیگر مثل همیشه نیست. مثل همیشه که برای او می تپید. یکی برای خودم دو تا به عشق او. نوبتم شد. منشی دکتر صدایم زد تا به اتاق دکتر بروم. وارد اتاق شدم. دکتر داشت در ماگی جالب که قلب را روی سر قرار داده بود و از آنجا به تمام بدن فرمان می داد چای می نوشید و گاه گازی به شکلات در دستش می زد. جعبه ی شکلات 90 درصدی هم کنار دستش بود. پس دکتر هم از آن شکلات تلخ خورهایش بود.

به دکتر سلام کردم و ازو خواستم قلبم را معاینه کند. ضربانش را بگیرد. اولین بار او تشخیص داده بود که من عاشق شده ام. از روی ریتم ضربان قلبم می گفت طبیعی نیست و حتما عاشق شده ای. راست می گفت. تازه با پروانه وارد رابطه شده بودم و تمام دنیای هم شده بودیم.این همه اشتراک این هم دوست داشتن این همه علائق مشترک این همه شعور و درک این همه معرفت این همه وفاداری و رفاقت ندیده بودم برای همین گفتم این خودش است. همانی که قرار است همیشه با هم بمانیم. همان نیمه ی گم شده. همان که هر بار دیدنش هیجان بیشتری به قلبم می داد. که امید زندگی ام شده بود.

دکتر گفت بیا جلو پسر جان. جلو تر رفتم و نبضم را گرفت. چشم هایش را بست. به رفتار و حالاتش نگاه می کردم. نبض را که می گرفت چشم هایش را می بست و گویی دارد به قشنگ ترین سمفونی دنیا گوش می دهد سرش را به چپ و راست می برد.

_چرا اینطور شدی؟ دیگر عاشق نیستی ..

شوکه شدم .. چه داشت می گفت دکتر؟

_ چرا هستم ..

دروغ می گویی. چه بلایی سر عشقت آورده ای؟


به فکر فرو رفتم. پروانه خیلی زود تمام زندگی ام شده بود. هر که را می دیدم پروانه بود. حتی خودم. تا اینکه .. تا اینکه .. روزی ب دختری مو فرفری با چشم های درشت عسلی و همه چیز تمام آشنا شدم. من او را از خودم راندم ولی نمی دانم این چه قانونی ست که هر چه بیشتر برانی با سرعت و قدرت بیشتری بر می گردد. هر چه توضیح دادم که من کسی را دارم. من عاشقم. گفت مهم نیست. من فقط دوست دارم ببینمت. کم کم. تسخیرم کرد. قطره قطره در سهم صد در صدی پروانه در اشغال ذهنم شریک شد. عاشقش نشده بودم هنوز ولی دیگر آن عشق پاک و محض به پروانه را هم نداشتم. یک بام و دو هوا. گاهی که پروانه نبود. یا گرفتار بود دلم می رفت سمت غزل. باهاش تماس می گرفتم و قراری می گذاشتیم و بیرون می رفتیم.

از دکتر پرسیدم ضربان قلبم چطور شده؟

_ببین جانم .. حال قلبت برای دو نفر می تپد. یا بهتر است بگویم برای سه نفر. یکی برای خودت دو تا برای یکی یکی برای دیگری!

چه دکتر فهمیده ای بود. از روی صدای قلب می فهمید که آدم در چه شرایطی ست. پس این قلب اکنون برای خودم و دو نفر دیگر می تپید. ولی چه حال بدی ست این حال. این بلاتکلیفی. این دو راهی. دلم با پروانه بود. اما این غزل نمی دانم از کجا پیدایش شد. امان از دست شیطان که هم آدم می آید با عشقش خوش باشد دختری دیگر سر راهش قرار می دهد. شاید هم نباید از شیطان گله کرد. بهتر است بگویم امان از دست این دخترها که کافی ست وارد رابطه شوی. از زمین و آسمان جذبت می شوند تا بهم بزنند زندگی ات را. البته اول از همه تقصیر خودم است. نباید اصلا راه می دادم به غزل. اما دل نازکم را چه کنم. آنقدر گریه کرد و داستان به هم بافت و دلیل و برهان آورد که خام شدم. اما این رسمش نبود. اگر پروانه هم این کار را می کرد من می بخشیدمش؟ از دکتر راه حل پرسیدم. پرسیدم چه کنم تا ازین گرفتاری رها شوم؟ دکتر گفت :

_ببین جانم. تکلیفت را با خودت روشن کن. یا این یا آن ..

_یعنی می گویید یکی را حذف کنم؟

_بله جانم .. برای سلامتی قلب خودت می گویم

از دکتر تشکر کردم و آمدم بیرون. غزل یا پروانه مساله این بود. با غزل تماس گرفتم و گفتم دیگر نمی توانیم با هم باشیم. ببخشید. گفت خدا ببخشد. خوش بگذره . خداحافظ. اصلا انگار منتظر بود من این حرف را بزنم. شاید هم با چند نفر دیگر هم در ارتباط بود. تا تلفن را قطع کردم. قلبم آتش گرفت و شروع کرد به بی صبرانه تپیدن. وجودم همه از پروانه زبانه می کشید. به پروانه زنگ زدم. تلفن را برداشت. با حرارت بهش سلام کردم و حالش را پرسیدم

_ سلام عشقم .. خدا رو شکر دوباره زنده شدی

_چه میگویی ؟ مگر من مرده بودم؟

_نمی دونم .. شاید .. قلبت دیگر برای من نمی تپید. گفتم شاید قلبت را با کس دیگری شریک شده باشی .. من هیچ نگفتم تا ناراحت نشی .. تا خودت انتخاب کنی ! من یا او ..

چه درست حدس می زنند این دخترها. انگار می آیند و می نشینند در مغزت و سوار بر احساساتت می شوند و به نظاره ی احوالت مشغول می شوند بعد شروع می کنند به خیال بافی و حدس زدن. گفتم :

_شاید راست می گی. دلم کمی سیاه شده بود و رفتم پیش دکتر قلبم. بهم دارویی داد و وقتیکه دارو رو خوردم دوباره عاشقت شدم. عاشق تر از همیشه ..

_می شود آدرس دکترت را به من هم بدهی؟

_برای چی عزیز دلم .. ؟

_من هم قلبم دیگر مثل سابق نمی تپد. می خواهم ببینم دکتر چه می گوید ..

دلم ریخت. یعنی او هم سهم من از قلبش را با دیگری شریک شده بود؟

_ فکر بد نکن .. بی تفاوتی های تو کمی دلم را چرکین کرده. میخواهم ببینم با چند پاتیل عشق و چند بار دوستت دارم گفتن قلبم به حالت عادی اش بر می گردد.

قلب  عاشق
قلب عاشق


از خودم بدم آمد. به او شک کرده بودم. آدم خلافکار به همه شک دارد. قربانش بروم. پروانه ی من بود دیگر. هزار بار برایش مردم از ذوق و دلتنگی. ازش پرسیدم کجاست؟ گفت قرارمان همان جای همیشگی. کافی شاپ دلبر. نبش خیابان پروانه.. باید می رفتم و این همه نبودنم را جبران می کردم. دل آغوش می طلبید و چشم هایم دیدن روی ماه یار و لب هایم ..

سید مهدار بنی هاشمی

05بهمن1401