#ذهن_ناشتا

با ذهنی ناشتا. چشمانی پف کرده. معده ای قار و قور کن و حس دستشویی رفتن فراوان آمده ام نشستم ام که تعهد روزانه ام را انجام بدهم. ولی خب سر صبح وقتی آدم دستشویی دارد دیگر به تک تک سلولهای بدنش فشار می آید. مغز آدم گیرپاژ می کند مثل دختری معصوم و اوکراینی که جلویش تانکی شاخ و شانه می کشد و عن قریب است که خودش را خیس کند. یا گوزنی که در دل جنگل با طمانینه دارد از خیابان رد می شود و یک ماشین یا کامیون بی وجدان معتاد یا مست هایده/مهستی گوش کن چراق هایش را سو بالا می اندازد توی چشم های آن گوزن سرپرست خانوار و ایشان هم قفل می کنند. و قدم از قدم بر نمی دارد تا اینکه زارت تصادف می کند و فرت ریق حیات را سر می کشد و به گوزن دونی بهشت می شتابد. همان حال را دارم. اما صندلی مرا به خودش چسبانده است. 7:37 نشسته ام و 8:37 باید بلند شوم. دستشویی رفتن درین طور مواقع تقلب محسوب می شود. آدم پایش را که به دستشویی می گذارد. نه که محل استراحت است. نه که آدم انرژی های منفی را از خودش دور میکند. ذهنش درخشش پیدا می کند و درهای جدیدی به رویش باز می شود. اما چاره ای نیست ، دستشویی تایپ C دارم. آن گوشه یکی می گوید تایپ S چی پس؟ عزیزم تایپ Sهنوز رونمایی نشده است. انشاالله مارس 2023. ذوق روی صورت دخترک می ماسد. در افق محو می شود.

پس با ذهنی آرام و ضمیری مطمئن رفتم و استراحت کردم و آمدم. الان یکی می آید می گوید. توام که همه ش در حال استراحتی؟ خب عزیز من، قربان آن چشم های پسته ایت بروم البته چون پسته گران تر است گفتم که یکم تحویلت بگیرم ، شما .. هم خود شما وقتی به مستراح که به معنای محل استراحت است می روی چکار میکنی مگر؟ می روی غذا درست میکنی؟ می روی آفتاب میگیری؟ می روی تعهد روزانه می نویسی؟ می روی استراحت می کنی دیگر. حالا مترادف های دیگری هم دارد. اما دلم نمی خواهد عیان بیانشان کنم و سر صبحتان را خراب کنم و بوی بد استراحتگاه بپیچد توی گروه. البته استراحتگاه خانه ی ما بوی خوب می دهد. ازین اسپری ها خوش بو کننده می زنیم و اتمسفر استراحتگاهمان خیلی شایسته و مقبول می شود. فقط جای خالی چند تا از گلدان های پتونیا و سانسوریا و گل استکانی مادر خالی ست تا از استراحتگاه به تفرجگاه تغییر کاربری بدهد.

خب بعد دستشویی و شستن دست ها با مایع دستشویی نمی دانم چی، وقت نیمرو درست کردن است. البته جمعه ها. اما خب استاد می گفتند با شکم گرسنه بهتر می شود نوشت. پس طبخ نیمرو را موکول می کنم به بعد از نوشتن این متن. راستش می خواستم موضوعی را با شما مطرح کنم و ازتان کمک بخواهم. اما خب از آنجا که بسیار آدم خجالتی و محجوب به حیایی هستم هی نوشتم در گروه و باز پاک کردم. گفتم خیلی نامحسوس همینجا در لای کلمات جا بزنمشان و به زبان بی زبانی ازتان کمک بخواهم.




می توانید کمکم کنید؟ .. چیزی نگفتم؟ دو پاراگراف حرف زدم ها. کو؟ همین فاصله را نمی بینید. گفتم که به زبان بی زبانی. خودتان باید بلد باشید دیگر. باشد . من خودم هم بلد نیستم. اشکال ندارد. می بخشمتان. حقیقت اینکه روزی فردی ناشناس با دندان هایی کج و کوله و صورتی کریه که عکس نداشت آن وقت ها و چون فقط ناشناس

می توانید کمکم کنید؟ .. چیزی نگفتم؟ دو پاراگراف حرف زدم ها. کو؟ همین فاصله را نمی بینید. گفتم که به زبان بی زبانی. خودتان باید بلد باشید دیگر. باشد . من خودم هم بلد نیستم. اشکال ندارد. می بخشمتان. حقیقت اینکه روزی فردی ناشناس با دندان هایی کج و کوله و صورتی کریه که عکس نداشت آن وقت ها و چون فقط ناشناس بود این ویژگی ها را در ذهنم برایش متصور شدم. بهم پیام داد و گفت شنیده ام نویسنده ای؟ خیلی مشکوک بود. گفتم : میگن. خدا بهتر می داند. منتظر بودم بگوید بچه ات را گروگان گرفتیم چهار تا متن بنویس برامون تا بچه ت را آزاد کنیم. حالا با 4 تا متن نوشتن مشکلی نداشتم. ولی بچه را چه کارش می کردم؟ من که زن ندارم. یک بچه می انداختند گردن ما. بچه های حالا هم که معمولی نیستند. ترکیبی از کروکودایل و تیزارانوس می باشند. از خرج و مخارج هم که برایتان نگویم خواهرها. خلاصه پس از گپ و گفت فراوان و جلسات متعدد فهمیدم که محتوا نویس می خواهند و توی کار طنز و این طور چیزهایند. حالا من را می گویی. اشک شوق در چشمانم جمع شده که آخ جان ، طنز حوزه ی مورد علاقه من است. و تیغ های ترس از طرفی دیگر به سمتم نزدیک می شدند که حالا چیکار کنم؟ ولی دل را به دریا زدم و گفتم حالا نمی خواهند بخورندم که. یعنی فعلا هنوز نمی خواهند. آینده را که می داند؟ گفتم فوقش تایید صلاحیت نمی شوم و با خداحافظی خودم خوشحالشان میکنم. ولی خب کار کردن درین فضا خوب است ، چون آدم با چهارچوب تر می شود. اینطور نیست که هر طور دلم خواست بنویسم و به هر که دلم خواست تیکه بیاندازم. و ککم هم نگزد. آقا بالا سری هم نداشته باشم که بهم بگوید این قسمت را اصلاح کن. این قسمت توهین به فلانی ست می اندازندت زندان و ازین حرف ها. حالا می خواستم بگویم شما عزیزان دل. دوستان گرانقدر و نویسنده های درخشان. کدامینتان درین حوزه تجربه ای دارید؟ یا اگر موضوعات طنز جالبی دارید در حوزه های اجتماعی ، تفاوت زنان و مردان، بچه داری ، ورزش ، آشپزی ، تیراندازی با چاقو ، واترپلو با آب ، نوشتن با گرز روی در و دیوار همسایه و ماشین های لوکس. خاطره از خود یا دیگران / هر چه باشد و خلاصه هر گونه ایده و داستان طنزی با ایشان یعنی بنده در میان بگذارید. و البته بهم راهنمایی هم بکنید که چه خاکی بر سرم بریزم. با تشکرک بچه می انداختند گردن ما. بچه های حالا هم که معمولی نیستند. ترکیبی از کروکودایل و تیزارانوس می باشند. از خرج و مخارج هم که برایتان نگویم خواهرها. خلاصه پس از گپ و گفت فراوان و جلسات متعدد فهمیدم که محتوا نویس می خواهند و توی کار طنز و این طور چیزهایند. حالا من را می گویی. اشک شوق در چشمانم جمع شده که آخ جان ، طنز حوزه ی مورد علاقه من است. و تیغ های ترس از طرفی دیگر به سمتم نزدیک می شدند که حالا چیکار کنم؟ ولی دل را به دریا زدم و گفتم حالا نمی خواهند بخورندم که. یعنی فعلا هنوز نمی خواهند. آینده را که می داند؟ گفتم فوقش تایید صلاحیت نمی شوم و با خداحافظی خودم خوشحالشان میکنم. ولی خب کار کردن درین فضا خوب است ، چون آدم با چهارچوب تر می شود. اینطور نیست که هر طور دلم خواست بنویسم و به هر که دلم خواست تیکه بیاندازم. و ککم هم نگزد. آقا بالا سری هم نداشته باشم که بهم بگوید این قسمت را اصلاح کن. این قسمت توهین به فلانی ست می اندازندت زندان و ازین حرف ها. حالا می خواستم بگویم شما عزیزان دل. دوستان گرانقدر و نویسنده های درخشان. کدامینتان درین حوزه تجربه ای دارید؟ یا اگر موضوعات طنز جالبی دارید در حوزه های اجتماعی ، تفاوت زنان و مردان، بچه داری ، ورزش ، آشپزی ، تیراندازی با چاقو ، واترپلو با آب ، نوشتن با گرز روی در و دیوار همسایه و ماشین های لوکس. خاطره از خود یا دیگران / هر چه باشد و خلاصه هر گونه ایده و داستان طنزی با ایشان یعنی بنده در میان بگذارید. و البته بهم راهنمایی هم بکنید که چه خاکی بر سرم بریزم. با تشکر

روابط عمومی بِیت مُعَظَم لَه خودم ...

#جزئی_نگاری

#سید_مهدار_بنی_هاشمی

20اسفند00