راه بهشت-قسمت اول #سفرنامه

دو سالی بود که به خاطر کرونا نتوانسته بودیم برویم کربلا. دل حسابی هوایی بود و کرونا که کمتر شد دیدیم اوضاع برای سفر محیاست. برادر هم که نیت کرده بود برود ما هم تا تنور داغ بود نان را چسباندیم به تنور. عربی اش خوب است اخوی. اصلا انگار این بچه را از ناف عربستان پیدایش کرده اند. کافی بود یک دشداشه بپوشد که بشود یک عرب ارجینال. که دشداشه هم داشت. خلاصه بخشی از مشکلمان حل بود. بخش دیگرش مسیر بود که من گفتم هواپیمای کرمانشاه موجود است می رویم آنجا. از کرمانشاه می رویم مهران. مهران هم ون می نشینیم می رویم نجف. روی کاغذ همه چیز خیلی مرتب و آسان پیش می رود. قورباغه هم بخواهی ابوعطا می خواند.

قبل سفر نشستم و نامه برای امام حسین نوشتم و خواسته هایم را تویش نوشتم بعد کاغذ را تا کرده و در پاکت نامه ی خوشگلی قرار دادم تا وقتی به کربلا رسیدیم زیر قبه شفاهی دعا کنم و نامه را هم بیاندازم در ضریح که کتبا هم درخواست هایم را گفته باشم. انگار نه انگار که حضرت یار همه چیز را میداند و بیشتر از خودمان به احوال ما آگاه است. نامه را در یکی از جیب های کوله ام گذاشتم و کوله بار را سبک بستم. دو دست لباس. شارژر و پک دارویی جات و قس علی هذا. کوله را که بستم وزنش کردم. پنج کیلویی می شد. نسبتا سبک بود. دمپایی برداشتم و یک سری کفش های روفرشی که کسی پیشنهاد داده بود چون کفش داری های آنجا شلوغ است با خود داشته باشید و از حسینیه تا حرم با آنها بروید و چون به حرم رسیدید تا کنیدشان و در جیب بگذارید. ما هم همان کردیم.

حال که دارم میخوانم سفرنامه را می بینم همه ش گفته ام ما. منظورم از ما بعضی وقت ها من است بعضی وقت ها خودم و اخوی گرام. بعضی وقت ها من و خیلی های دیگر. شما به بزرگی خودتان ببخشید. ما و شما نداریم که. خلاصه کوله بار را بستیم و جمعه ساعت یازده صبح به سمت فرودگاه مشهد راه افتادیم. هواپیما ایرباس بود و حسابی جادار. یعنی جلوی پایت یک متر جای خالی داشتی بر خلاف هواپیماهای بوئینگی که تا بحال سوار شده ام. سوار اتوبوس هواپیما که شدیم یکی از دوستان پدر را دیدیم با زن و بچه اش. آدرس موکب کربلا ازشان پرسیدیم و چند جایی را واتس اپ کردند برایمان.

سوار هواپیما شدیم. هواپیما کلی دور زد انگار بنزین مفت گیرش آمده بود. بعد از کلی دور زدن پرید و ما دلمان هری پایین ریخت. خلبان خیلی ناجور داشت ارتفاع می گرفت و همه چسبیده بودند به صندلی ها و داشتند هر آنچه از دعا و قرآن بلد بودند می خواندند. به داداش گفتم بیا بپریم پایین که راننده ناشی است. و احتمالا جهت خود شیرینی دارد به مهمان دارهای خانوم رانندگی یاد می دهد.

الحمدلله هواپیما به بالا که رسید اوضاع خوب شد و در در دست انداز و چاله چوله ی هوایی نیافتادیم. یادم نیست ناهار چه بهمان دادند ولی از خانه هم چند پیراشکی برده بودیم که من سهم خودم را خوردم و بعد هم سهم داداش را فکر کنم. خب خوشمزه بود. چیکار کنم؟ خودش هم می گفت من غذای چرب نمی توانم بخورم. والا. دیدین تقصیر من نبود. یک ساعت و نیم فکر می کنم در راه بودیم و اتفاق خاصی نیافتاد تا اینکه خلبان در میکروفون اعلام کرد : لیدیز اند جنتلمن ور ور ور ور ... که منظورش این بود که داریم فرود می آییم و شروع کرد به کم کردن ارتفاع. باز داستان شروع شد و خلبان خجسته تک چرخ زد و خود شیرینی کرد و ما هم اشهد گویان و تسبیح به دست با خدای خودمان راز و نیاز می کردیم.

عزرائیل چرخ دستی جمع آوری زباله ها را در دست گرفته بود و در راهرو حرکت می کرد. هی تکان های مهیب می خورد هواپیما و اگر کمربند نبسته بودیم سرمان می خورد به سقف. اوضاعی بود. شاید خلبان می خواست ما را با سختی های این سفر خطیر بیشتر آشنا کند. در آخر با یک فرود مرگکی هولناک خلبان محترم شاید هم محترمه هواپیما را نشاند و ما همه از نهایت وجود صلوات فرستادیم. نه یک بار. چهار پنج بار. که قطعا خدا ما را نجاب داده بود و خلبان از عزرائیل پول گرفته بود که احدی را زنده نگذارد.

به فرودگاه کرمانشاه که رسیدیم . هواپیما نزدیک در ورودی سالن فرودگاه بود و همانطور پیاده رفتیم آنجا و کوله پشتی هایمان هم همراهمان بود پس نیازی به انتظار برای تحویل گرفتن بارهایمان نبود. دو به شک بودیم شب را در کرمانشاه بخوابیم یا راه بیفتیم به سمت مرز و برویم به نجف. آن رفیق پدرم که بلاتکلیف بود چه کند. ما هم دل را زدیم به دریا و رفتیم بیرون. تاکسی ها ایستاده بودند و می گفتند فلان قدر بیا تا مهران می برمتون. یک ماشین دربست قیمتش هشتصد هزار تومان می شد. یعنی نفری 200 هزار تومان. که در نهایت دو تا عراقی پیدا شدند که با آنها شدیم یک ماشین و راه افتادیم به سمت مهران.

اربعین سال 1397 که با دوستم آمده بودم. خیلی معجزه آمیز از سمت مهران برگشته بودیم و با اتوبوس سه ساعته خود را به مهران رسانده بودیم و نیم ساعت قبل از پرواز به هواپیمایمان رسیده بودیم. من هم توی همین حال و هوا بودم که سه ساعت بیشتر طول نمی کشد. ولی هوا جهنمی گرم بود و مسیر کمی ترافیک داشت که باعث شد پنج ساعته به مهران برسیم. هوا عجیب گرم بود و برای منی که در شهر بهشت یعنی مشهد امام رضا زندگی می کنم. خب مسلما جان فرسا بود. آخر آدم از هوای سی و یکی دو درجه یکهو بیاید به هوای چهلوهفت درجه چه حسی دارد ؟

همینطور که می رفتیم برادرم کلی با برادران عراقی صحبت کرد و من هم مثل بز نگاهشان می کردم و سر تکان میدادم. البته تا حدی عربی میفهمیدم چه می گویند ولی خب به اندازه ی ببعی هم بلد نبودم که جواب بدهم و چیزی بگویم. راننده در مسیر کمی در مورد مناطقی که عبور می کردیم توضیح می داد. در مورد اینکه جاده ها بهتر شده اند به برکت اربعین. در مورد جنگ و حمله ی عراقی ها و مناطق جنگ زده ای که از آنها می گذشتیم گفت. از خاطراتش گفت. از تونل های طولانی ای گذشتیم که در ایران بی نظیرند.

راننده برای بنزین زدن ایستاد و ما هم به سوپری جای پمپ بنزین رفتیم و بستنی خریدیم خوردیم. مشهد که بودیم من رفته بودم و 105 هزار دینار به همراهی پسر دایی جان از مغازه های نزدیک حرم برای خودم خریده بودم. هر کدام به قیمی. یکی 21 تومان. یکی 20 تومان. یکی 19 تومان. پسر دایی ام هم ده هزار تا به عنوان سر راهی بهم داده بود. پس حسابی جیبم پر بود. داداش، ولی دینار گیرش نیامده بود و به جایش صد دلار خریده بود و دم رفتن هم پنجاه هزار دینار از عموجانم خریده بود. من از عابربانکی در فرودگاه کرمانشاه هم 150 هزار تومان گرفته بودم که با سی چهل تومنی که سرراهی بهم داده بودند پول تاکسی کرمانشاه-مهرانم جور شد.

به مهران رسیدیم. همان میدان اول شهر راننده ما را پیاده کرد و ما به دنبال مسجدی برای استراحت گشتیم. همان نزدیکی مسجدی بود. سریع به انجا رفتیم و بار و بنه بر زمین گذاشتیم و نوبتی برای آبی به سر و رو زدن به دستشویی رفتیم. ولی هوا بس ناجوانمردانه گرم بود. مسجد هم که کولر نداشت. هوا شرجی. دمای هوا چهل و پنج درجه. یعنی شاخص کلافگی به حد جنون. اول رفتم و به دست و صورتم آب زدم و پاهایم را شستم و برگشتم به جای مسجد. نزدیک های اذان بود. ولی مغزم کار نمی کرد که وضو هم بگیرم.

آمدم مسجد و داداش گفت مواظب وسایل باش تا من بروم وضو بگیرم و این ها. و من دراز کشیدم و سرم را گذاشتم روی کوله پشتی ام. کنار کتابخانه ای خوابیده بودم که روی یکی از قفسه هایش مهر گذاشته بودند. نمی دانستیم کی اذان است. ساعت اذان گوام را روی مهران تنظیم کردم. اذان گفتند. آمدم نماز بخوام. ولی وضو نگرفته بودم که. برادرم کجا بود؟ ای بابا .. بیرون رفتم. نگاهی انداختم. خبری ازش نبود که نبود. حرص خوردم. کفش هایم را جفت کردم و جایی گذاشتم تا در آن شلوغی ها گم و گور نشود. بالاخره آمد. رفتم وضو گرفتم. آمدم. نماز خواندم. دراز کشیدم. هی کسی آمد مهر برداشت. هی کسی بهم خورد. پایم را لگد کرد. خب تقصیر خودم بود . سر راه خوابیده بودم. ولی چاره چه بود؟

گشنه شده بودم حسابی. در کیف را باز کردم و از توشه ی خوراکی هایمان کمی خوراکی برداشتم و خوردم. ولی توی سفر آدم مگر به این راحتی ها سیر می شود؟ باز دراز کشیدم. گرم بود. زنی که می گفت خادم مسجد است می گفت به ما کمک کنید. مسجد هیچ ندارد. ما هیچ نداریم. و راست می گفت. آن شهر مرزی با آن همه تردد زائر و مسافر در فقر غوطه ور بود. کمی به او کمک کردم. گفت به من نده به دخترم بده. پول را به دخترش دادم. دخترک بانمک سه چهار ساله با موهای طلایی. با لباس های محلی رنگ و وارنگ. قرار شد دو ساعتی بخوابیم در مسجد و بعد برویم به مرز. ولی مگر طاقت آوردم. بعد از یک ساعت و نیم گفتم برویم که طاقت ندارم دیگر.

رفتیم به همان جای میدان که پیاده مان کرده بود تاکسی. گفتیم چطور میشود رفت به مرز؟ گفتند فقط باید تاکسی بگیرید. هفت هشت کیلومتری تا مرز راه بود. خیل مردم در اطراف نمایان بود که چادر زده بودند و اطراق کرده بودند. نفری پنجاه تومن میشد تا مرز ولی کسی پیدا نکردیم و ظرف تحملمان پر شده بود. پنج دینار دادیم و دربست گرفتیم و رفتیم به مرز. مردم پیاده داشتند می رفتند. چه عاشقند مردم. چه حوصله ای دارند. پیر و جوان. زن و بچه ی کوچک. مانده بودم به این توان و اراده و عشق. پیاده که شدیم دو سه کیلومتری رفتیم تا به اولین ورودی قسمت ایران برسیم. کلی غر زدیم. چه خبر است آخر؟

مسابقه و بازی راه انداخته اند؟ هر صد متر کسی پاسپورت را نگاه می کرد و می رفتیم به سراغ بعدی. تا اینکه بالاخره رسیدیم به جایی که پاسپورت را نگاه کردند و مهر زدند. و حالا نوبت قسمت عراقی بود. باز یکی دو کیلومتری راه رفتیم تا برسیم به قسمت عراقی. و چه بدمان آمد از مرز مهران. چه آشوبی بود. چه فلاکتی. و چه عهدها و قسم ها خوردیم که دیگر پشت دستمان را داغ کنیم که ازین مرز به عراق پا بگذاریم. به قسمت عراق که رسیدیم برای مهر ورود زدن صف بود که میلیمتری حرکت می کرد. چرا که ظاهرا صفحه اول پاسپورت را اسکن می کردند و دستگاه اسکنرشان عهد عتیقی بود و هر نفر یکی دو دقیقه طول میکشید تا عبور کند. حال شما در نظر بگیرید آن جمعیت لبریز ایستاده درون گیت ها را. آن ماموران عراقی با قیافه های رعب آورد و سبیل های از بناگوش در رفته را.

خلاصه با مشقت فراوان از سمت عراقی هم گذشتیم و باز دو سه کیلومتر راه رفتیم تا به گاراژ برسیم. آنجا هم یکی پیدا شد گفت نجف ده دینار(ده دینار یعنی ده هزار دینار) می برم. ما هم افتادیم دنبالش و کلی راه رفتیم تا به ماشین رسیدیم. ماشین مورد نظر تویوتا کوستر بود. ازین ون های سی نفره که بین صندلی ها یک صندلی نصفه نیمه دارد. و ما که سوار شدیم دو سه تا از همان صندلی نصفه نیمه ها که پشتی درستی نداشت پر نشده بود که نیم ساعت طول کشید که پر شود. و ماشین راه افتاد. تپیده بودیم توی ون و کوله پشتی هایمان هم جلوی پایمان. کولر ون روشن و هوای ون حسابی سرد بود. و از جالبیت های این ون های کوستر این بود که کل راه که شش ساعت و نیم طول کشید روشن بود و از قدرتش کاسته نشد. البته بعدها دانستم که موتور کولر این ون ها جداست و برای همین هم اینقدر قوی کار میکند.