راه بهشت، قسمت (2)

روز دوم

12/06/1401

حسینیه علی البعاج، نجف
حسینیه علی البعاج، نجف


همه با گردن های آخته و آویزان خوابیده بودند و هر از چندی که ماشین در چاله ای چیزی می افتاد کمی هوشیار شده و دوباره می خوابیدند اما من تمام مدت بیدار بودم. قبلا ها می توانستم توی اتوبوس یا ون بخوابم. ولی حال از خواب خبری نیست. سه چهار ساعتی که از مسیر را آمده بودیم حس دستشویی غریبی سرتا به پایم را فرا گرفت. ولی خب ماشین شخصی نیست که هر جا دلت خواست بزنی کنار و به مراد دل برسی. راننده هم که ایرانی نیست که زبانت بفهمد پس از برادر خواستم که کلمه ای جادویی یادم بدهد که بروم و از وی یعنی راننده بخواهم که به دستشویی رسید نگاه دارد. پس برادر گفت بگو (( مَرافق ... مَرافق )) که معنایش به عربی همان دستشویی خودمان می شود. که ریشه یابی بیشتری هم بکنی کلمه از رفق و رفاقت و رفیق و اینها می آید. که همانا دستشویی نه تنها محل استراحت است. رفیق دوران سختی حالمان هم هست.

پس به سختی و دولا شده خودم را به جلو رساندم و گفتم مرافق مرافق. ولی وسط بیابان بودیم و راننده مرا به صبر فرا خواند. یکی دو ساعت آرامش خودم را حفظ کردم. به حالت نیدرا ((تمرینی در یوگاست))- و خَلسه در آمدم تا اینکه دیدیم نزدیک است نماز صبح قضا شود پس همگی یک صدا فریاد زدیم مرافق مرافق. صلات الصبح . قبلش، یک بار برای مرافق ایستاد ولی درب مسجد بسته بود. پس دوباره پیگیری کردم و بالاخره جای حسینیه ای که درش هم باز بود ایستاد و مرا راهی مرافق کرد. و من با ذوق و اشک های جمع شده گوشه ی چشم به مرافق شتافتم. ولی خبری نبود. آن همه صبر و تحمل و مراقبه و مدیتیشن به کلی همه چیز را تبخیر کرده بود. پس وضو گرفته و نمازی سرعتی بخواندم و به ون بازگشتم. به نجف نزدیک بودیم. و به زودی به حسینیه ی مورد نظرمان که سه سال پیش باهاش آشنا شده بودیم می رسیدیم و آنجا با فراق بال قضای حاجت می کردیم. ان الله مع الصابرین.

با سلام و صلوات پس از شش ساعت و نیم طی طریق بالاخره به نجف رسیدیم و از سیاره ی کوستر پیاده شدیم و خودمان را به حافظه ی تصویری برادر جان سپردیم. تاکسی ای گرفتیم و داداش کلامی چند با راننده گفت و آدرس حسینیه به او داد که همه ی مشخصاتش را فراموش کرده ام. فقط یادم است پشت رستورانی بود-رستوران مناره و این اسم را الان یعنی در بازنویسی دوم یادم آمده و دارم اضافه میکنم- و کنار مکان مذهبی معروف دیگری. البته خانه ی مقتدا صدر هم دو کوچه آن طرف ترش بود. کسی که شلوغی های عراق را رقم زده بود. خدا را شکر که من قرار نبود آدرسی را به خاطر می سپردم و برادر حافظه ی تصویری خوبی داشت. نام حسینیه ، حسنیه ی سید علی البعاج نام داشت. و همین اسم را هم نوشته ام که یادم مانده. رسم عراقی ها اینطور است که پدر که فوت می کند ساختمانی که از برای پدر است را حسینیه می کنند و به زائرین ابا عبدالله خدمت می کنند و ثوابش را میفرستند برای پدرشان. کار جالبی ست. و این بزرگ مردان همان سه سال پیش هم که مهمانشان بودیم چیزی برایمان کم نگذاشته بودند و تا توانسته بودند به ما خدمت کردند. از غذا گرفته تا اسکان و خواب و سرمایش و حمام و شستشوی البسه و خشک کردنشان. یعنی چیزی که آدم برای خانواده ی خودش شاید با اکراه انجام دهد اینان به عشق اباعبدلله مجانا برای ما می کردند و این شرایط و حالات قابل وصف نیست. و همه ی این ها به خاطر عشقی ست که امام حسین علیه السلام در دل ها می کارد.

در خیابانی از ماشین پیاده شدیم و به دنبال حسینیه گشتیم. ولی پیدایش نکردیم. تغییراتی در شمایل حسینیه به وجود آمده بود که باعث شده بود آن را به راحتی پیدا نکنیم. من که همان اول اظهار بی اطلاعی کردم و گفتم هیچ به یاد نمی آورم از آدرس. و برادر با کمی بالا پایین کردن خیابان و سوال پرسیدن از تنی چند از رهگذران بالاخره دری یافت و از سوراخی اش نگاهی به داخل انداخت و گفت یافتم یافتم. همینجاست. پس در زدیم و آمدند در را باز کردند. خودش بود. همانجا بود. وارد حیاط کوچکی شدیم. بهمان گفتند بروید بالا. قسمت پایین، خانوم ها بودند. پس ما از پله های 25 سانتی متری خانه به طبقه دوم رفتیم. و ما را راهنمایی کردند به آخر راهرو. به اتاقی که چون واردش شدیم دیدیم دو تا رختخواب هم برایمان پهن کرده اند. کار دوست نجفیمان یاسر بود. همو که سه سال پیش که به این حسینیه آمده بودیم باهاش رفیق شده بودیم. کسی که از اهل بیت این حسینیه نبود ولی خادم افتخاری بود و از همان سال با برادرم حسابی رفیق شده بود و رابطه شان را حفظ کرده بودند. معلم انگلیسی بود و در مقطع دبیرستان درس می داد. همین ویژگی باعث شده بود که من هم بتوانم با او حرف بزنم. ولی خب ترجیحش عربی حرف زدن بود و برای همین هم با برادرم رفیق تر شده بود.

بار سفر گذاشته. مرافق رفته. جای خویش انتخاب کرده، خوابیدیم. من جایم را زیر کولر انداختم تا بهم باد نزند و مریضم نکند. هر دو ساعت یک بار برق ها می رفت و ناگهان هوا کوره ی آجر پزی میشد و مهم نبود چقدر خسته ای یا نه. از خواب می پریدی و ما هم خسته بودیم و هم گرسنه. پس بعد از دو ساعتی که خوابیده بودیم و کمی خستگی راه را بیرون رانده بودیم. به علت خاموش شدن کولر و گرمای هوا از خواب جستیم و به اطراف نگاه کردیم و دیدیم دوستمان یاسر آمده و دارد با برادر عربی تکلم می کند. حال که چشم هایم باز تر شده بود نگاهی به سر و گوشه ی اتاق انداختم و دیدم در روبرویم بیست سی تا تشک روی هم قرار دارد و در کنارش هم ده بیست تا بالشت. و هر لحظه کسی می آمد و برای خودش تشک و بالشتی بر می داشت و گوشه ای می خوابید. همان اول راهرو هم که ما بی توجه از آن گذشته بودیم اتاقی بود که در خدمت ده دوازده نفر از زوار بود. برای نماز ظهر با یاسر به مسجدی نقلی با جوی صمیمی رفتیم که بعد فهمیدم نزدیک خانه یاسر است. یاسر با یکی از ساکنین حسینیه هماهنگ کرد و ایشان هم ما را سوار دوج شاسی بلند خود کرده و به مسجد رساند. ما هم وارد مسجد شده ، تجدید وضو کرده و داخل شدیم. پنکه های سقفی می چرخیدند و برای هر نمازگزاری سجاده ای پهن بود و مهر را که برداشته می رفت آنجا می ایستاد برای نماز. یاسر به صف اول شتافت اذان گفت و امام جماعت اقامه گفت و نماز شروع شد. نماز اول که تمام شد فهمیدم که جوگیر شده ام و به جای دو رکعت، نمازم را کامل خوانده ام. پس با نماز بعدی هر دو نمازم را به جا آوردم.

بعد از مسجد، یاسر با یکی دیگر از دوستانش -سید علی- هم کلام شد و سوار ماشین ایشان شدیم و از برای خریدن سیم کارت عراقی به یک فروشگاه سیم کارت فروشی رفتیم تا سیم کارتی یک هفته ای برای برادرم خریداری کنیم. که کردیم و رقمش را یاسر حساب کرد و گفت مهمان منی. بعد به فست فودی رفتیم و غذایی تهیه کردند و به ما دادند. خیلی تحویلمان می گرفت یاسر. دمش گرم. حال اینکه آن شاورمایی که برایمان خریده بودند با اکراه خوردیم بماند و اینکه زمزم و پپسی و نوشابه هایشان مزه نمی داد هم بگذریم. ولی هر آنچه در توانشان بود به زوار امام حسین علیه السلام خدمت می کردند و نیازهایشان را برطرف می کردند. و این موضوعی زمینی نیست و این عشق آسمانی ست و این راه راه بهشت است.

شب اول به همین منوال گذشت و مدام افرادی به اتاق ما اضافه شدند. برادر باهشان صحبت می کرد. بحث های سیاسی، دینی ، همه رقمه ش. و من بخشی از حرف ها را می فهمیدم و چون کودکی خردسال که میشنود ولی نمی تواند حرف بزند چون بز بهشان نگاه می کردم. عربی خونم بالا زده بود دیگر. کلافه شده بودم و به یک چاه نیاز داشتم که بروم و آنجا کمی فریاد بزنم و با چاه درد دل کنم. برادرم با صاحب خانه هم رفیق بود و او هم هر از چند گاهی می آمد و با هم حرف می زدند. در مورد صدر که شلوغ کرده بود حرف می زدند. در مورد اینکه دو تن از طرفداران صدر آمده اند و از صاحب خانه پرسیده اند: که شما فقط زائر ایرانی راه می دهید؟ و ایشان هم کتمان کرده بودند که لا .. یعنی نه ما خدمتگزار همه ی زائران امام حسین هستیم. خلاصه شب را به پایان بردیم و شام که یادداشت نکردم چه بود را نوش جان کردیم و خوابیدیم.