راه بهشت، قسمت(3)

از چپ به راست: من ، یاسر نجفی، پسرش مومن، حاج ابرام اخوی گرامی - حرم امیرالمومنین علیه السلام
از چپ به راست: من ، یاسر نجفی، پسرش مومن، حاج ابرام اخوی گرامی - حرم امیرالمومنین علیه السلام


روز سوم

13/06/1401

روز دومی بود که در حسینیه جاگیر شده بودیم و گروه قبلی که به آنجا آمده بودند رفته بودند و گروهی گیلانی آمده بودند که به خاطر تعدادشان، آقایان به طبقه همکف تبعید شدند که حقا بهتر بود و سه سال پیش که به این حسینیه آمده بودیم با چم و خمش آشنا بودیم. دسترسی به حیاطش آسان بود و حیاطش سه تا مرافق داشت و راحت میشد بدون مشکل صف، به مراد دلت برسی. پس به طبقه اول کوچ کردیم و همانجا که دوست داشتیم تشک بیانداختیم و بار و بنه کنارش بگذاشتیم، با برادران گیلانی کمی حرف زدیم و آشنا شدیم و فهمیدیم که سه سال پیش که به آنجا آمده بودیم آنها هم آنجا بوده اند و در جریان تیراندازی قرار داشتند. سه سال قبل که به آنجا آمده بودیم ، مردم عراق شلوغ کرده بودند و شهر نجف، بسیار به هم ریخته بود و آتش به پا کرده بودند مردم و جو شهر حسابی امنیتی بود. ما به بدبختی خودمان را به همین حسنیه رسانده بودیم و در یکی از شب ها دو تن از آشوبگران به سمت حسینیه ما آمده بودند و تیراندازی شده بود و یاغیان می خواستند به داخل حسینیه پناه ببرند ، ترس از چشمان همه فرو می ریخت و منتظر شهادت بودند. که خداروشکر آن یاغیان در رفتند.

پس استراحت کردیم تا عصر شود و با مشایعت یاسر به حرم برویم و دمپایی و جورابی هم برای برادر بخریم. پس عصر شد و به مسجد رفتیم و نماز خواندیم بعد به خانه ی یاسر رفتیم که کلاس خصوصی زبان داشت برای یکی از شاگردهایش و پسرکی بامزه و شیرین که پسرش بود آمد و حسابی با من رفیق شد. اسمش مومن بود. چه اسم جالبی داشت. او هیچ فارسی بلد نبود و من عربی نمی دانستم ولی هر دویمان کمی انگلیسی می فهمیدیم و مومن هفت سالش بود. مهرش حسابی به دلم نشست.

برنامه ی غذاییم بهم خورده بود و توی خانه ی یاسر از خدا طلب غذا می کردم که یا حسین ما مهمان شماییم ، زشت است بگویم بردار برای ما غذا بیاور شما خودتان یک کاریش بکنید که فشارم افتاده و اگر طعام نرسد از گرسنگی هلاک می شوم. داشتم همین نجواهای درونی را می کردم که یاسر شاگردش را همانجا پشت میز کاشت و به پارکینگ خانه اش رفت و با طبقی غذا داخل شد و غذا عبارت بود از صَمّون – نان مخصوص عراق که شبیه برگ است و دو لایه است که بازش می کنند و درونش مثل پیراشکی چیزی میریزند. – کباب و گوجه. من که چشم هایم قلبی شکل شده بود و مدام از خدا و امام حسین تشکر می کردم. و سفر کربلا سرشار از معجزه است و آدم خدا و اهل بیت را حاضر و در کنار خودش می بیند هر لحظه. شرایط طوری ست که آدم مدام در حال نجوای درونی با خدا و مولای خودش امام حسین و امام زمان است و جواب این راز و نیازها را سریع می بیند. خلاصه غذا را نوش جان کردیم و کلاس پسرک تمام شد و با یاسر و مومن به سوی حرم امیرالمومنین علی علیه السلام راه افتادیم. برادرِ یاسر که همسن من بود ولی به قیافه اش خیلی بیشتر می خورد به همراهی رفیقش ما را تا بخشی از مسیر رساندند و بعد ما سوار اتوبوسی شهری شدیم و تا نزدیکی های حرم رفتیم و پیاده شدیم و به داخل حرم شتافتیم. گنبد آقا امیرالمومنین محصور است و از دور دیده نمی شود و ما تنها از نزدیک توانستیم گنبد را ببینیم.

پس به داخل رفتیم و دمپایی هایمان را دادیم و یاسر در سبدی که از کفشداری گرفته بود گذاشت و تحویل داد. بعد از باب القبله وارد صحن شدیم و آب خوردیم. نگاهی انداختیم تا ایوان طلا را بیابیم که در دست تعمیر بود و ندیدیمش. سپس کتاب زیارتی برداشتیم و یاسر شروع به خواندنش کرد و هر قسمتش که تمام میشد بلند می شدیم و طبق دستورالعمل زیارت نامه جابه جا می شدیم. مثلا نوشته بود حالا به پایین پای حضرت بروید و بخوانید فلان و فلان. زیارت را خواندیم. به نزدیک ضریح رفتیم و زیر قبه ی حضرت آرزوهایم را بیان کردم و نامه ای که برای حضرت نوشته بودم به کسی دادم تا درون ضریح بیاندازد که انداخت. بعد زیارت امین الهی خواندم و دو رکعت نماز زیارت. بعد از تمام شدن اعمال چشم هایم می چرخید و محو چلچراغ ها و معماری حرم امیر شده بود. و دنبال حرف دوستم می گشتم که گفته بود همه چیزهای حرم امیر به شکل خوشه ی انگور است و من هیچ نمی دیدم. کمی که دقت کردم یک شباهت هایی بود ولی بعد فهمیدم برای اینکه یادش باشم این حرف را زده تا ذهنم را مشغول به خودش نگاه دارد. تا برایش دعا کنم. تا به یادش باشم. امان ازین رفیق بازیگوش.

هوا خیلی گرم بود. برعکس مشهد که شب هایش خیلی خوب و خنک میشود. اینجا شب هایش هم گرم و خفقان آور بود و دمای هوای آن روزهای نجف 47 درجه بود که به عبارتی دمای در آفتابش بالای 50 درجه میشد. پس آن شب زیارت مفصلی کردیم و به کمک راهنمایمان یاسر که نمیگذاشت دست توی جیبمان کنیم اصلا. به حسینیه بازگشتیم و مومن با ما به داخل آمد و هنوز چایی نخورده به خاطر محبت پنهانی که بینمان ظاهرا رد و بدل شده بود سریع دوید و زیپ کیفم را باز کرد و تبلتم را بیرون کشید و باز کرد و بازی ای پیدا کرد و شروع کرد به بازی کردن. و آنجا بود که بخاطر مهمان نوازی و دوستی ای که بوجود آمده بود پا روی خط قرمزهایم که همانا بازی کردن بچه ها با تبلتم بود گذاشتم راحت باشد و دم برنیاوردم. چه بسا که دو روز بیشتر مهمانشان نبودیم و معلوم نبود باز کی ببینیمشان. حال که فکر می کنم آدم خیلی نباید سخت بگیرد گاهی اوقات. برای به دست آوردن دلی گاه باید پا روی خطوط قرمزت بگذاری. تا دلی را بدست بیاوری. حالا که از یاسر حال مومن را می پرسم می گوید او هم به یاد توست و حالت را از من می پرسد و این زیباست. و این قشنگ است. خلاصه مومن آنقدر محو بازی روی تشکی نشسته بود و خدا را بنده نبود که شارژ تبلتم تمام شد و تبلت را به من پس داد و رفت که با پدرش به خانه برود. خیلی خسته شده بودیم. شکم هامان هم که سیر. سرمان را روی بالشت نگذاشته خوابمان برد خدا را شکر.

من و مومن و اخوی
من و مومن و اخوی
نان صمون یا همان نان های برگ شکل عراقی
نان صمون یا همان نان های برگ شکل عراقی